مَرد

داستان کوتاه

صدای بوق ماشین عقبی، مرد رو مجبور کرد پا رو از روی پدال کلاچ برداره و کمی جلوتر بره. البته خودش هم می‌دونست باعث مزاحمت برای خودروهای عقبی شده. چون در خیابون شلوغ توقف دوبله کرده و منتظر خودرویی بود که می‌خواست از پارک بیرون بیاد تا به‌ جاش پارک کنه و بره داخل بانک.

ولی به‌ نظر می‌رسید رانندۀ خودرو، نیاز مرد رو احساس کرده و احتمالاً فرصتی پیدا کرده بود برای مردم‌آزاری یا شاید هم اعمال قدرت! چون با اینکه می‌دونست مرد منتظرشه ولی ازجاش تکون نمی‌خورد و با خونسردی مشغول صحبت با موبایلش بود.

چنددقیقه‌ای گذشت. صبر مرد رو به اتمام بود. خیلی دوست داشت پیاده بشه و چند لیچار آبدار نثار اون یارو بکنه. ولی نمی‌تونست. حقی نداشت برای این کار. بنابراین سعی کرد خونسرد باشه و توی دلش مشغول نمره دادن به میزان بی‌شعوری راننده شد که صدای یک زن از دنیای نمره دادن خارجش کرد:

ـ آقا ببخشید! چی‌جوری باید برم خیابون … ؟

مرد به طرف صدا چرخید. زنی رو دید که کنار پنجره ماشین ایستاده. سرووضع شیک و باکلاسی داشت. کمی فکر کرد و گفت:

ـ یه خورده بدمسیره خانوم. از اینجا آدرس بدم پیدا نمی‌کنین. شما همین خیابونو مستقیم برین. از چراغ قرمز سوم بپیچین سمت راست. به میدون که رسیدین دوباره سوال کنین.

ـ ای بابا. چه بد! منم عجله دارم.

زن طوری این جملات رو گفت که انگار با خودش زمزمه می‌کنه. هرچند مرد احساس کرد منظور واقعی زن چیز دیگریست، ولی گرفتارتر از این بود که بخواد به این موضوع فکر کنه. سرش رو برگردوند به طرف ماشین تا ببینه بالاخره اون رانندۀ کم‎‌شعور از جای پارک بیرون میاد یا نه که مجدداً صدای زن به گوشش خورد البته همراه با کمی عشوه!

ـ ببخشید آقا! شما احیاناً مستقیم نمی‌رین تا یه جایی منو برسونین؟

مرد یه لحظه عصبی شد. خواست به زن پرخاش کنه و بگه خانوم محترم شما می‌بینی که من منتظرم تا برم پارک کنم، ولی زمانی که مستقیم به چشمان زن نگاه کرد احساس خاصی بهش دست داد و نیرویی غریب باعث شد ناخودآگاه به زن جواب مثبت بده:

ـ بشینین خانوم تا یه جایی می‌رسونمتون.

زمانی که زن عرض ماشین رو طی می‌کرد تا سوار بشه، مرد با خودش گفت به درک! امروز که مرخصی گرفتم. حالا ده دقیقه دیرتر برسم بانک، آسمون به زمین نمیاد. فوقش اگه این‌بار جای پارک نبود میرم تو کوچه‌ها پارک می‌کنم.

زن سوار شد و مرد راه افتاد. دقایقی گذشت. هنوز به چهارراه اول نرسیده بودن که صحبت به جاهای دیگری رسید! پیشنهاد از طرف زن بود. مرد لبخندی زد و محترمانه گفت:

ـ ببین من اهلش نیستم. متاهل هم هستم و …

زن با خونسردی حرف مرد رو قطع کرد و گفت:

ـ گوه نخور بابا! همۀ مردا اینکاره‌ن!

ـ یعنی چی همه اینکاره‌ن؟

ـ ببین ما دو گروه مرد داریم. یه گروه اکثریت لاپوشونی می‌کنن و جانماز آب می‌کشن، یه‌گروه اقلیت هم مثل مرد سرشون رو بالا می‌گیرن و میگن ما این‌کاره‌ایم. درهرصورت همه‌تون یه پُخ هستین.

