نقطه کور: بخش چهار

از سرطان فست‌فود تا سرطان فست‌بوک

 

در دنیای امروز و به لطف اطلاع‌­رسانی‌­های قدرتمند و فراگیر، بعید است بتوان کسی را یافت که از مضرّات فست­‌فودها آگاه نباشد. هرچند جمع کثیری از ما مردم، اگر چیزی به ضررمان باشد بازهم آن‌ را استفاده می­‌کنیم. شاید ازدحام افراد مختلف از قشرهای گوناگون در فروشگاه‌­های عرضۀ فست­‌فود، بهتـرین مؤید این واقعیـت بوده و به ضرس‌‌قاطع می­‌توان گفت که همۀ آنها از زیان‌های محصولی که برایش در صف انتـظار ایستاده‌­اند بخوبی آگاه می­‌باشند.

با این حال، به نظر شما علّت تقاضای زیاد برای فست­‌فود با وجود این‌­همه ضرر و زیانی که برای سلامتی دارد چیست؟

به نظر می­‌رسد یک دلیل، سازگاری با ذائقۀ اکثر مردم خصوصاً جوانان بوده و علّت دیگر، کمبود زمان در زندگی پیچیده و ماشینی امروز است. هرچند هنوز هم نفهمیده‌­ام علیرغم چنین پیشرفت شگرف در تکنولوژی که گویا قرار است یکی از بارزترین دستاوردهایش صرفه‌­جویی در زمان باشد، چرا هرچه جلوتر می­‌رویم، بیشتر از قبل، زمان کم می‌­آوریم!

سالهاست با دیدن منظرۀ آشنا و نه‌چندان خوشـایند در برخی کتابفروشی­‌ها و بسـاط دسـت­‌فروش­‌های کنار خیابان(که گویـا هرچیزی می­‌فروشند به جز علم و دانش) و ایضـاً پایانه­‌های مسـافربری زمینی و هوایی، احساس می­‌کنم با پدیدۀ دردناکی روبرو هستیم که جامعۀ علمی و تولید محتوای کشور را با وقاحت تمام مورد عنایت قرار داده است. منظورم انتشار کتاب­‌های گوناگون، اکثراً در قطع و اندازۀ کوچـک در بسیاری از حوزه­‌های تخصصی و غیـرتخصصی است. از شعر و ادبیـات، روانشـناسی، جامعـه‌شـناسی، مدیریت و داروشـناسی گرفتـه تـا طالع‌بینی! کتاب­‌هایی که برایم مشابه فست‌­فودهاست. یعنی سرعت بالا در خواندن اما بدون افزایش آگاهی. همانند تناول طعامِ خوشمزه ولی بدون کیفیت و درنهایت نرسیدن مواد معدنی موردنیاز بدن که معمولاً برای توصیف این کتاب­ها از واژۀ «فست بوک» استفاده می­‌کنم.

چندسال قبل در یک مصاحبۀ اسـتخدامی، ناخواسته گرفتار یکی از همین «مدیران فست‌بوکی» شدم. طفلک مدیرعامل سازمانی نسبتاً معروف بود که درخلال صحبت‌هایمان، چپ و راست فست‌بوکی بودن خود را اثبات می‌کرد. به طور مثال، زمانی که به چند سوال ایشان کمی با مکث پاسخ دادم، ایشان برداشت کرد که اینجانب با صراحت و صداقت پاسخ نداده و تعارف کرده‌ام! در دو مورد که برای لحظاتی دست به سینه نشستم، این مدیر عالِم و فرهیخته دچار رایج‌ترین خطا در رابطه با زبان‌ بدن که اکثریت خوانندگان فست­‌بوکیِ این حوزه دچارش هستند گردیده و آن را نشانۀ مخالفت بنده با بیانات گهربارش قلمداد کرد. غافل از اینکه شاید صندلی­‌های فاقد دسته باعث خستگی دست‌ها می‌­شود. از همه جالب­‌تر زمانی که به یکی از سوالاتش پاسخ نسبتاً صریحی دادم ایشان با حالتی که انگار دزد گرفته باشد فرمود:

« از حالت چشمات معلومه که داری دروغ میگی!» (ادب هم خوب چیزیه بخدا)

تا قبل از آشنایی و برکتِ حضور در پیشگاه این شخصیت نورانی و صاحب کرامات، به اشتباه تصوّر می­‌کردم که دوران پیشگویی‌ها و رمّالی­‌ها به پایان رسیده است!

