فلانی یه لباس‌فروشی زد و در عرض مدت کوتاهی بارشو بست. ولی من با اینکه همین مسیر رو خیلی بهتر از اون جلو رفتم، نتونستم موفق بشم و بعد از یک سال مجبور شدم مغازه رو جمع کنم. چرا؟

بهمانی رفت کشور چین و به کارگاه‌های زیرپله‌ای اونجا سفارش تولید لوازم خونگی داد. یه اسم بی‌مسمّا و من‌درآوردی گذاشت روش و شد صاحب برند! ملت هم گلّه‌ای میرن بازار و خوشحالن که این محصولِ ساخت چین اما تحت لیسانس آلمان(!) رو می‌خرن. منم همین کارو کردم. حتی بهتر از اون. پس چرا من جواب نگرفتم؟

زندگی و داروندارمو فروختم و با چند نفر شریک شدم. همه پولا رو گذاشتیم روهم. زمین خریدیم و یه هایپرمارکت زدیم به چه عظمت. روی هایپر مارکت خیابون کناری رو کم می‌کرد. اما کلی ضرر دادیم. چند میلیارد پول زبون بسته رو معطل کردیم برای هیچ. بخدا اگه همین پولو می‌دادیم گوسفند می‌خریدیم پروار می‌کردیم، الان ۸ برابر شده بود.

این‌همه میگن پول تو کار شیکمه! ما هم رفتیم کلی خرج کردیم و حتی یه آشپز دوره دیدۀ فرنگ آوردیم و فست فود بزرگی زدیم. اما نهایتاً یه چیزی گذاشتیم و جمع کردیم. چرا؟

خرخونای دانشکده دورهم جمع شدیم و فکرامونو ریختیم روهم. رسیدیم به یک فکر ناب که تا قبل از اون به ذهن هیچ‌کس نرسیده بود! دست به کار شدیم و شبانه‌روزی زحمت کشیدیم و سرانجام سایت بیبی‌ترتر(Baby Ter Ter) رو راه انداختیم. با این فرض که دیگه هیچ مادری نگران عوض کردن پوشک بچه‌ش نخواهد بود و کافیه یه زنگ بزنه و ما در کمترین زمان بهترین استادکار تعویض پوشک بچه(!) رو براش بفرستیم. اما دریغ از یک مشتری. فقط واسه یه پیرمرد ۹۵ ساله زنگ زدن.

شما عزیزان چند مورد مشابه رو سراغ دارین که افرادی با امید فراوان کسب‌وکاری راه انداختن و کلی هم زحمت کشیدن اما بعد از مدت کوتاهی با سر خوردن زمین؟

قطعاً زیاد

خداروشکر می‌کنم که در قرن هفتم زندگی نمی‌کنیم. چرا که اگر حضرت مولانا قرار بود در این مورد پستی در وبلاگش بنویسه، احتمالاً از خاتون و کنیزک و داستان ندیدن کدو مثال میزد و فاتحۀ یک عمر تربیت والدینمون رو می‌خوند! بنابراین ترجیح میدم از زبان یک شاعر مودب‌تر (مثل حضرت حافظ) عرض کنم: «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها» و برم سراغ روضه‌های بیدارخوابی امشبم:

 

یکی از اقوام تعریف می‌کرد که اطراف محل سکونتش، سوپرمارکت وجود نداشت. جریان مربوط به حوالی دهه شصته. به همین دلیل برای خرید مایحتاج روزانه مجبور بود سوار دوچرخه یا ماشینش بشه و یک خیابون اصلی و چند کوچه رو رد کنه تا به اولین سوپرمارکت برسه (حالا تصور کنین بعد از برگشت به خونه و تعویض لباس، ناگهان یادتون بیاد که یکی دو قلم جا افتاده. یا از همه بدتر اینکه اهل دخانیات باشی و ببینی که سیگار نخریدی! دوباره باید لباس بپوشی و …)

