پردۀ اول یه رفیق داشتم به اسم اشکان. بابابزرگ پیری داشت که همون موقع‌ها ۱۰۰ سال رو رد کرده بود و در تمام فصول سال با پیژامۀ راه‌راه و کت و بلوز پشمی و پیراهن یقه بسته، روی پلۀ جلوی خونه تلپ بود و آفتاب می‌گرفت. طبق گفته‌های اشکان، بابابزرگش در دوران جوانی، یک زمین…

ادامه ی مطلب