البته عکس‌­العمل اینجانب در تمام مدتِ کسب فیض از محضر ایشان، فقط لبخند و خویشتن­‌داری بود. به نظر می‎رسید طفلک آن‌قدر در ارتباطات غیرکلامی و پیام‌­ها غرق شده که ارتباطات کلامی را به کلّی از دست داده بود و باید کسی پیدا می­شد تا جلوی افتادنش از آن سوی پشت­‌بام را بگیرد.

اینجانب در آخر جلسه، با حالتی آمیخته با تعجب مصنوعی(که البته نمی‌­دانم با این قدرت بالای توان پیشگویی چطور متوجه این حالت تصنّعی‌­ام نشد) ضمن تعریف کوتاهی از مراتبِ بالای علمی و فکری­‌اش از وی خواستم اگر ممکن است بندۀ حقیرِ بی‌‌سواد را یاری رساند تا مرجع این کرامات عظیم را بدانم. همانطورکه حدس می­‌زدم ایشـان بلافاصله از کشوی میزش یک جلد فست‌­بوک در قطع جیبی با مضمون زبان بدن بیرون آورد و رهنمودهایی هم در راستای مطالعه بیشتر به بنده نمود.

درنهایت، ضمن تشکر و عرض مراتب امتنان از اینکه در این مدت اندک، درس‌های فراوانی از محضـر ایشان فرا گرفته‌­ام، خداحافظی کرده و البته به این بزرگوار عرض نکردم که کتاب اصلی(و نه جیبی) زبان بدن را چندسال است در کتابخانه‌­ام داشته و هرازگاهی بعضی از مطالب مفید و کاربردی آن را در جلسات آموزشی به همکاران فروش آموزش می­‌دهم!

همچنین ترجیح دادم که بگذارم در دنیای زیبای خودش مشغول سیروسلوک باشد، بنابراین یادآوری هم نکردم که جناب دکتر آلبرت محرابیان زمانی که دید صحبت­‌ها و درصدهای معروفش باعث بیراهه رفتن جمع کثیری از مردم شده، طی خطابه‌­ای فرمود: «…آقا اشتباه کردم. ببخشید! این سخنان و درصدها عمومیت نداشته و برای مواقع خاصی کاربرد دارند…»

در یک شرکت پخش بزرگ و نامدار کشورمان شاهد بـودم که سرپرست محترم فروش، برای حل هر مساله و مشکلی[از پایین آمدن سهم بازار گرفته تا خرابی شیر پیسوار سرویس­‌های بهداشتی] با دست­‌مایه قراردادن یک جلد فست‌بوک از جناب برایان تریسی مشکل را مثلاً حل می­‌کرد. ضمن اینکه به مدد دست­یابی به چنین منبع علمی عظیمی(!) خود را از پرچم‌­داران حوزۀ مارکتینگ می­‌دانست که در نهایت، با سیاست­‌های عالمانۀ خود، شعبه را تا مرز ورشکسـتگی هدایت نمود و ده‌­ها نمونۀ دیگر که عزیزان شـاغل در سـازمان‌­های مختلف بهتر از بنده می­‌دانند. شاید باورش سخت باشد، اما شخصاً چند مدیر ارشد فروش در سازمان‌های بزرگ و معروف کشورمان را با چشم خود دیده‌ام که حتی اسم فیلیپ کاتلر به گوششان نرسیده بود!

یکی دیگر از فجایع دردناک و فراگیر این پدیدۀ شوم (فسـت­‌بوک­‌ها) را در رفتار مدیرنماهایی می­‌بینیم که تا دیروز، تفاوت بین علم بازاریابی با خربـزه را نمی‌دانستند، ولی با مطالعۀ یک جلد فست­‌بوک­، در جلسات بعدی­‌شان، نه تنـها خود را متخصص برندینگ یا مارکتینگ می‌­دانند بلکه بدتر از آن، به نوعی مقاومت پولادین خطرناک ذهنی هم می‌­رسند که نظرات اطرافیان دلسوز و کاربلد خود را هم نمی­‌پذیرند که البته خود این موضوع، داستانی جداگانه دارد.

در دو مقطع که بالاجبار با صدای سازِ ناکوکِ قلب خود کمی حرکات موزون انجام داده و به تبع آن، چندروزی در بیمارستان قلب بستری شدم بارها خدای بزرگ را شکر کردم که هنوز فست‌­بوکی در زمینۀ تخصّصی قلب و عروق منتشر نشده است!

پایان بخش چهار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.