 

مرد پشت ترافیک چراغ قرمز توقف کرد و نگاهی به زن انداخت و گفت:

ـ یعنی به نظرت گروه سومی وجود نداره؟

ـ بشین منتظر باش تا ننه‌ت واسه‌ت بزاد! من که ندیدم تا حالا

 

چراغ سبز شد و مرد ماشین رو راه انداخت و هم‌زمان گفت:

ـ بهرحال خونۀ من که نمی‌شه. زن و بچه‌م خونه‌ن. فکر کنم برسونمت تا چهارراه بعدی بهتر باشه. شاید مشتری خوبی گیرت بیاد.

ـ میل خودته. بهرحال من خودم مکان دارم. ولی قیمت بالا میره. صد تومن می‌گیرم.

ـ مکان؟!

ـ آره. خونۀ خودم.

مرد با تعجب پرسید:

ـ یعنی نمی‌ترسی غریبه وارد خونه‌ت بشه؟ مثلا تو که منو نمی‌شناسی. چطور اطمینان می‌کنی؟

زن درِ کیفش رو باز کرد و درحال زیر و رو کردن محتویات داخلش، چاقوی ضامن‌داری درآورد و گفت:

ـ غریبه سگِ کی باشه؟! خودم از صدتا مرد مردترم.

مرد مجدداً نگاهی به زن انداخت و به فکر فرو رفت. اینکه یک انسان تا چه حد در محیط ناامنی رشد کرده که چنین عاجزانه سعی در ترسوندن دشمن داره. دقیقاً مثل گربه‌ای که موهای بدنش رو سیخ می‌کنه تا در نظر غریبه‌ها بزرگ‌تر و قدرتمندتر به نظر برسه.

چند دقیقه‌ای گذشت. مرد ترجیح می‌داد به سکوت بگذره. زن هم گویا در سکوت راحت‌تر بود و حرفی نمی‌زد. فقط چهار پنج بار اشاره کرد که از این طرف یا از اون خیابون برو تا اینکه رسیدن به محله‌ای در بیغوله‌های شهر که هیچ تناسبی با سر و وضع شیک و باکلاس زن نداشت.

زن گفت:

ـ رسیدیم. همینجاها پارک کن. من زودتر میرم. تو هم چند دقیقه بعد از من وارد کوچه شو و بیا خونه سوم سمت راست. درو باز می‌ذارم واسه‌ت. فقط تابلو نکنی.

ـ باشه

 

دقایقی بعد، مرد وارد حیاط شد و در رو آهسته پشت سرش بست. با احتیاط از پله‌ها بالا رفت و قدم به داخل خونه زن گذاشت.

خونه‌ای که وضعیت داخلش از چهرۀ محله داغون‌تر بود. روی مبل کهنه‌ای نشست و در سکوت به فکر فرو رفت.

 زن با تعجب پرسید:

ـ تو همیشه اینقدر ساکتی آقای متفکر؟!

 

مرد جواب نداد و مشغول نگاه کردن به اطراف شد. زن با بی‌حوصلگی گفت:

ـ اوهوی با توام! چرا اینقد رسمی هستی؟ مگه اومدی خواستگاری؟!

 

مرد بدون توجه به سوال زن، به قاب عکس کوچکی که روی میز بود اشاره کرد و پرسید:

ـ اینا عکس بچه‌هاتن؟

ـ به تو چه! کارتو بکن برو. دیگه چرا اصول دین می‌پرسی؟ راستی پولو اول میگیرما.

 

مرد همزمان با درآوردن کیف پول از جیبش گفت:

ـ نگران پولت نباش. فقط کنجکاو شدم بدونم با دوتا بچه چطور می‌تونی؟ فکر نمی‎کنی پسرت بزرگ می‌شه یه روز؟ فردا واسه دخترت چه جوابی داری؟

زن: ماموری؟

مرد: فرض کن آره!

و هم‌زمان، دو برگ تراول۵۰ تومنی روی میز گذاشت و ادامه داد:

ـ اینم پولی که شرط کردیم. لطف کن دوباره لباساتو بپوش. بعدشم فرض کن من اومدم فقط ازت سوال کنم و جواب بگیرم و برم. همین

 

اعتماد زن تا حدی جلب شد. خودش هم نمی‌دونست این اعتماد به خاطر پول‌ها بوده یا چهرۀ خاص مرد که آرامش عجیبی بهش منتقل می‌کرد. ناخواسته بغض کرد. خواست به مرد بگه بی‌خیال شو، حرف‌های من به چه درد تو می‌خوره؟ ولی چشمان قهوه‌ای مرد منتظر پاسخ بود.

