میگن یه بابایی رفت پیش دکتر و گفت: سلام آقای دکتر. اگه ممکنه یه دارویی، معجونی، روغن بنفشه‌ای چیزی برام تجویز کنین که 100 سال عمر کنم.

دکتر پرسید: اهل دود و دَم هستی؟

گفت: نه آقای دکتر. این چه حرفیه؟

دکتر دوباره پرسید: یعنی حتی سیگار هم نمی‌کشی؟

گفت: نه خدا نکنه.

دکتر کمی فکر کرد و دوباره پرسید: اهل آبکی‌جات چی؟ هستی؟

گفت: ای وای! نه دکترجان.

دکتر پرسید: یعنی حتی ماءالشعیر هم نمی‌خوری؟

ــ نه آقای دکتر.

دکتر سرش رو خاروند و آهسته پرسید:

ــ اهل لایی‌کشیدن چی؟! هستی؟

ــ خدا مرگم بده! نفرمایید آقای دکتر.

دکتر گفت: یعنی یه دوست دخترم نداری؟

ــ نه.

دکتر با عصبانیت گفت:

ــ خب مردک! صد سال عمر می‌خوای که چه …ی بخوری؟! برو بمیر!

خدا رحمت کنه رضا رو. دوران دانشجویی(دهه هفتاد) که تنها زندگی می‌کردم، همسایۀ طبقه بالامون بود و با همسرش زندگی می‌کرد. هیچ‌وقت هم بچه‌دار نشدن. 20 سالی ازم بزرگ‌تر بود و درس‌های زندگی خوبی بهم می‌داد. بعضی حرفاش در زندگی خیلی به دردم خورد. مخصوصاً 2 تا حرفش که هردوشون الان یادم رفته.

چون با مساله مرگ راحت کنار میام، در زمان فوت اطرافیان کسی ندیده اشکم سرازیر بشه. اما وقتی که در روزهای آخر سال 89 خبر فوت رضا رو بهم دادن تو راهروی شرکت مثل مرغ گریه کردم. واقعاً نقش یک برادر بزرگ‌تر رو برام داشت که در شهر غریب خیلی بهم کمک کرد. البته همسرش هم تحمل نداشت و هرروز می‌رفت سر قبر شوهرش و گریه می‌کرد که اونم چندماه بعدش از دنیا رفت (قدیما می‌گفتن دق کرد)

باری

جوک ابتدای پست رو اون خدابیامرز برام تعریف کرد و می‌گفت:

ــ سعید! یادت باشه هر مردی تو زندگیش یه خلاف داره. حالا یکی علنی انجام میده، یکی هم تو خفا.

درست و غلطش رو کاری ندارم. یادمه همون موقع خیلی جلوش موضع می‌گرفتم و مخالف بودم که صد البته بعدها هرچی جلوتر رفتم بیشتر به حرفش رسیدم.

بهرحال در این نوشته، منظورم از خلاف الزاماً به معنای منفی اون نیست. منظورم چیزیه که شخص در زمان تنگنا بهش پناه می‌بره و در نقش یک پناهگاه روانی ایفای نقش می‌کنه. حالا می‌تونه سیگار باشه، مشروب باشه، ورزش باشه یا مطالعه یا حتی رازونیاز به هر طریقی.

همه ما در زندگی افراد دارای خلاف (با بار منفی) زیادی رو دیدیم. از معتاد و عرق‌خور گرفته تا کسانی که سکس رو با کیفیتی مشابه جفت‌گیری چهارپایان بطور دیوانه‌وار انجام میدن (فرزند یکی از کارفرماهای قبلیم همینطوریه. یادمه زمانی که بچه بود، بابای احمقش واسه هر حرکت جزئی شازده، با روانشناس خونوادگیشون مشورت می‌کرد که مثلا آخ بچه‌م امروز به پی‌پی‌ش 2 ثانیه بیشتر زل زده بود و … امروز تنها هنر این شازده پسر فقط و فقط روزی چندبار جفتگیری با چند موجود ماده هست و دیگر هیچ)

از اونطرف، خلاف با بار معنایی مثبت رو هم زیاد دیدیم. هرچند شاید در ذهنمون نیومده باشه که این رفتارها هم (علیرغم عادی بودنشون در ظاهر) میتونه مصداقی از همون خلاف باشه. مثلا یکی از آشناهامون در شهرهای اطراف، آقای دکتر داروساز محترمیه که داروخونه داره و خلاف سنگین این بنده خدا کوهنوردیه. وقت و بی‌وقت دیده شده که کار و زندگیش رو ول کرده و مثل بزکوهی زده به دل کوه‌های اطراف. خودشم اعتراف می‌کنه که خلاف من کوهنوردیه و در راستای پناه بردن به این خلاف، یک بار تا مرز خورده شدن توسط گرگ هم پیش رفت.

سال‌ها قبل و در عنفوان جوانی، بارها و بارها رفتم جلوی مدیرعامل بدبخت و مادرمرده‌ای که نمی‌دونم به جرم کدوم گناه کارفرمای من شده بود و می‌گفتم چندروز مرخصی بده. طفلک دندوناش می‌ریخت زمین و می‌گفت آخه لامصب! 20 روز نیست که از سفر شمال برگشتی! منم می‌گفتم مشکلی نیست. یا مرخصی میدی یا همین الان استعفا می‌دم!