تا اینکه همون زمان، یکی از همسایه‌ها پارکینگ خونه‌شو قفسه‌بندی کرد و یخچالی گذاشت و یه بقالی کوچیک احداث و محلّه‌ای رو راحت کرد. (این اتفاق در زمان‌های قدیم بیشتر می‌افتاد، حتی یکی از معلمین ما هم همین کار رو در پارکینگ خونه‌ش انجام داد. البته لوازم‌تحریر فروشی زد)

اینو داشته باشین تا بریم سراغ مورد بعدی و بعد برمی‌گردیم:

چند سال قبل تب بیمارگونه احداث هایپرمارکت در شهر ما فراگیر شد. طوری که در بعضی خیابون‌ها دوسه‌تا هایپرمارکت کنار هم می‌دیدیم که همگی‌شون در یک موضوع مشترک بود: آفتابه‌ لگن هفت دست شام و ناهار هیچی، البته با صرف هزینه‌های هنگفت؛ و بعد هم خبر ورشکست شدن و جمع‌کردنشون اخبار روز شد.

سوال:

به نظر شما چرا اون آقای بقال در کارش شکست نخورد و تا امروز نه‌تنها چرخ زندگیشو چرخونده بلکه ۲ دختر و یک پسر رو داماد و عروس کرده؟ (فکر کنم ترتیبشو اشتباه گفتم. عروس و داماد کرده. بهرحال زیاد مهم نیست) ولی این حضراتِ موسس هایپرمارکت‌های عظیم، با کلی هارت‌وپورت و بزن‌وبکوب و دادار دودور به این روز افتادن؟ طوری‌که بعضیاشون هنوزم از دست طلبکارا فرارین.

درصورتیکه همه اونها در واقع، یک کار انجام دادن، یا به بیان دیگه همگی تیرهای یکسانی رو به هدف پرتاب کردن. اما یکی به هدف خورد و ده‌ها مورد به هدف اصابت نکرد.

تفاوت رو به زبون ساده میشه در ارزش‌آفرینی خلاصه کرد. اون آقای بقال، برای یک محله ایجاد ارزش کرد. اما حضرات مؤسس هایپرمارکت هیچ ارزشی ایجاد نکردن. به همین سادگی. البته مبحث بسیار مهم و حیاتی ارزش‌آفرینی بسیار تخصصی‌تر از اینهاست و بنده کمافی‌السابق با ساده‌سازی‌های کودکانه و درحد آی‌کیوی جلبک‌وار خود، سعی بر بیان مستقیم و سرراست موضوع داشتم و تمامی عزیزان رو ضمن دعوت به رعایت تقوا و پرهیزگاری، همانند یک زنبور بی‌عسل به مطالعه جدی مطالب ارزش‌آفرینی متمم دعوت می‌کنم (مثال زنبور بی‌عسل به این دلیل بود که خودمم هنوز نخوندمش!)

 

بذارین چندتا مثال بزنم:

چند سال قبل، یکی از بزرگواران که در حوزۀ کاری خودش شهرتی هم داشت، ناگهان از روی شکم‌سیری (یا هر مرض و بیماری دیگری که اسمشو نمی‌دونم) تصمیم به احداث هایپرمارکت گرفت. با بنده هم تماس گرفت که بیا باهم همکاری کنیم. رفتم و دیدم طفلک بدجور در هپروت سیر می‌کنه. چند تا متوهّم‌تر از خودش (به اسم مشاور) آورده بود و فاز اینو گرفته بودن که تا چند سال بعد سیستم فروشگاه‌های زنجیره‌ای اونها تا اروپا هم گسترش پیدا می‌کنه!!! پیشنهاد همکاریشون رو با یک پوزخند تلخ رد کردم و دیدم اصلاً جای این نیست که بخوام بیشتر از یک ربع در محضرشون کسب فیض کنم. جالب اینکه قبل از شروع کار، یک طبقه آپارتمان بزرگ اداری با چند اتاق اجاره کرد و میز و صندلی شیک گذاشت و تو هر اتاق هم افرادی نشسته بودن که تابلوی سردر اتاقشون عناوین جالبی بود:

مسوول خرید محصولات غذایی.

