حوالی سال ۸۶ برای مدتی کوتاه در کارخونه‌ای کار می‌کردم که کنار محل دپوی زباله‌های شهرمون بود. یعنی افتخار هم‌جواری با یک سرزمین معطّر! با اینکه روزهای اول از بوی وحشتناک اونجا دچار سردرد شده بودم، ولی بعد از مدتی این موضوع برام کاملاً عادی شد. یادمه یه بنده‌خدایی از شرکت بیمه اومده بود برای…

ادامه ی مطلب