ضرب‌المثل‌های بی‌خاصیت

داستان از جایی آغاز میشه که وارد یک سوپر قدیمی و کوچیک شدم، از اونایی که هنوزم با لفظ بقالی می‌شناسیمشون. پیرمردی پشت پیشخان بود. خریدهام شد۹۵۰۰ که یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال ۵۰۰ تومن پول خرد می‌گشت که برگردونه. از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم (علیرغم خلوتی ظهر) باید زودتر برمی‌گشتم….

ادامه ی مطلب

حقّ آب و گِل

یکی از کارهایی که به کرّات انجام دادم و شمارشش از دستم خارج شده، مصاحبه برای استخدام نیروهاست. البته نه فقط در سازمان‌هایی که خودم مشغول کار بودم، بلکه بارها پیش اومده که مالک فلان شرکت که از دوستانم بوده، بعد از درج آگهی استخدام، از اینجانب خواسته که مصاحبه‌ها رو انجام بدم. طبیعتاً خاطرات…

ادامه ی مطلب