مسوول خرید محصولات بهداشتی.

مشاور امور جذب مشتری!

مشاور ارشد مدیریت!

و … (درصورتیکه بزرگ‌ترین هایپرمارکت شهرمون در اون زمان ـ پروما ـ کلاً ۲ تا مسوول خرید داشت و تمام)

این شخص در کمتر از یکسال ضرر سنگینی داد و جمع کرد و برگشت سرکار قبلی خودش. البته اونقدری ثروتمند بود که این اتفاق باعث مشکل حادی در زندگیش نشه. گویا فقط یکی دو میلیارد پول زبون بسته تو حساب بانکیش اضافه بود و سنگینی می‌کرد که باید از دستش خلاص میشد.

 

یکی از بزرگترین هایپرمارکت‌های کشور، پیشنهاد همکاری با مجموعۀ ما رو داد (اون زمان در حوزه شوینده بهداشتی فعالیت می‌کردم) به مدیران عرض کردم که گول اسم و عنوان بزرگ و تبلیغات روزانه تلویزیونیشون رو نخورین که در پاسخ به بنده فرموندند: تو خیلی بدبینی! نهایتاً بنده که از اونجا استعفا دادم و رفتم. ولی در جریان هستم که مدیران قدیم و خوش‌بین بنده، از اون زمان تا به امروز همچنان در حال تازیدن به صورت چهارنعل برای گرفتن بخشی از مطالبات ۳۰۰ میلیونی‌شون از اون پروژه عظیم و معروف هستن! انشاالله که موفق میشن.

 

شبیه همین موضوع در یک هایپرمارکت دیگه هم اتفاق افتاد. بهم گفتن برو برای عقد قرارداد. رفتم دیدم مدیرعامل خیلی باحالی داره! در و دیوار اتاقش رو کاغذهایی با شعارهای بی‌مسما چسبونده بود و تازگی هم مدرک MBA رو گرفته و خلاصه اینکه در آسمون‌ها سیر می‌کرد. حاضرم قسم بخورم که مصرف ۱۷٫۵ گرم مواد مخدر از نوع شیشه به صورت یکجا هم قادر به ایجاد چنین توهّمی در شخص نخواهد شد. به شرکت اعلام کردم که این بابا توهّم زده و یکی دو ماه بعد جمع می‌کنه. باورشون نشد و حتی کار به جایی رسید که مدیر منطقه باهام لج کرد که چرا مشتری به این خوبی رو پروندی! ولی بهرحال نهایتاً جمع کرد و الان هم فراریه.

شفاف‌سازی مهم: امیدوارم برداشت اشتباه از متن نشده باشه (اگه شده قطعاً مشکل از نوع نوشتار بوده) بنده غلط می‌کنم که ادعایی در مورد دیدن آینده در خشت خام داشته باشم. چون برای دیدن خودم در آینه با این چشمان نیمه‌بینا هم کلی مشکل دارم. ضمن اینکه تجربه ثابت کرده که حتی عرضۀ عبرت گرفتن از گذشته رو ندارم چه برسه به دیدن آینده.

