از بانوی محترمی پرسیدن که جریان ازدواجت چگونه بوده. گفت من تو داروخونه کار می‌کردم که روزی آقایی اومد و گفت کاندوم ایکس ایکس ایکس لارج می‌خوام. منم دست و پام رو گم کردم و از هول حلیم توی دیگ افتادم و با سیاست و ترفند رفتم زنش شدم. اما بعدها فهمیدم مرتیکۀ پدرسگ لکنت زبون داشته!

حالا ربطش به داستان ما چیه؟

تحمل کنین. مثل همیشه طولانیه. اگه حوصله ندارین مثل همیشه دکمۀ خروج خالصانه و جان‌برکف درخدمت شماست 🙂

طی چندروز گذشته، اتفاقاتی افتاد که فکر کردم ماحصلش رو اینجا با ساده‌ترین نوعِ بیان به اشتراک بذارم. علیرغم اینکه معتقدم هر انسان نرمالی در طی زمان، ممکنه بسیاری از عقایدش رو با اعتقادات محکم‌تر و منطقی‌تر جایگزین کنه، اما بعد از گذشت سال‌ها همچنان اعتقاد دارم در بین انواع طبقه‌بندی محتواهای وبلاگی (مثل انواع شعر و …شعر! و داستان و حرف‌های عاشقانه و برداشت شخصی از فلان پاراگرافِ بهمان کتاب و قمپزدرکردن‌های از جنس روشنفکری و …) محتوای بر پایه «ماحصل تجربیات» مفیدترین اونهاست، چرا که حداقل ممکنه به درد یکی دیگه بخوره.

************

دنبال یک همکار جدید بودیم که مثل همیشه بارِ مسوولیت مصاحبه به گردن بنده افتاد. چندنفری اومدن برای مصاحبه و زمان‌هایی بین نیم‌ساعت تا حتی نزدیک 4ساعت هم مشغول دادن دل و گرفتن قلوه بودیم(اساساً مصاحبه‌های بنده به شهادت اطرافیان، از جنس دادن دل و گرفتن قلوه هست)

در بین آقایونی که اومدن، یک نکته جالب وجود داشت. اکثرشون قبلاً شغل آزاد خودشون رو داشتن و به هر دلیلی مثل «ورشکستگی» یا «کلاهبرداری توسط شریک» یا امثال اینها دوباره مجبور بودن به قول خودشون به کارمندی(بخونین حمّالی برای دیگران!) روی بیارن؛ و صدالبته منتظر فرصتی بودن که دوباره پول و پله‌ای جور کنن و مجدداً بزنن به کار آزاد و احتمالاً بازهم به باد دادن سرمایه و …

(طبق تجربه، این گروه افراد که در آرزوی کارفرما شدن در آینده هستن، بدترین نوع افراد برای استخدام درازمدت محسوب میشن)

همونطور که می‌دونین از قدیم‌الایام، یک تقسیم‌بندی کلّی در حوزۀ انتخاب شغل وجود داشته و هنوزم هست مبنی بر 2حالت کارمند یا کارفرما بودن؛ که بر اساس یک قانون نانوشته، کارفرما بودن یعنی آقایی! و کارمند بودن هم به نوعی یعنی حمّالی برای دیگران!

و احتمالاً بر همین اساسه که آرزوی کارفرما بودن جزء لاینفک دغدغه‌های ذهنی ما ایرانیان شده. به این معنا که اگه پول و پله‌ای داشته باشیم مغازه‌ای، دکه‌ای، سایتی، شرکتی، کارخونه‌ای چیزی می‌زنیم و در تصورات خودمون مثلاً آقایی می‌کنیم و خب اگه نداشته باشیم مجبوریم برای دیگران حمالی کنیم!

به نظرتون این تقسیم‌بندی تا چه حد می‌تونه درست باشه؟ اصلاً میشه حالت سومی (بجز آقایی و حمالی) درنظر گرفت؟

از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که خوانندگان گرامی بی‌صبرانه منتظر ارتباط متن اصلی با پاراگراف اول هستن! عجله نکنین. بهش می‌رسیم.

 

چهارسال پیش به بنده پیشنهاد پست جدیدی شد در راستای جا انداختن یک برند جدید که قبول نکردم و گفتم برای این کارها دیگه پیر شدم. ولی قول دادم که در کمترین زمان یک نیروی مفید و کارآمد براشون پیدا خواهم کرد.

