حوالی سال‌های ۶۴ یا ۶۵ بود و کـلاس چهـارم ابتدایی بـودم. زنگ آخر ورزش داشتیم و بچه‌های کلاس، در دو گروه تشکیل تیم داده و فوتبال بازی کردن. البتـه زبونم لال، روم به دیوار از نوع شرطی (خدا از سر تقصیراتمون بگذره) درنهایت هم گند زدیم و شرطو باختیم و هرچی تو جیبمون داشتیم ریختیم وسط و بعد از زنگ تعطیلی رفتیم کلّی هله‌هوله خریدیم ریختیم تو خیک اون اراذلی که ازشون باخته بودیم. البته اینو نفهمیدم من که اصلاً فوتبال بازی نکردم، چرا این وسط اومدم و پول دادم؟! (هنوزم به نتیجه نرسیدم)

وقتی رسیدم خونه، هرچی زنگ زدم جوابی نشنیدم. تازه دوزاریم افتاد که ای بابا! اهل منزل در اون روز، خونه عمه‌جان تشریف دارن و بنده هم باید می‌رفتم اونجا. پاک یادم رفته بود. حالا خونه عمه‌جان کجاست؟ اون سر شهر! منم بدون یک قرون پول.

چاره‌ای نبود. بنابراین مثل رهرویی که آهسته و پیوسته طی طریق می‌کنه، راه خونه عمه‌جان رو در پیش گرفتم تا شاید دم غروب برسم اونجا و صد البته کلی هم پشت سر عمه و اینکه چرا در این مناسبت بی‌ربط ما رو دعوت کرده صفحه گذاشتم. (البته اون زمان هنوز فرهنگ ما اونقدر پیشرفت نکرده بود و فحش به عمه به سبک و سیاقی که امروز در جریانه وجود نداشت)

بین راه پیرزنی که به شغل شریف تکدی‌گری (گدایی) مشغول بود جلومو گرفت و با لهجۀ غلیظ مشهدی گفت:

ـ پسرجان. یَک کمکی بُکُن.

منم به روشی که بزرگترها یادم داده بودن گفتم ببخشید مادرجان. و خواستم برم که دوباره با حالتی دردمند و دل‌کباب‌کن گفت:

ـ پسرجان. پول نِدِرُم. موخوام نون بِخِرُم. بخدا گُشنُمَه.

یه جورایی دلم کباب شد. بهش گفتم ببینین خانوم. من هیچی پول ندارم. الانم دارم پیاده میرم فلان جا (اسم منطقۀ خونۀ عمه رو آوردم) چشمتون روز بد نبینه. اینو که گفتم ناگهان ورق برگشت و همه‌چی عوض شد. پیرزن یه سیلی آبدار به گونۀ خودش زد و گفت:

ـ الهی بیمیرُم!  

و بلافاصله دستشو از زیر گردنش برد توی لباسش (در اون دوران، قسمتی از اندام خانم‌های مسن که البته محل دقیقیش رو نمی‌دونم و چندان هم در موردش کنجکاو نیستم، نقش جیب و کیف و بانک و عابربانک و ایضاً صندوق امانات بانک رو یکجا ایفا می‌کرد) و چند تا سکه درآورد و گفت:

ـ بیا بیگیر!

با خجالت گفتم: نه مرسی. نمی‌خوام خانوم.

گفت: نه نَـنَه‌جان. تا فلان‌جا پیاده مِری تلف مِری! بیا بیگیر بیبینُم.

ـ نمی‌خوام خانوم.

ـ موگوم بیگیر توله سگ!!

و سر به دنبالم گذاشت و منم پا گذاشتم به فرار. صحنۀ جالبی بود. یه پسربچه فرار می‌کرد و یه پیرزن گدا دنبالش می‌دوید و به زور می‌خواست بهش پول بده!

خلاصه ماجرا اینکه دررفتیم و داستان تموم شد.

کاری به معضلات تکدی‌گری ندارم. علمای فن به اندازه کافی در موردش محتوا  تولید کردن. کاری هم ندارم که چرا طبق آمار، رقم درآمد سالانۀ گداها در شهر تهران مجموعاً به ۵۰۰ میلیارد تومن رسیده! (فقط از این موضوع همه جام می‌سوزه که نامردا مالیاتی بابتش نمی‌دن)

بلکه قصد دارم بگم که گویا عمل گدایی در اعصار مختلف، به اشکال گوناگونی وجود داشته. در عصر حجر یه یک شکل، در عصر برنز به روش دیگه و احتمالا در رنسانس و عصر اکتشافات و عصر تجارت، تفاوت‌های دیگری داشته. زمان کودکی بنده هم نهایتاً گدایی رو در حالتی می‌دیدیم که یکی میومد جلوتو می‌گرفت و درخواست پول یا کمک می‌کرد. اما نکته مهم این بود که گداهای اون زمان هرچی که بودن از بدبختی و مصیبت هموطنشون سوءاستفاده نمی‌کردن (تازه اگه پول نداشتی به زور بهت پول می‌دادن!) مثلاً در همین مملکت، زلزله طبس و رودبار و بم و امثالهم اتفاق افتاد که معمولا در این مواقع، دزدها میرن سر وقت قربانیان حادثه و زیورآلاتشون رو سرقت میکنن. اما در اینجا هیچ گدایی نمیرفت برای گدایی! چرا؟ چون از کسی که خودش هزار و یک مشکل داره نباید درخواست کمک کرد. اینو قدیما می‌دونستن. به قول معروف دودوتاچارتای کارشونو بلد بودن.