باری

مشابه این اتفاقات در کشور ما بیداد می‌کنه عزیزان. پول‌های زبون بسته‌ای که به  فنا میره. سرمایه‌های زیادی که به هدر داده میشه، افراد زیادی که به شوق پرواز، با مغز زمین می‌خورن و همیشه با این علامت سوال دست به گریبانن که چرا اون تونست ولی من نتونستم؟

 

نتیجه اخلاقی:

۱) قبل از شروع هر کسب و کاری، در قدم اول باید از خودمون بپرسیم این کاری که می‌خوام شروع کنم چه ارزشی برای دیگران ایجاد می‌کنه؟ اگه پاسخ روشن و شفافی داشتیم اونوقت شروع به کار کنیم (تازه شاید در کمتر از ۱۰ درصد موارد، موفق بشیم) اینکه من اعتقاد دارم این کالا یا خدمت بسیار ارزشمنده و ایجاد یک سایت یا اپلیکیشن در این حوزه می‌تونه ضامن بقای دنیا و صلاح آخرت افراد بشه، شاید فقط در ذهن من اینطور باشه و دیگران چنین اعتقادی نداشته باشن. در منطقه‌ای که یک هایپرمارکت عظیم وجود داره، احداث مورد مشابه (به فاصله ۲۰۰ متر) هیچ ارزش خاصی ایجاد نخواهد کرد.

۲) خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم (و بازهم خواهش می‌کنم) به خودتون رحم کرده و شرح حال افراد موفق دنیا رو از ذهنتون بریزین بیرون.

به من و شما چه ربطی داره که فلانی صدبار زمین خورده و از پارکینگ خونه‌ش شروع کرده و الان صاحب یکی از بزرگترین برندهای دنیاست؟

به من و شما چه ربطی داره که موجودی با عینک احمقانۀ زردرنگ(!) هر روز چند خط وبلاگ می‌نویسه، پس من هم باید بنویسم تا به موفقیت برسم!

اصلاً اینکه دونه گندم یک مورچه ۱۵۰ بار بیفته زمین و باز برگرده و برش داره چه پیام مفیدی برای یک انسان می‌تونه داشته باشه؟!

یادمون باشه یک انسان عاقل، قرار نیست بر اساس بعضی استثنائات به موفقیت برسه. اصلاً هیچ دلیلی وجود نداره که راه موفقیت همه از یک مسیر باشه (یادی کنیم از آقا رضا مارمولک و جریان معروف راه‌های رسیدن به خدا)

هرچند این نوع مطالب و محتواها هنوزهم درآمدزا هستن. اما درآمدزایی‌شون صرفاً برای کاسه‌به‌دستان سمینارهای انگیزشی و مثبت‌اندیشیه و همچنین افرادی که بر اساس بازی کردن با این واژه‌ها و ایجاد امید کاذب و آینده‌ای رویایی مشغول کسب درآمد هستن و لاغیر.

باری

 

چند شب پیش در هتل درویشی مشهد، میزبان بزرگان حوزه لوازم خانگی و همچنین مالک و مدیران ارشد یکی از بزرگترین تولیدکنندگان یخچال فریزر کشورمون بودیم. شب خوبی بود. فرصتی پیدا شد تا ناگفته‌هایی که مدتها روی دلم مونده بود رو پشت میکروفن بریزم بیرون! 

البته قرار بود نیم ساعت صحبت کنم اما مثل همیشه، اونقدر روده‌درازی کردم که نهایتاً با اردنگی مجری و پس‌گردنی مدیرعامل آوردنم پایین! (بیماری‌ای که هنوز هم درمان نشده متاسفانه)

فکر می‌کنم بخش کوچکی از عرایضم در اون شب احتمالاً با مطالب اینجا سنخیت داشته باشه:

« … قدیما معروف بود که وقتی کسی از والدۀ محترمش قهر می‌کرد، میرفت خواننده میشد. اما امروز، گویا این وضعیت به برندسازی هم سرایت کرده. باور بفرمایید طی چندسال گذشته، اونقدری که صاحب برند دیدیم، والدین خودمون رو ندیدیم! البته تا اینجاش مشکلی نیست. آفرین بر تو ای صاحب برند! اما بخش دردناک داستان جاییه که طرف توهّم میزنه که چون یخچال فریزر یا اجاق گاز تولید کرده (یا بهتر عرض کنم سفارش داده براش تولید کنن و ایشون فقط زحمت تغییر نام رو کشیده) الان با یک بازار تشنه و آماده مواجه خواهد شد که پدر من و شما رو درمیاره و درنهایت فاتحۀ بازار رو می‌خونه و وضعیتی میشه که همه داریم می‌بینیم…