یادمه در عرض یکسال 17 مرتبه سفر شمال رفتم فقط به عشق قلاب انداختن تو رودخونه. چون خلاف اصلیم(بجز سیگار) ماهیگیری بود که در راستای همین خلاف سنگین، 2 بار تا مرگ 100درصد هم پیش رفتم که آخرینش افتادن در رود تلار بود و سرعت عمل محلی‌های عزیز در عرض چنددقیقه نجاتم داد (در همین راستا بد نیست یادی کنیم از مرحوم محسن ارسنجانی قهرمان تکواندوی آسیا که به خاطر همین عشق به ماهیگیری جونش رو در سد شهید رجایی از دست داد)

خلاف سنگین پدر خودم ورزش و مطالعه بود. اونم به حالت افراطی (پدرم برخلاف خودم زیادی مثبت بود!) و دردهای عضلانی و آب آوردن زانو و … یادگار دورانیست که برای رسیدن به مقام قهرمانی از بدن خود هزینه کرد. در مورد هزینه‌های مطالعه زیاد هم ترجیح میدم حرفی نزنم که حوصله پاره شدن تو کامنت‌ها رو ندارم! خلاصه اینقدر اراجیف بافتم که بگم:

خلاف (چه مثبت، چه منفی) معمولاً بدون هزینه نیست.

سال 1400 رو بصورت افقی آغازیدم و تمام هفته اول عید رو در بستر افتاده بودم. درد شدید کمر که قدیما دو سه سالی یکبار بیخ خِرَم رو می‌گرفت و ناکارم می‌کرد، الان یار دائمی‌ام شده و شاید هم نویددهندۀ واقعیتی به نام «پیر شدن»

علت عودکردنش هم کارهای مربوط به روزهای آخر اسفندماه بود که به حالت انتحاری افتادم به جون باغچه منزل پدری. از هرس سنگین گل و گیاهان گرفته تا اصلاح خاک و تعویض گلدون‌ها و …

بعد از چندروز که حالم بهتر شد (حوالی پنجم یا ششم فروردین) و تونستم بدون عصا قدم بردارم، دوباره پریدم وسط باغچه و روز از نو روزی از نو؛ که طبیعتاً همون شب دوباره افتادم تو بستر و تا صبح مثل سگ زوزه کشیدم؛ و این پروسۀ احمقانه تا همین الان (که با درد زیاد پای لپ‌تاپ نشستم) ادامه داره.

به عبارت دیگه خلاصه فروردین ماه بنده این بود که مثل مبتلایان به مازوخیسم حاد، چند روز استراحت می‌کردم تا درد از بین بره فقط بخاطر اینکه دوباره بتونم برم داخل باغچه و مشغول چریدن و جفتک‌اندازی بشم.

شخصاً فکر می‌کنم این «خودزنی افراطی» و «پناه بردن به یک پناهگاه امن» که برای من در اینجا باغبونی و گل و گیاهه، بدون شک ریشه در یک اضطراب درونی عجیبی داره. اضطرابی که شاید به دلیل سال‌ها مسیر اشتباهی باشه که رفتم.

البته حقیقتش رو بخواین وقتی به گذشته نگاه میکنم می‌بینم تمام راه رو اشتباه رفتم 🙂 ولی خب مشکلی با این موضوع ندارم (به عبارت دیگه جزء کسانی هستم که در لحظه مرگ، نه تنها از زندگی طلبکار نیستم که کلّی هم بدهکارشم)

امسال برای همیشه با حوزه فروش خداحافظی کردم. برنامه‌ای که از 3 سال پیش دنبالش بودم و امسال محقق شد. سال 99 علیرغم اینکه بطور مستقیم کار فروش انجام ندادم و کارها رو برون‌سپاری کرده بودم، با این حال با همین لِک و لِک کردن‌ها، رقم 18 میلیارد تومن فروش محصولات و تولیدات صنعت کشورمون در کارنامه‌ام رقم خورد که به نظرم از سر صاحبان صنعت زیاد بود!

هرچند از این بابت (تغییر حوزه کاری) بسیار راضیم اما بهرحال بیش از یک دهه فعالیت اشتباه در این حوزه کمی آزارم میده؛ و همین آزاردادنهاست که تبدیل به اضطراب میشه و پروسۀ درد و خودزنی و پناه بردن به خلاف سنگینی به اسم باغبونی و …

هرچند آمار فروش بالا، سیاست‌های موفق در گرفتن سهم بازارهای منطقه، نوشتن مقالات در این حوزه و … طی یک دهه گذشته، از نگاه دیگران می‌تونه نشونه‌های یک مدیرفروش موفق باشه، اما از نظر خودم مسیر، اشتباه بود و نظر دیگران مثل همیشه برام دارای اهمیت نیست.

خلاصه اینکه بقول رفیق شیرازی‌مون ما بخت خودمون رو در این حوزه آزمودیم و ترجیح دادیم تنبانمون رو از این ورطه بکشیم بیرون.

باشد تا رستگار شویم. 

 

سعید

14 اردیبهشت 1400