از شما چه پنهون، نیروی موردنظر رو هم سراغ داشتم. اما یک مشکل وجود داشت. این شخص به هیچ عنوان حاضر نبود برای دیگران کار کنه. خودش شرکت و دم و دستگاه خودش رو داشت و در عالم توهّمات خودش تصور می‌کرد که خیلی بُرد کرده.

اما از طرفی، با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم که هیچ‌کس (موکداً هیچکس) قادر نیست به خوبی ایشون، این مسوولیت سنگین رو برعهده بگیره. 

وقتی بهش پیشنهاد کردم که بیا و مدیرفروش فلان قسمت بشو، گارد عجیبی گرفت. انگار بهش فحش داده باشم.

چی؟؟؟ من برای دیگران کار کنم؟؟؟ عمراً  …

خدا می‌دونه چه فلاکتی کشیدم که تونستم راضیش کنم بیاد برای مصاحبه با مدیرعامل. حتی یادمه روزی که اومد، بهم گفت سعید، من نمی‌تونم مصاحبه کنم. نمی‌دونم چی بگم. تابحال واسه دیگران کار نکردم. و طوری هم واژه دیگران رو ادا می‌کرد که صدتا واژۀ حمالی توش نهفته بود.

و منم درحالیکه داشتم آخرین بازمانده گیس‌های پریشونم رو می‌کندم برای بار صدم بهش گفتم:

«جون عزیزت اون افکار پوسیده و احمقانه رو از ذهن معیوبت خارج کن، همیشه صاحب کار بودن خوب نیست. همیشه هم برای دیگران کار کردن، حمالی نیست»

4سال از اون تاریخ گذشته و دریافتیِ 37 میلیون تومن اسفندماه گذشته و همچنین 41 میلیون تومن تیرماه 99 این بزرگوار(در اوج کرونا و خرابی وضعیت بازار) هرچند باعث سوزش بخشی از اندام بدن خودم شد(!) اما تهِ دلم رفع خستگی خوبی شد مبنی بر اینکه بازهم در انتخاب نیرو سربلند شدم.

رقم فروش سالیانه 200 میلیون تومن اون برند، در کمتر از 4سال به بالای 12 میلیارد تومن رسید و هنوز هم اطمینان کامل دارم که هیچ‌کس بجز اون شخص موردنظر(که در ذهنش کارکردن برای دیگران رو حمّالی می‌دونست) قادر نبود یک‌تنه چنین پیشرفت بزرگی رو ایجاد کنه.

این شخص شاید در ظاهر، برای دیگران کار می‌کنه. اما از خیلی‌ها که شغل آزاد دارن و تصور می‌کنن آقای خودشون هستن درآمد بالاتری داره. درآمدی بدون دغدغۀ ریسکِ از دست دادن سرمایه همراه با یک دنیا آقایی و احترام.

کسی رو می‌شناسم که بیش از 3میلیارد تومن سرمایه در یک فروشگاه جمع کرده و به اعتقاد خودم از صبح تا شب مشغول حمالی کردن به معنای واقعیه (ولی در توهمات خودش فکر می‌کنه آقای خودشه) اما درآمد خالص سالیانه‌اش یک سوم همین شخص که مثالش رو زدم نیست. 

 

نتیجه اخلاقی:

همیشه کارفرمابودن به معنای آقایی‌کردن نیست. بخدا نیست. به ولله نیست. خیلی از کسانی که برای دیگران کار می‌کنن، در واقع دارن آقایی می‌کنن و بسیاری از افراد که صاحب سرمایه و کسب‌وکار خودشونن، درواقع فقط مشغول حمّالی هستن.

دنیای کارآفرینی و کارفرما بودن شاید از دور، دنیای قشنگی باشه (مثل روابط عاطفی در فیلم‌های هندی!) اما در دنیای واقعی همۀ افراد برای کارآفرینی ساخته نشدن. حتی اگه ثروت زیادی هم داشته باشن. یکیش خود من! که اگه کیسه پولی از آسمون بیفته و ناگهان چشم باز کنم و ببینم صاحب 500 میلیارد تومن پول شدم، هر غلطی که بکنم و هر خاکی که به سرم بریزم اما قطعاً دوروبر «کارآفرینی» و «کارفرماشدن» نخواهم رفت.

و اما بریم سراغ 2 موضوع مهم که چون فرصت زیادی نبود خیلی سریع و بدون ویرایش نوشتم. اینکه بطور خلاصه، مشخصات یک کارفرما و یک کارمند خوب چیه.

 

شرایط یک کارمند خوب:

 

1) بدونه برای کی کار می‌کنه.

ببینین. شاید بشه اینطور گفت که یک قرارداد کاری از نظر اهمیت، مثل ازدواجه و قرار نیست خودمون رو دربست در اختیار هر ننه قمری بذاریم.