اما در عصر ارتباطات به وضوح می‌بینیم که برای گدایی یک لقمه محبوبیت و چند لایک بیشتر، حتی به مصیبت‌زدگان بعد از زلزله هم رحم نشد. وضعیت زلزلۀ سال گذشته غرب ایران که یادتونه حتماً. دیدیم که چه ماراتُن عجیبی بین گدایان عصر ارتباطات شکل گرفت برای اینکه کی بیشتر جلوی دوربین خودشو به معرض نمایش بذاره. کی بیشتر بتونه جلوی دوربین گریه کنه! و … (یعنی گدایی حتی به قیمت نمک پاشیدن به زخم هموطن)

در این نوع گدایی (عصر ارتباطات) حداقل بهمون اثبات شد که تفاوت محسوس و معناداری بین آدم عادی، غیرعادی، معروف، گمنام، سلبریتی (و حتی رئیس جمهور!) هم وجود نداره.

هواپیمای تهران یاسوج سقوط می‌کنه و تعدادی از هموطنانمون کشته میشن. ناگهان یکی خواب میبینه. یکی بهش الهام میشه که اونا زنده‌ن. همگی‌شون هم اصرار دارن که جلوی دوربین این اتفاق رو گزارش بدن! از همه عجیب‌تر هم یکی دیگه که میاد جلوی دوربین نعره میزنه که بخدا فلانی (یکی از مسافرین مرحوم) بهم زنگ زد!! و اصلاً فکر نمی‌کنه که این گدایی معروفیت و دیده شدن رو به چه قیمتی انجام میده.

 

چند مورد از تفاوت گدایی دیروز و امروز:

دیروز، جلوتو می‌گرفتن و برای تلطیف فضا و اینکه فکر نکنی گدا هستن، بهت می‌گفتن من کارخونه‌دار بودم و ورشکست شدم! امروز یقه‌تو میگیرن و برای تلطیف فضا و اینکه فکر نکنی گدایی می‌کنن پشت پوشش پرسونال برندینگ مخفی میشن!

دیروز با پوشش پاره پوره و سر و وضع داغون میومدن سراغت. امروز در قالب لباس‌های مارک و تیپ‌های باکلاس!

دیروز اونقدر شعور و ادب داشتن که اگه بهشون یک کلام می‌گفتی پول ندارم (یا اصلاً دارم و بهت نمیدم) راهشونو کج می‌کردن و حتی گاهی اوقات، دعای عاقبت‌بخیری هم برات می‌کردن. اما امروز اونقدر ادب و شعور ندارن که حداقل اینو بفهمن طرف مقابل همسن و سال پدرته و هرچقدر هم بد باشه (و مخالف افکار تو) اما جلوی میلیون‌ها بیننده و در صدا و سیمایی که گویا قرار بود دانشگاه باشه، حداقل الفبای ادب و شعور رو (حتی اگه در وجودت هم نباشه) رعایت کنی.

شخصاً نه تنها هیچ علاقه‎ای به آقای مسعود فراستی ندارم، بلکه از شنیدن هر گفتگویی از جنس نقد فراری هستم. مخصوصاً اگه در پوشش روشنفکرانه باشه که دیگه بدتر. حالا چه برنامه هفت باشه چه برنامه نود یا هر چیز دیگری (شاید به این دلیل که خودم ماهیگیر هستم ولی هرگز از آب گل‌آلود ماهی نگرفتم! و بیزارم از این حرکت کثیف) اما همیشه سعی کردم الفبای ادب، تربیت و شعور در محیط اجتماعی رو اگر بلد هم نباشم اما حداقل تظاهر کنم که بلدم. 

اعتقاد دارم مجری نامحترمی که برای گدایی یک لقمه دیده شدن دست به کثیف‌ترین و بی‌ادبانه‌ترین حرکات در برابر شخصی که همسن پدرشه زد، آخرین نمونۀ گدایان عصر ارتباطاته که دیروز به چشم خودمون دیدیم. کسی چه میدونه شاید در آینده بسیار نزدیک، برای دیده شدن، شلوارمون رو هم جلوی دوربین از پامون دربیاریم و به زبون بی‌زبونی التماس کنیم:

در راه خدا به من عاجز نیم‌نگاهی بنداز…!

 

و چه بسا اگر سعدی شیرازی هم امروز در بین ما می‌زیست این بیت شعرش رو چنین تغییر می‌داد:

به کرشمۀ عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز نیاز لایک باشد