اوایل سال ۸۷ برای انجام کاری فوری، پریدم فرودگاه و علیرغم شلوغی و ازدحام شدید مسافر، تونستم یک عدد بلیت توپولوف ایران ایرتور به مقصد تهران بگیرم. صندلیم افتاد کنار آقایی که برخلاف خودم بسیار جنتلمن و محترم بود. منتظر بودیم مسافرگیری تموم شه و بپریم. داشتم روزنامه می‌خوندم که آقای محترم نگاهی به بیرون کرد و با حالتی اندیشمندانه فرمود:

اینجا مملکت نیست بخدا !

با تعجب نگاهش کردم و سری تکانیدم و گفتم مگه چی شده؟ فرمود:

میری فرودگاه لندن می‌بینی باند فرودگاه برق می‌زنه. اینجا رو نگاه کن چه کثافتیه.

(خب تا اینجا مشخص شد که این بزرگوار لندن تشریف بردن)

 

کمی که گذشت دوباره گفت:

نیگا کن توروخدا

گفتم چی شده؟ اشاره به بیرون کرد و گفت:

آخه این رنگ هواپیماست؟

در امتداد انگشتش نگاه کردم. منظورش رنگ سفید بوئینگ ۷۲۷ شرکت آسمان بود و در ادامه گفت:

میری فرودگاه دوبی حال میکنی از رنگ هواپیماهاشون. این چیه؟ سفیدِ مزخرف.

 یک بعله کشدار گفتم و دوباره مشغول مطالعه روزنامه شدم.

(و ایضاً در این فکر که خوش بحالش که غیر از لندن، دبی هم تشریف فرما شدن و بهرحال دستی هم در تخصص رنگ‌شناسی هواپیما دارن)

 

.درها بسته شد. مهماندار شروع کرد به گفتن حرفای همیشگی. دوباره آقای محترم به صدا دراومد:

توروخدا صداشو نگاه کن! (هنوزم نفهمیدم که صدا رو چطور میشه نگاه کرد) میری تو پروازای خارجی با صدای مهموندار حال میکنی(!) اینجا حالت به هم می‌خوره.

به اجبار بازهم گفتم بعله (و ذهنم درگیر این موضوع که به چه طریقی میشه با صدای یک مهموندار هواپیما حال کرد؟!)

 

موتورهای توپولوف شروع کردن به دور گرفتن و ما هم که عقب هواپیما بودیم طبیعتاً بیشتر از دیگران از صدای گوشخراش موتورها کسب فیض می‌کردیم که ناگهان آقای محترم با صدایی بلند گفت:

آقا مملکت نیست که. گندشون بزنن

گفتم باز چی شده؟ با همان صدای بلند و رسا گفت:

تو پروازهای ترکیه اصلاً صدای هواپیما داخل نمیاد.

بازهم گفتم: بعله

 

.تیک آف که شروع شد آقای محترم ساکت شد و چشماشو بست. نگاهی بهش کردم. رنگش پریده بود. با شروع اوج‌گیری کمی عرق کرد. پرسیدم حالتون خوبه؟

گفت مرسی. البته مرسی رو هم سعی کرد با لهجه فرانسوی مشابه مقسی تلفظ کنه که به نظرم نمره قبولی گرفت و بعد از لحظاتی ادامه داد:

من فوبیای پرواز دارم.

گفتم پس بهتره چشماتونو ببندین و به چیزی فکر نکنین اینطوری راحت‌ترین (و صد البته منم راحت‌تر بودم)

 

.وسط پرواز، آقای محترم کمی به آرامش اولیۀ خودش بازگشت و چندباری از پنجره بیرون رو نگاه کرد. ولی خوشبختانه گویا وسط آسمون چیزی برای گیردادن پیدا نکرد.

.پذیرایی انجام شد. نگاه متفکرانه‌ای به غذا کرد و گفت:

نمی دونم این آشغالا رو چطوری می‌خورین! (انگار نه انگار که داره به مخاطبش توهین میکنه)

با اینکه کمی بهم برخورد ولی با لبخندی مصنوعی بهش گفتم چرا ؟ گفت:

تو پرواز امارات بهت غذایی میدن که … (هرچند تمام غذا رو هم با غرولند و فحش به زمین و زمان خورد!)

 

.کمی گذشت.

آقای محترم دوباره چشماشو بست و من درحالیکه یک بطری آب‌معدنی کوچک دستم بود و جرعه جرعه می‌خوردم و غرق در افکار مربوط به بدبختی‌های خودم بودم هواپیما یه تکون شدید همراه با کم‌کردن سریع ارتفاع داشت (همون چاله هوایی عامیانۀ خودمون)  چشمتون روز بد نبینه. آنچنان ضربه‌ای بهم وارد شد که آب‌معدنی از دستم پرید بیرون و با زدن چند چرخ در هوا روی ۳ تا خانم در ردیف کناریمون افتاد! تا چند ثانیه مغزم قفل کرد که چی شد؟ دیدم آقای محترم بغلم کرده! ضربه ای که عرض کردم از پریدن ایشون در بغل بنده بود. با وحشت گفت:

چی شد؟ سقوط کردیم؟

گفتم آخه سقوط که اینجوری نیست (انگار خودم بارها تجربه سقوط داشتم!) چاله هوایی بود.

با حالت ترس آمیخته با طلبکاری گفت:

یعنی‌چه؟ تو آسمون مگه چاله داریم؟!

کمی شک کردم. بنده خدا ترس مرگ تو چهره‌اش موج می‌زد. یکی دو دقیقه‌ای طول کشید تا به خودش بیاد و دست از بغل‌کردن من برداره. گفتم اگه احساس می‌کنین حالتون خیلی بده مهماندارو صدا کنم. گفت نه و آب دهنشو قورت داد و از گوشه چشم نگاهی به من کرد و با کمی خجالت گفت:

این اولین بارمه سوار هواپیما شدم!

نمی دونم چرا، ولی لهجه‌اش کمی متفاوت شد. چیزی از جنس لهجۀ شمال شرقی کشور عزیزمون. ترجیح دادم چیزی نگم. بنده خدا خیلی خجالت زده بود. ولی نتونستم جلوی نفس امّاره رو بگیرم و خیلی محترمانه بهش گفتم آخه شما طوری از فرودگاه‌ها و هواپیماهای خارجی صحبت کردین که من فکر کردم…

گفت: نه همه‌شون درسته. ولی تمامش حرفای پسرخالمه که زیاد خارج میره! (خراب اون صداقتت شدم مرد جنتلمن و محترم)

تا رسیدن به مقصد، چند بار دیگه هم از من و خانم‌های ردیف کناری عذرخواهی کرد. موقع خداحافظی بهش تعارف کردم که اگه کاری چیزی تهران داره…

و اونم با خیال راحت از اینکه دیگه خطری نیست، دوباره تبدیل شد به همون آقای محترم و بسیار جدی فرمود :

مقسی