حدود یک ماه قبل به یکی از نمایندگی‌های بوش (BOSCH) شهرمون سرکشی کردم و تجدید دیداری شد با یکی از دوستان که تازه به محل جدید نقل مکان کرده بود. با ورود به فروشگاه، با پوستر تکان‌دهنده‌ای مواجه شدم که به دیوار نصب شده بود.

محتوای داخل اون پوستر، یک عکس از موجودی نه چندان خوش‌تیپ به همراه یک خط شعار بود و دیگر هیچ.

علیرغم زندگیِ امروز ما در بین بمباران تبلیغاتی و شعارهای تکراری و تهوع‌آور که قاعدتاً باعث دوری و فرارمون از شنیدن هر نوع جملۀ شعارگونه شده، اما با کمال تعجب، در برابر این تصویر چند دقیقه‌ای توقف کردم و بهش خیره شدم.

از شما چه پنهون، مدتها بود با دیدن یک جمله اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم.

لذا با کسب اجازه از مالک فروشگاه، موبایل از نیام برکشیده و عکسی گرفتم تا شاید در آینده توفیقی دست داد تا تخت پیشونیم خالکوبیش کنم (البته به جز یک جملۀ معروف دیگه که در یکی از پست‌های قبلی شوکولاگ بهش اشاره کرده بودم که اگه بهم بگین کدوم جمله، یک جایزه پیش من دارین)

راستش قصد ندارم در مورد فرمایش گهربار مرحوم بوش حرفی بزنم. خود تصویر به اندازه کافی گویا هست.

بلکه قصد دارم در مورد واژه اعتماد کمی روده‌درازی کنم.

واژه‌ای قدرتمند که خیلی راحت از کنارش عبور می‌کنیم.

واژه‌ای که معتقدم یکی از تعیین‌کننده‌ترین نقش‌آفرینان زندگی همۀ ماست.

واژه‌ای که صد البته نامردترین(!) عنصر دنیای ما هم هست. چرا که برای ساختنش، چه بسا یک عمر زمان صرف کنیم اما برای از بین بردنش کسری از ثانیه کافیست.

 

 

در حالت ساده شده، اعتماد می‌تونه از دو حال خارج نباشه:

اعتماد به شخص

اعتماد به سیستم

ما زمانی که برای درمان بیماری به مطب پزشک میریم، به اون شخص(پزشک) اعتماد داریم و زمانی که برای عمل جراحی به بیمارستان مراجعه می‌کنیم طبیعتاً به یک سیستم اعتماد کردیم. سیستمی متشکل ازمحیط ایزوله، وسایل استریل، جراح، متخصص بیهوشی، پرستار، نیروی خدماتی و … که اشتباه هرکدومشون می‌تونه خروجی کار رو به طور کامل خراب کنه.

مثل عموی خودم که حوالی سال ۷۴ به دلیل اشتباه و کوتاهی پرستار، فوت کرد و تمام زحمات تیم پزشکی برای جراحی قلب ایشون به باد رفت! و عجیب تر اینکه مشابه همین اتفاق، سال گذشته برای پدر خودم هم افتاد که اشتباه در مراقبت‌های بعد از عمل، باعث فلج شدن ایشون تا امروز شد.

اگه تا اینجا با خودتون فکر کردین که عجب خونوادۀ بدشانسی هستیم(!) پس شاید بهتر باشه از اتفاقی که برای پدربزرگ مرحومم افتاد چشم‌پوشی کنم که به دلیل اشتباه محرز شخص جراح محترم (از اورولوژیستهای بنام تهران) پس از تحمل درد و رنج زیادی فوت کرد که بعد از این اتفاق، چند پزشک معتمد، با صراحت گفتن که اصلاً نیازی به عمل جراحی نبوده.

همه اینها رو بذاریم در کنار اتفاقی که برای دوست خودم افتاد که در اینجا شرح کاملش رو نوشتم که چطور گوسالۀ محترمی(!) تحت عنوان پنجه طلایی جراحی گوارش کشورمون (که امروز بسیار هم معروفه) فاجعه‌ای رقم زد که خوشبختانه به دست یکی از جراحان گرانقدر و حرفه‌ای رفع و رجوع شد.

 

موارد فوق به همراه چندین اتفاق دیگه (که خارج از حیطۀ اقوام بودن) باعث شد که اعتمادم به سیستم درمانیِ بیمار کشورم رو به طور کامل از دست بدم و بزرگترین آرزوم این باشه که ایستاده برم و تا لحظه مرگ (حالا میخواد یک دقیقه بعد باشه، میخواد ۱۵ سال دیگه) نیاز به مراجعه به هیچ بیمارستانی رو نداشته باشم و برای چند صباح نفس کشیدن بیشتر، حقارت زنده‌بودن رو تحمل نکنم. اگه دوستم دارین واسه‌م دعا کنین که به این آرزوی بزرگ برسم.