… سال ۹۷ سال خوبی نبود. هیچکدوم از ما حال خوبی رو تجربه نکردیم. اما شخصاً معتقدم قشر تولیدکننده، مشکلات وحشتناک‌تری رو پشت سر گذاشت…

… یه زمانی بود که وقتی می‌خواستیم اشاره‌ای به پولدار بودن یا خوب بودن وضع کلّی طرف کنیم، تلویحاً می‌گفتیم طرف کارخونه‌داره!

اما امروز ـ با عرض پوزش از محضر بزرگان صنعت کشورم ـ فکر می‌کنم اگه بخوایم بگیم فلانی خیلی بدبخته و زیر ضربات چوب بی‌صدای پروردگار تمام بدنش خورد و خاکشیر شده باید بگیم طرف کارخونه‌داره! …

… منِ تولیدکنندۀ نوعیِ اجاق گاز که تا اسفند پارسال به راحتی تامین کالا می‌کردم از ابتدای امسال نتونستم. چرا؟ چون قطعه‌ساز قطعه نداشت که بده. چون ورق استیل نایاب شد. چون واردات قطعه به مشکل خورد و دهها علت دیگر. بسیار خوب. مشکل داریم. هیچ بحثی نیست. اما نکتۀ ظریف اینجاست که چرا من نتونستم ولی خیلی‌ها تونستن جنس بدن بازار؟!!

پاسخ کاملاً روشنه عزیزان. تولیدکننده‌ای که با شخصیت برندش شوخی نداره در این مواقع، خط رو می‌خوابونه اما حاضر نیست کیفیت برندش رو زیر سوال ببره…

… سال ۹۱ با چشم خودم تولیدکننده‌ای رو دیدم که مجبور شد ملک ۱۲٫۵ میلیارد تومنی خودش رو به ۶٫۹۰۰ بفروشه فقط به این دلیل که بتونه حق و حقوقات پرسنل و اقساط بانکش رو بده. در همون سال ۹۱ تحریم‌ها باعث شد که موتور چرخ گوشت از ایتالیا وارد نشه. مدیرعامل محترم شرکت … خط تولید رو خوابوند. علیرغم اینکه مشاورینش گفتن: «آقا! موتور چینی بذار. مثل همهاما جناب مهندس … مثل همه نبود. ایشون مدیری بود که شخصیت برند رو می‌فهمید. بنابراین خط تولید خوابید تا زمانی که موتور ایتالیایی وارد شد…

… ای‌کاش ارزش واقعی مردان سالم صنعت و تولیدکنندگان سرد و گرم چشیده و با وجدان کشورمون رو بدونیم. باور بفرمایید دوستان، اگر پیغمبر بودم قطعاً این عزیزان رو بندگان صالح و مقرب درگاه خداوند معرفی می‌کردم…»

 

پ.ن ۱) پیرو پست قبلی اینجانب، اعتراضاتی شد که چرا با مقام شامخ حضرت استیو جابز شوخی کردم! ترجیح میدم پاسخی به این عزیزان ندم که سکوت بهترین پاسخه. فقط عرض می‌کنم با نهایت احترامی که برای این مرد بزرگ قائلم، ولی هیچ شخصیتی رو در دنیا نمی‌شناسم که اونقدر مقدس باشه که نشه باهاش شوخی کرد.

پ.ن ۲) زمانی که گرفتاری‌ها زیاده، معمولاً اولین ترکش، به کوتاه‌ترین دیوار برخورد می‌کنه. یعنی وبلاگ! بنابراین امیدوارم سرعت نوشتن و پراکندگی مطالب رو بر بنده ببخشایید.