اینکه طرف صاحب کارخونه هست…

اینکه ماشین 5میلیاردی زیرپاشه…

اینکه خوش‌تیپه و پیراهنش 3میلیون تومن می‌ارزه…

اینکه ساعت مچی دستش 150میلیون قیمت داره…

اینکه پسر حاجی فلانه و از خاندان معروفیه…

اینکه ثروتش قابل شمارش نیست…

اینکه توسط زدوبند و پارتی و احتمالا ژن خوب(!) و این چیزا به جاهایی رسیده که اگه اون امکانات رو نداشت، کسی حاضر نبود پِهِن بارش کنه… (این مورد در کشورمون خیلی زیاده)

و ….

هیچ‌کدوم الزاماً باعث نمیشه که طرف، واجد لقب وزین و ارزشمند «آدم‌حسابی» باشه.

 

بنابراین اگه تصمیم بر کارکردن برای دیگران داریم و اهمیت اون رو در حد ازدواج می‌دونیم، پس باید بگردیم دنبال یک آدم حسابی؛ که حالا ممکنه یک قالب‌ساز یا تراشکار معمولی یا یک مکانیک عادی یا یک کارخونه‌دار بزرگ و ریشه‌دار و معتبر باشه و یادمون نره که :

دنیای اطراف ما پر از کارفرماست، اما آدم حسابی(به معنای واقعی) خیلی کمه. خیلی.

 

 

2) درک و شعور زمان و رفتار مناسبِ خداحافظی رو داشته باشه.

یعنی چی؟

یعنی زرت کار رو رها نکنه و بره.

حالا اگه بدترین شرکت دنیا باشه…

اگه بی‌شعورترین کارفرما در اون سازمان حاکم باشه…

منِ فوق‌لیسانس رو چندسال زیردست یک دیپلم گذاشته باشه…

به جای پست معاون مدیرعامل، من رو چندسال راننده شرکت کرده باشه…

هیچکدوم مهم نیست. مهم اینه که منِ کارمند شعور بالایی داشته باشم و اگه به هر دلیلی برای مدتی مجبور به کارکردن در پست ناهماهنگ با تحصیلات و شخصیتم بودم، اما هم در زمان همکاری و هم در زمان خداحافظی حرفه‌ای عمل کنم و بدونم این، مشکل من بوده نه اونها.

 

بازم یعنی چی؟!

یعنی قبل از خداحافظی با سازمان، یک نفر قوی‌تر از خودش رو آموزش بده و جانشین خودش کنه، طوری‌که با خروجش، آب تو دل سازمان تکون نخوره. ضمن اینکه در بسیاری از مواقع، می‌بینیم که سازمان (حالا اشتباهاً) روی یک شخص تمرکز کرده و طرف فکر می‌کنه حالا که سازمان بهش نیازمنده، میشه خیلی جفتک انداخت! اما این نهایت حقارت شخصه.

زمانی که از زبون هرکسی در هر پستی این عبارت معروف و مهوّع رو می‌شنوم که «اگه من ازاینجا برم شرکت به خاک سیاه می‌شینه!» قبل از اینکه دلم به حال شرکت و سازمان بسوزه، به حقارت اون فرد فکر می‌کنم.

حتی اگه سازمان هم اشتباهاً چنین خطایی کرد، به نظرم اون شخص (کارمند) باید اونقدر ریشه و اصالت داشته باشه که بطور نامحسوس، سازمان رو از این وضعیت خارج کنه.

در مثال فوق، آقایی که در این مدت 4سال چنین تحول عظیمی در سازمان ایجاد کرد(و صد البته مزد زحماتش رو هم گرفته) علیرغم اینکه سازمان شدیداً بهش محتاجه و بدون اجازه این شخص آب نمی‌خوره، اما در آخرین ملاقاتمون خبر از برنامۀ جدیدش داد که تا مدتی بعد به سازمان دیگری خواهد رفت و قراره طی چندماه آینده رشته کار رو بسپره به دست 2 نیروی جوان‌تر که مدتهاست مشغول آموزش دادن اونهاست.

 

 

شرایط یک کارفرمای خوب

 

1) شکر اضافی نخوره! 

یعنی چی؟

یعنی اینکه اگه توی کارفرما مثلا دکتری مکانیک داری و می‌تونی این کارخونه رو بخوبی اداره کنی، آفرین بر تو! اما هیچ دلیلی نداره که قرار باشه پات رو از گلیمت درازتر کرده تو زندگی خصوصی منِ کارمند دخالت کنی.