 

باری

فکر می‌کنم بازم زدم به جاده خاکی و از بحث اصلی منحرف شدم. چون قصد بنده از نوشتن این سطور، حمله به سیستم درمانی بیمار کشورم نبود که البته اگه چنین قصدی داشتم، هم دلم و هم دستم اونقدری پُر هست که گرد و خاک راه بندازم.

 بلکه قصد داشتم به این واقعیت اشاره کنم:

اعتماد هزینه داره

به این شکل که ما زمانی که اعتماد می‌کنیم، در برابر اون شخص یا سیستم خودمون رو آسیب‌پذیر می‌کنیم که قطعاً برامون هزینه خواهد داشت.

 

مثلاً کارمندی که بعد از چندین سال همکاری، در یک فرصت کوتاه، کلّی از سرمایۀ سازمان رو برمیداره و میزنه به چاک. شکی نیست که این ضرر و زیان (که میتونه میلیاردی باشه) تاوان و هزینۀ سازمان در راستای اعتماد به اون شخصه (چون خودشو در برابر اون شخص آسیب‌پذیر کرده)

یا:

دختری که به یک پسر اعتماد می‌کنه و همسرش میشه تا حد زیادی خودش رو در برابر اون پسر آسیب‌پذیر می‌کنه و تا زمان طلاق، به دلیل آسیب‌هایی که می‌بینه (احتمالاً ضرب و شتم و یکی دو شکم بارداری و …) تاوان سنگینی می‌پردازه و تازه بعد از جدایی هم باید تاوان بیشتری بابت آزار و اذیت همسر سابقش در راستای قدرت‌نمایی و اجازه ندیدن بچه‌هاش(بر اساس قوانین بیمار کشورمون) پرداخت کنه. درصورتیکه همین دختر، زمانی که مجرد بود (و قرار نبود تاوان اعتماد به کسی رو پرداخت کنه) کسی جرات نداشت بهش از گل نازک‌تر بگه.

[نیاز به توضیح نیست که این مثال بر اساس هزاران مورد پرونده مشابه در دادگاه‌های خانواده کشورمون عرض شد]

یا:

شخصی که به یک شخص (پزشک) یا یک سیستم درمانی (بیمارستان) اعتماد کرده و بدن خودشو در طبق اخلاص در اختیارشون قرار میده، خودش رو در برابر اونها آسیب‌پذیر می‌کنه که می‌تونه هزینه زیادی بابت این آسیب‌پذیریِ ناشی از اعتماد تا آخر عمر بهش تحمیل کنه.

 

 

و اما بریم سر اصل موضوع. یعنی تاوانی که خودم بر اساس اعتماد به یک سیستم امنیتی دادم!

 

اول بذارین فرض مسئله رو عرض کنم:

۱)  خوشبختانه یا متاسفانه، منزل ما مجاور یک مرکز نظامی بزرگه.

۲) ابتدا و انتهای کوچه‌مون دارای دکل نگهبانیه که سربازان عزیز ۲۴ ساعته اونجا کشیک میدن.

۳) ورودی و خروجی کوچه ما هم مجهز به دوربین مداربسته قوی اون مرکز نظامی هست که اگه پشه پر بزنه به طور دقیق ثبت میشه.

۴) یک پرژکتور بسیار پرقدرت هم تکمیل‌کنندۀ این سیستم امنیتی هست که شب‌ها خواب راحت رو ازمون سلب کرده. 

هرچند تمام موارد فوق مربوط به اونطرف دیوار یعنی داخل پادگان هست (بجز پرژکتور) و قرار نیست اونا مراقب ما باشن، اما طبیعتاً خیر و برکت این سیستم نصیب حال ما و دیگر همسایگان هم شده. طوری که در طی حدود ۳۵ سال سکونتمون در این کوچه، حتی یک بار هم سابقه دزدی یا هرگونه ناامنی دیده و شنیده نشده.

 

این اعتماد باعث شده که نه تنها ما، بلکه هیچیک از همسایگان، شبها در خونه‌شون رو قفل نمی‌کنن. بارها پیش اومده که در خونه‌مون ساعت‌ها باز مونده بدون اینکه خودمون فهمیده باشیم. یادمه دوران راهنمایی، یه بار وقتی از مدرسه رسیدم خونه کلید همراهم نبود. هیچکس هم تو خونه حضور نداشت. بالاجبار از همسایه پیچ‌گوشتی گرفتم و چارچوب در ورودی رو باز کردم و وارد شدم [آره دیگه اگه ریا نباشه ما هم از این کارا بلدیم! البته الان فقط در گاوصندوق با تعیین وقت قبلی باز می‌کنم! هرچند تو زندان تعهد دادم دیگه از این کارا نکنم]  هنوز لباسامو عوض نکرده بودم که چند نفر نظامی ریختن جلوی در خونه و منو درحالیکه یه پام تو تنبان بود و پای دیگه در هوا معلق، کشیدن بیرون. گویا نگهبان از روی دکل، صحنه رو دیده و گزارش کرده بود؛ که خوشبختانه مادرم همون موقع رسید و به تمام مقدسات عالم قسم خورد که بخدا این بچه خودمه(!) که بندگان خدا بی‌خیال شدن و رفتن.

