نقطه کور: بخش هفتم

اندر باب تغییر

با نیم‌نگاهی به گذشتۀ نه چندان دور کشورمان، به موارد عجیبی برخورد می‌کنیم. پدربزرگ‌هایمان را می‌بینیم که با دیدن دوچرخه در خیابان با ذکر بسم‌الله از کنارش رد می‌شدند تا از شرّ این مَرکب شیطان در امان باشند.

مادربزرگ‌هایمان را می‌بینیم که به جز دایرۀ خویشاوندان نزدیک، کسی اسم واقعی‌شان را نمی‌دانست(و نباید هم می‌دانست) و در کوچه و خیابان، با عباراتی مانند ننه حسن و ننه جواد و درمجموع با چسبیدن به اسم پسر بزرگ خود نامیده می‌شدند.

همچنین، مردمانی که آنقدر دلسوز و خیرخواهِ فرزندانشان بودند که حاضر به پرداخت پنج تومان جریمۀ دولت از محل فروش داروندار و فرش زیرپای خود می‌شدند تا به واسطۀ آبله‌کوبی، اجازۀ ورود جن به بدن جگرگوشه‌هایشان را ندهند!

گاهی در خلوت خود، با تجسّم گریۀ دردناک امیرکبیر بر بالین فرند بقال احتمال می‌دهم که شاید تنها تسلّی صدراعظم مغضوب دیروز و محبوب امروز، این بود که نسل‌های بعد دست از تعصب، جهل و مقاومت در برابر تغییر بردارند.

خدا رحمتت کند میرزاتقی‌خان! نیستی تا ببینی که مقاومت در برابر تغییر، توسط نوادگان همان مردم هم ادامه یافته، هرچند مصداق‌هایش از نظر ظاهر کمی متفاوت شده است.

 

سال قبل در محضر یکی از مدیران محترم بودم، البته از نوع دولتی‌اش. صرفاً یک گپ دوستانه بود. گلایه داشت از اینکه قصد تجهیز بخش بایگانی آن سازمان عریض و طویل را به فنّاوری روز دارند، اما کارمندان قدیمی آن بخش، در برابر این تغییر مقاومت کرده و حتی سنگ‌اندازی هم انجام می‌دهند که موضوع صحبت اینجا نیست.

به نظر می‌رسد تا بوده، همین بوده. البته از ممالک مختلف دنیا آن‌قدری خبر ندارم که قادر باشم در چند جمله نظر قاطعی بدهم. اما حداقل می‌دانم که در کشور خودمان، بسیاری از تغییرات بزرگ، در ابتدا با نوعی مقاومت همراه بوده است.

چه دیروز که ورود علم پزشکی نوین و جراحی به کشورمان صدای اعتراض تعدادی دلاک و سلمانی را درآورد.

چه امروز که ورود تکنولوژی جدید حمل و نقل عمومی(مثل اسنپ) رانندگان آژانس‌های سنّتی را به تحصن مقابل مجلس کشاند.

حتی در مورد تغییرات نه چندان بزرگ هم می‌توان مثال‌هایی پیدا کرد. از جمله مقاومت گروهی از مردم در برابر ورود ماشین لباسشویی به کشورمان که معتقد بودند باعث نجس شدن لباس‎هایشان خواهد شد.

 

اما نکتۀ اصلی اینجاست که درنهایت دوچرخه آمد، بدون اینکه برایش مهم باشد پدربزرگ‌هایمان دوستش دارند یا نه.

همانطور که واکس آمد و همه‌گیر شد، حالا چه با جن چه بی جن!

اسنپ آمد، چه با رضایت رانندگان تاکسی چه بدون رضایت آنها.

شبکه‎های اجتماعی هم آمدند و فراگیر شدند، علیرغم مخالفت و متلک‌پرانی نسل‌های قدیم به جوانان که چرا در هر محفل و مجلسی، به جای نشستن و گوش سپردن به نصیحت‌های بی‌خاصیتشان، مدام سر در آن ماسماسک فرو برده‌اند!

و شکی نیست که تکنولوژی‌هایی که هنوز نیامده‌اند و نمی‌دانیم چیست هم خواهند آمد.