زن نفهمید چطور شروع کرد به درددل…

گفت و گفت و گفت…

حرف زد و اشک ریخت…

حرف زد و فحش داد به روزگار…

از بی‌رحمی‌های جامعه…

از محیطی که در اون رشد کرده بود…

از شوهر مُرده‌ای که زمان زنده‌بودنش هم هیچ خاصیتی نداشت…

از اجاره‌خونه…

از نگاه سنگین در و همسایه…

از مصیبت‌‎های بزرگ کردن بچه‌ها…

از نگرانی بابت آیندۀ فرزندانش…

و …

مرد هیچی نگفت. در سکوت کامل فقط می‌شنید و هرازگاهی سر تکون می‌داد.

.

.

یک ساعت بعد

مرد: دستشویی کجاست؟

زن: اون‌طرف

مرد از جا برخاست و به طرف دستشویی رفت. مُشتی آب به صورتش زد. در آینه، چهرۀ مردی رو دید که بابت دونستن بعضی از «واقعیت‌های پنهان زندگی یک زن ظاهراً قدرتمند، اما بی‌پناه» برافروخته شده بود. موجودی که از تنها سرمایه‌اش، یعنی جسم و روحش با بی‌رحمی کار می‌کشید تا شکم بچه‌هاش رو سیر کنه. سرمایه‌ای که نهایتاً یکی دوسال دیگه براش کار می‌کرد. زنی که از دید جامعه بی‌ارزش‌ترین موجود بود اما شرف داشت به خیلی‌ها که با پول و سرمایه دیگران هزار و یک کثافتکاری می‌کنن و از دید جامعه مورد احترام هستن.

مرد از دستشویی بیرون اومد و کیفش رو برداشت.

زن: واقعاً نمی‎خوای کاری بکنی؟!

مرد لبخندی زد و گفت:

ـ از اولش هم نیومدم کاری بکنم.

زن: نکنه واقعاً ماموری؟

مرد: آره! درست حدس زدی.

زن با تعجب پرسید:

ـ واقعاً؟ مامور کجایی؟ مفاسد؟ موادمخدر؟… کجا؟

مرد: هیچ‌کدوم. فقط مامورم همین

و لبخندی به زن زد و از در خارج شد.

.

موقع عبور از حیاط، پسربچه‌ای رو دید که با کنجکاوی نگاهش می‌کرد. مرد صورت پسرک رو بوسید و جلوی بغض خودشو گرفت.

زن: می‌تونم شماره‌تو داشته باشم؟

مرد: نه! گفتم که مامورم. ماموریتم هم تموم شد. دیگه کاری با هم نداریم.

زن: یعنی چی؟ حرفاتو نمی‌فهمم. تو واقعاً کی هستی؟

مرد درحالیکه در خونه رو باز می‌کرد، برگشت و گفت:

ـ فرض کن ننه‌م سی سال پیش یکی زاییده که ازشانس بد، جزء گروه سومه!

زن: یعنی چی؟

مرد: پشت آینه دستشویی رو نگاه کن. خداحافظ

و در رو بست.

.

سوار ماشین شد. صحنۀ صبح جلوی چشمش اومد که با چه مصیبتی ۸۰۰ هزار تومن از شرکت مساعده گرفته بود برای پرداخت قسط بانکش.

احساس خاصی داشت. انگار بعضی پرده‌ها از جلوی چشمش کنار می‌رفت.

احساس ‌کرد تازه می‌فهمه چرا جلوی بانک جای پارک پیدا نکرده.

احساس کرد تازه می‌فهمه که چرا اون بی‌شعور بهش جای پارک نداده بود.

تمام اون صحنه‌ها یکی‌یکی از جلوی چشمش رد شد تا رسید به اون صدا:

آقا ببخشید! چی‌جوری باید برم خیابون … ؟

.

احساس کرد تازه می‌فهمه چرا علیرغم اینکه می‌خواست به زن جواب منفی بده اما اون نیروی غریب باعث شد سوارش کنه.

نفس عمیقی کشید. لبخندی زد و زیر لب گفت:

ـ گوربابای بانک! ماه بعد با سودش میدم. این پول مال این زن بود نه مال بانک.

و درحالی‌که در ذهنش تصور می‌کرد اون مادر بعد از دیدن ۷۰۰هزار تومن پشت آینه دستشویی چقدر خوشحال می‌شه راه افتاد.

سعید(بهار1393)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.