سال‌ها قبل کارفرمای متوهّمی داشتیم که وقتی کله‌اش گرم میشد، حد و حدود کلاً یادش می‌رفت و در ردای رهبر و پیشوا مشغول هدایت امّتش میشد! خیلی وقتا بهم گیر می‌داد که تو راه و رسم زندگی رو بلد نیستی.

چرا؟

چون زیادی با همسرم صمیمی بودم و درعین‌حال، از نظر اون تربیت فرزند رو هم بلد نبودم! (شاید به این دلیل که روش تربیتی من با تمام اطرافیان تفاوت داشت. مثلاً خوندن یا نخوندن درس‌های مدرسه‌شون کمترین اهمیتی برام نداشت. چه برسه به اینکه بخوام مثل اکثر والدین حرص بخورم که چرا بجای 20 رفتن 17 گرفتن!)

نزدیک بیست سال از اون دوران گذشته و خداروشکر فرزندان بنده وضعیت بسیارخوبی دارن، اما فرزند ایشون… بگذریم

ضمن اینکه این بزرگوار بعدها از همسرش جدا شد، ولی همسر بنده همچنان صمیمی‌ترین دوست و رفیق زندگیمه.

 

2) بازهم شکر اضافی نخوره!

یعنی چی؟

یعنی اگه روزی به من و شمای کارمند گفت این کارو بکن تا منم فلان کار خارق‌العاده رو برات بکنم (اصطلاحاً درِ باغ سرخ و سبز نشون داد) زیاد جدی نگیریم.

به تجربه بهم ثابت شده در بسیاری از مواقع، من و توی کارمند ناگهان به خودمون میایم و می‌بینیم لبۀ پرتگاهی قرار گرفتیم که ماحصل هزار و یک عقده و ناکامی دوران کودکی یا حتی بزرگسالی کارفرمای عزیزمون بوده.

سال‌ها قبل به دلیل جهالت جوانی، خام صحبت‌های یک مدیر بزرگ و نامی کشورمون شدم و با هدف اینکه فلان برند رو در بهمان منطقه ایران جا بندازم، باروبندیلم رو بستم و رفتم یک شهر دیگه سکونت کردم. اما بعد از مدتی دیدم که قارقار کلاغ بالای درخت، ارزش بالاتری از قول‌های این آقای مدیربزرگ داشت. چرا که سیستم سازمانمون شبه‌دولتی بود و مدیران این بخش هم با وزش نسیمی ملایم خیلی راحت جابجا میشن.

یه بارم یک کارفرمای بخش خصوصی بهم گفت چقدر می‌گیری؟ گفتم ایکس تومن. گفتم من سه برابر بهت میدم بیا تو مجموعه من! منم مثل احمقا رفتم باهاش همکاری کردم (خاک بر سرم!) که بعدها دور از جون شما به …خوردن افتادم!

اما سال‌ها بعد (که بهای سنگین تجربیات قبلی باعث شد کمی پخته‌تر بشم) در پاسخ به کارفرمایی که با نهایت بی‌ادبی بهم گفت: قیمتت چنده؟

خیلی راحت گفتم:

اونقدری هست که تو نتونی بدی!

و در برابر صورت برافروخته و خنده‌دارش پرایدم رو از کنار لکسوسش برداشتم و رفتم طرف شرکت خودم که مدیرش(کارفرمای اون زمانم) انگشت کوچیکه این بابا هم نبود (البته از نظر مالی عرض کردم، وگرنه از نظر شخصیتی، کل خاندان اون بابا رو می‌خرید و آزاد می‌کرد، چون آدم حسابی بود)

هنوزم فکر می‌کنم جوابی که به اون یارو دادم یه جورایی نقش فحش خواهر و مادر داشت.

 

خلاصه اینکه شرایط یک کارفرمای خوب اینه که فقط و فقط شکر اضافی نخوره! همین

و خب اگه رژیم غذاییش برپایۀ تناول این شکر اضافی قرار داشت، پس شاید بهتر باشه که من و توی کارمند اونقدر عاقل باشیم که دست و پای خودمون رو گم نکنیم و در برابر درِ باغ سرخ و سبز این جماعت، پاراگراف ابتدای متن رو تو ذهنمون بیاریم و با کمال آسودگی و فراغ بال بگیم:

انشاالله که لکنت زبون داشته!

 

پ.ن اول)

با اینکه معمولاً جماعت کارفرما (به معنای بزرگش البته) اهل وبلاگ خوندن نیست، اما امیدوارم این متن به تریج قبای کارفرماهای عزیزمون برنخوره. اگه خورد هم به درک!