 

از یک نظر، تغییر را می‌توان به قطار درحال حرکت تشبیه کرد که اگر یک یا چند نفر بگویند من اعتقادی به آن ندارم و حتی بخواهند با ایستادن بر روی ریل و بازکردن دست‌ها، جلوی آمدنش را بگیرند، تفاوت چندانی در اصل موضوع نخواهد داشت. قطار می‌آید و از رویشان رد می‎شود! به همین سادگی

اما از آن سو هرنوع تغییر و به هر قیمت هم کار نادرستی است.

متاسفانه  به وضوح شاهدیم که افراط و تفریط‌‌ها دربارۀ تغییر در سازمان‌های ما هم داستان عجیبی دارد. از یک طرف، در برابر تغییرات مثبت مقاومت می‌کنیم(که در بالا عرض شد) از طرف دیگر زمانی که وارد یک پست جدید می‌شویم، بلافاصله بعد از سلام و علیک می‌افتیم به جان میز و صندلی و تغییرات ظاهری دفترکار و فردای آن روز هم تغییرات اساسی در سیاست‌های کلان سازمان. غافل از اینکه این نوع تغییر و با این سرعت، اساساً اشتباه است.

در چند مورد، با چشمان نیمه‌بینای خود دیدم که هر بار مشاور(مثلاً) زبده و کاربلدی وارد یک سازمان شد، از همان روز اول شروع کرد به انجام تغییرات اساسی و همیشه هم کار به جایی می‌رسید که بعد ازمدت کوتاهی، عده‌ای با آفتابه دنبالش راه می‌افتادند برای رفع و رجوع هنرمندی‌ها و شاهکارهای این بزرگوار!

در سیستم دولتی هم که اصطلاح مدیران اتوبوسی برای همه ما آشناست. اینکه بعد از انتصاب و احتمالاً مراسم تودیع و معارفه، اولین کار مدیر زحمتکش و خدومی که تنها دغدغه‌اش، احساس تکلیف و خدمت به خلق می‎باشد(!) این است که مدیران قبلی را پشت وانت بازیافت ریخته و یک اتوبوس مدیر جدید بیاورد تا یک تغییر اساسی را رقم بزند که معمولاً نتیجه‌اش … (بهتر است بگذریم!)

انحطاط واژۀ تغییر تا آنجا کشیده شده که خیلی‌ها تصور می‌کنند اگر به جای مدیر فلان شرکت بودند بهمان کارها را می‌کردند و با انجام تغییرات کلّی، سازمان را به سودآوری می‌رساندند. یعنی حکایت معروف سازمان ۵۰۰ نفره شامل یک مدیرعامل و ۴۹۹ نفر در حسرت مدیرعاملی(!) که معتقدند حق‌شان خورده شده است.

بالاتر از آن، یقین دارم چندین میلیون نفر در همین مملکت، حاضرند قسم بخورند که اگر به جای فلان رییس‌جمهور یا بهمان مقام تصمیم‌گیرنده بودند(به طور کلّی عرض کردم. منظورم شخص یا جریان خاصی نیست) از پایه و اساس همه چیز را تغییر داده و اشتغال، رفاه عمومی، توسعۀ پایدار، تحول اقتصادی و … ایجاد می‌کردند.

خلاصه اینکه عجب بلایی به سر واژۀ تغییر می‌آوریم. از یک سو در برابرش مقاومت می‌کنیم و از سوی دیگر، آن را تا حد یک دستمال کاغذی مصرف شده بعد از عطسه بی‌ارزش می‌کنیم.

درنهایت، بد نیست مجدداً یادی کنم از اسطورۀ نظریه‌پردازی مدیریت دنیا مرحوم پیتر دراکر:

این بزرگوار، علیرغم اینکه یکی از دلایل اصلی مشکلات سازمان‌ها را نگاه به گذشته و ادامه همان راهکارهای قبلی می‌دانست، اما(به گفتۀ دانشجویانش) زمانی که قرار بود از تغییر صحبت نماید، بسیار با احتیاط وارد این مقوله می‎شد. چرا که بهتر از هرکسی از خطرات و آسیب‌های آن آگاه بود.

شخصاً اگر قرار باشد فقط یک مثال از اصطلاح معروف چاقوی دولبه بزنم، واژۀ تغییر اولین و قوی‌ترین کلمه‌ای است که به ذهنم می‌رسد.

پایان بخش هفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.