همچنین، اعتماد به این سیستم امنیتی باعث شده که هیچ‌کدوم از همسایه‌ها ماشینشون رو قفل و بست محکم نمی‌کنن. حتی داخل پارکینگ هم نمیذارن (مگر اونایی که به رنگ و تمیزی ماشینشون حساسن) بنده هم هیچوقت ماشینم رو داخل پارکینگ نذاشتم. خیلی وقتا قفل درِ ماشین باز بوده. حتی اتفاق افتاده که موبایل یا کیف پولم داخل ماشین برای چند ساعت جا مونده و زمانی که متوجه شدم، بدون نگرانی از دزدیده شدن، سرِفرصت رفتم و برشون داشتم.

علاوه بر همه اینها، بر اساس حساسیتم به صدای منحوس دزدگیر، سالها پیش (بعد از خریدن ماشینم) در اولین قدم، دزدگیرش رو باز کردم و انداختم جلوی سگ تا مزاحمت برای کسی ایجاد نشه.

 

خب. طبیعتاً این اعتماد، باعث آسیب‌پذیری بیشتر اهالی محل ما بوده و نهایتاً تقدیر بر این قرار گرفت که ترکش‌های این آسیب‌پذیری، یقۀ بنده رو بگیره و در یک روز چهارشبه دل‌انگیز آبان‌ماه، خودروی بنده از جلوی در خونه سرقت شد!

جالب اینجاست زمانی که در خونه رو باز کردم تا برم سرکار و دیدم جا تره و خر سفیدم نیست باز هم سایه این اعتماد روی من سنگینی می‌کرد. چون تا چند دقیقه فکر می‌کردم که شاید دیشب ماشین رو جای دیگری گذاشتم، یا شاید تعمیرگاه گذاشته باشم یا شاید…

اصلاً برام قابل هضم نبود که چطور ممکنه دزد اینقدر جرات داشته باشه که جلوی چشم نگهبان بالای دکل و دوربین‌های قوی چنین ریسکی کرده باشه.

 

 

هرچند گاری بنده بعد از ۳ روز پیدا شد و بابت خرید رینگ و لاستیک و روکش صندلی و باتری و …. مبلغ قابل توجهی تو پاچه حقیر جا خوش کرد، اما همچنان معتقدم سنگین‌ترین هزینه‌ای که دادم، هزینه فلاکت و مصیبت و بدبختی مربوط به سگ‌دو زدن بین اداره آگاهی و اداره پست و پارکینگ و سروکله زدن با نیروهایی مجهز به تفکر متعفّن کارمندی بود که خدا این گرفتاری رو نصیب گرگ بیابون نکنه (البته در اداره آگاهی، در کنار چند موجود مرخص، با یکی دوتا از افسران کاربلد و فهمیده هم برخورد داشتم که لذت بردم از مصاحبت باهاشون)

 

در پایان، امیدوارم زمانی برسه که به مدد پیشرفت تکنولوژی اگه دزد هوس کرد به خودرویی دستبرد بزنه، یک پیامک بطور اتوماتیک برای صاحب ماشین بیاد به این شرح:

 

مالک خودروی فلان به شماره شهربانی بهمان. هم‌اکنون یک دزد محترم قصد دارد خودروی شما را مورد عنایت قرار دهد. کدام گزینه را انتخاب می‌فرمایید؟

 

۱) دادن هر ۴ چرخ خودرو به دزد یا معادل ریالی آن

۲)  دادن باتری و پخش خودرو به دزد یا معادل ریالی آن

۳) هر دو مورد فوق همراه با یک ماچ آبدار با رضایت و طیب خاطر

۴) هیچکدام (و ورود به پروسه فلاکت‌بار ترخیص خودرو بعد از پیدا شدن)

 

که شک ندارم اگه مالک خودرو، صاحب تجربه باشه در انتخاب گزینه ۳ تردید نخواهد کرد.

 

نتیجه اخلاقی:

این اتفاق باعث شد که اعتماد بنده و همسایگان، جملگی، نسبت به سیستم امنیتی خدادادی کوچه‌مون از بین بره و از اون زمان به بعد، خودروهای پارک شدۀ مجهز به قفل فرمون و قفل پدال، صحنۀ زیباتری به محله‌مون داده.