تجسّم صبح شنبه‌ اونهم در میان جوّ سنگین و مهوّع این روزها نویددهندۀ یک روز عالی(!) بود که منو به مسلخ‌گاه دعوت می‌کرد. از پله‌های شرکت که بالا می‌رفتم، احساس می‌کردم پاهام قدرت نداره. انگار وزنه‌های سربی بهشون وصل بود. مطمئن بودم امروز هم یک دعوای اساسی داریم. حالا با کدوم کارخونه، الله اعلم. وارد…

ادامه ی مطلب