چون اگه کمی زحمت به خودشون بدن، در پست‌های قبلی، اشاره کردم به کارفرماهایی که به معنای واقعی، آدم حسابی بودن:

تراشکاری دیدم که همه پرسنلش اونو می‌پرستیدن(خدا رحمتش کنه)

مهندسی که یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین واحدهای تولیدی کشورمون رو در اصفهان می‌چرخوند و از هرنظر یک انسان وارسته بود(خدا اونم رحمت کنه!)

ای بابا! چرا همۀ آدم حسابی‌ها مُردن؟!

بی‌خیال اصلاً. بریم سراغ زنده‌‌ها.

کارفرمایی می‌شناسم که حتی نزدیک‌ترین اطرافیانش نمی‌دونن که ایشون سرپرستی چندین کودک رو برعهده داره و در هر شرایطی بخش زیادی از درآمدش خرج امور خیریه میشه (مهم این نیست که میشه. مهم اینه که هیچکس نمی‌دونه که این اتفاق میفته. چون خیلی از متمولین هستن که به هزار و یک علت کارهای مشابهشون رو در بوق و کرنا می‌کنن)

کارفرمایی می‌شناسم که وقتی 2تا از کارگرانش بر اثر حادثه محیط کار فوت کردن نگفت به درک، بیمه میده. بلکه هنوزم بعد از سال‌ها اون دو خونواده رو تحت حمایت کامل خودش داره و کودکان خردسال زمان فوت پدر، الان تحت حمایت ایشون سروسامان خوبی گرفتن و تا جایی که خبر دارم، یکی‌شون هم ترم‌های آخر دانشگاه دندونپزشکی رو می‌گذرونه.

 

خب از اتاق فرمان دارن خودشونو پاره می‌کنن که چند ثانیه بیشتر فرصت نیست. پس بدون فوت وقت میریم سراغ دعای پایانی:

 

خدایا

به تعداد آدم حسابی‌های دنیا بیفزا

بلند بگو آمین

 

 

 

پ.ن نهایی:

سال‌ها قبل یه دوست کتابفروش داشتم که فکر می‌کنم الان به رحمت خدا رفته. چون اون زمانایی که باهم دم‌خور بودیم، من دبیرستانی بودم و ایشون حدود 70سال سن داشت.

یه بار تعریف می‌کرد که بانوی محترمی وارد کتابفروشی شد و با دقت بسیار زیادی مشغول نگاه کردن کتاب‌ها شد، طوریکه از نوع نگاه دقیقش مطمئن شدم با یک شخصیت اهل مطالعه روبرو هستم.

بعد از زمانی طولانی اشاره کرد به 2جلدی بینوایان ترجمه عنایت شکیباپور که براش آوردم و توی دلم گفتم کاملا ًمشخصه از اون رمان‌خون‌های حرفه‌ایه. مدتی گذشت و دوباره مشغول نگاه‌کردن دقیق کتاب‌ها شد و این‌بار اشاره کرد به کتاب «امیل» روسو. براش آوردم و توی دلم می‌گفتم معلومه دستی هم بر تعلیم و تربیت داره. سفارش بعدیش «زمینه روانشناسی» هیلگارد بود و بعد هم سه جلدی «کمدی الهی» دانته و درنهایت، زمانی که بعد از کلی ورانداز کتاب‌ها اشاره کرد به بالاترین قفسه و کتاب «ارشاد القلوب الی الصواب المنجی من عمل به من الیم العقاب» تالیف حسن بن محمد دیلمی! کلا مغزم قفل کرد و پرسیدم خانوم ببخشید. بی ادبیه. شما مثل اینکه در همه حوزه‌ها مطالعه دارین.

بنده خدا هم نه گذاشت و نه برداشت و صاف و رک و پوست کنده گفت:

مطالعه کدومه آقای محترم. خونه رو بازسازی کردیم و یه کتابخونه تو پذیرایی گذاشتیم. این کتاب‌ها هم رنگ جلدشون با مبل و فرش و پرده‌های پذیرایی‌مون هماهنگه!

خواستم عرض کنم که به جان عزیز تک‌تک‌تون اصلاً حس و حال گشتن دنبال عکس مناسب برای پست(چه عکس اصلی و چه عکس‌های داخل متن) نبود. عکس اصلی رو هم تو آرشیوم داشتم و چون رنگش با رنگ و تم محیط وبلاگ هماهنگ بود گذاشتم و اصلاً نمی‌دونم چی هست!

 

سعید

27دی‌ماه99