نقطه کور: بخش هشتم

آفتابه‌داران عصرجدید

زبان شیرین فارسی سرشار از حکایت­های گوناگونی است که بسیاری از آنها صرفاً پیامی از جنس موعظه و نصیحت در دل خود داشته و تاریخ مصرفشان هم به سر رسیده است که نه به درد دنیایمان می‌خورد و نه آخرت.

اما بعضی‌ها هم برخلاف مورد قبل، دارای مصداق‌­های عینی و بارزی در جامعۀ امروز ما هستند که معتقدم حکایت آفتابه‌دار مسجد شاه یکی از آنهاست و آن‌قدر معروف هست که بعید می‌دانم کسی آن را نشنیده باشد.

البته اینکه از نظر جغرافیایی، مسجد شاه در اصفهان بوده یا تهران یا هرکجای دیگر، مهم نیست.

از نظر تاریخی هم همین‌طور؛ اینکه در زمان سلطان محمود بوده یا هر شاه دیگری، بازهم اهمیت خاصی ندارد.

حتی اینکه این حکایت اصلاً واقعی بوده یا زاییدۀ تخیّلات راوی، بازهم چیزی از ارزش­‌هایش کم نخواهد کرد.  

بلکه موضوع مهم این است که راوی محترم، در آن زمان، این حکایت را چنان واضح و گویا تعریف کرده که گویی در جامعۀ امروز ما زندگی کرده و برخی مشکلات را از نزدیک لمس نموده است.

 

یادآوری حکایت:

آورده‌اند که مسجد شاه، آفتابه­‌دار مغروری داشت که گویا شغل خود را بیش از حد مهم و ارزش‌آفرین می­‌دانست. او آفتابه­‌های مسجد را به رنگ­‌های مختلف رنگ­‌آمیزی کرده و بدون هیچ­‌گونه فعالیت اجرایی خاصی، صرفاً در مقام یک آمر بر مسند مدیریت تکیه داده بود و هر شخصی که با هدف رهایی از عذاب دنیوی و قبل از ورود به بیت‌­الخلاء (WC) قصد برداشتن آفتابه‌ای را داشت و فی­‌المثل می­خواست آفتابۀ قرمز را بردارد، با تحکّم امر می‌فرمود :

 ـ اون نه! اون آفتابۀ آبی رو بردار!

و به فرد دیگری که قصد داشت آفتابۀ سبز را بردارد دستور می‌داد:

ـ اون نه! اون آفتابۀ زرد رو بردار!

و بدین ­سان مدیریت ارزشمند وی بر روی سیستم توزیع هدفمند آفتابه­‌ها برقرار بود و چنانچه کسی می­‌پرسید مگر رنگ آفتابه در اصل موضوع چه فرقی دارد؟ با نهایت اعتماد به ­نفس پاسخ می‌داد:

ـ پس من اینجا چه‌کاره هستم؟!

 

فکر می­‌کنم برای لمس این پدیدۀ آشنا نیاز به طی‌کردن راه طولانی و درازی نباشد یا بهتر عرض کنم کافی است فقط یک ایرانی باشیم و بس؛ تا با گوشت و پوست و استخوان خود آفتابه­‌داران عصر جدید را در تمام لایه­‌های مختلف مدیریتی جامعه ببینیم و لمس کنیم. از دوران کودکی تا لحظۀ مرگ.

بدون شک همۀ شما عزیزان مثال‌های متعددی از این پدیده را در ذهن و خاطرات خود دارید. بنده هم فقط یک مثال می‌زنم و می‌گذرم:

پردۀ اول

زمان: سال 1390 هجری خورشیدی

مکان: شعبۀ استان … یکی از بزرگ‌ترین برندهای کشورمان

تعداد پرسنل: یک مدیرفروش به همراه 4 فروشنده و یک نفر در بخش مالی و یک انباردار

میانگین فروش ماهیانه: حدود 700 میلیون تومان

 

پردۀ دوم

زمان: سال 1394

مکان: همان مکان قبلی

تعداد پرسنل: 17 نفر (به دلیل تعریف پست‌های جدید مدیریتی و استخدام دو مشاور ورزیده!)

میانگین فروش: کمتر از یک میلیارد تومان!

یک واقعیت دردناک:

قیمت محصولات این برند در این بازۀ زمانی، تقریباً چهار برابر شده.

 

یک واقعیت دردناک‌تر:

متاسفانه آمار فوق کاملاً واقعی است.

 

شما علت این اتفاق وحشتناک را در چه چیزی می‌بینید؟

راهنمایی جهت تقلّب:

نیم‌نگاهی به پدیدۀ آفتابه‌­داران‌عصر‌جدید می­‎تواند کمک‌­کننده باشد.

باری

به ‌نظر ‌می­‌رسد بزرگ شدن ساختار سازمان‌­های ما بدون توجه به نوع فعالیت‌شان، رمز بقا و حیات آفتابه‌­داران عصر جدید باشد.

به قول ایوان داگلاس:

« بقای مدیران غیرموثر و ناکارآمد درگسترش ابعاد سازمانی است»

شخصاً هر بار که به این پدیدۀ آشنای ایرانی فکر می­کنم، بی‌­اختیار، این عبارت معروف و منتسب به برتراندراسل در ذهنم شروع به چرخش می‌کند:

«یکی از نشانه های رسیدن به فروپاشی روانی این است که فکر کنیم کاری که انجام می­‌دهیم بیش از حد مهم است»

پایان بخش هشتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.