برای شنیدن جملات (یا دقیق‌تر بگم: خزعبلات) تکراری زیر نیازی نیست راه دوری بریم. فقط کافیه متولد و بزرگ‌شدۀ کشور عزیزمون ایران باشیم تا یک عمر از زبان والدین و در راستای قربانی کردن فرزندان بشنویم که:

پسرم! درس بخون تا واسه خودت کسی بشی …

دخترم! درس بخون تا آیندۀ درخشانی پیدا کنی …

و …

البته شخصاً نفهمیدم که پارامترهای موردنیاز برای رسیدن به مقام و منزلت کسی شدن چیه. اگه شما به این کشف بزرگ نائل شدین ممنون میشم بهم اطلاع بدین.

 

به‌طورکلّی زمان تحصیل ما در مدارس (حدود ۳ دهه قبل) دانش‌آموزان از دو حالت استاندارد و تعریف‌شده خارج نبودن:

یا درسخون

یا حمال!

(و معمولاً مورد سومی وجود نداشت)

ما قرار بود فقط یک کار انجام بدیم: درس بخونیم تا دکتر و مهندس بشیم. ولی متاسفانه هیچکس بهمون نگفت: چطور آدم باشیم!

هرکی بهمون رسید قبل از جواب سلام، پرسید: نمراتت چطوره؟

اما هیچکس نپرسید امروز چه کار خوبی کردی؟ آیا مثلاً ساندویچ نون و پنیرت رو با همکلاسیت تقسیم کردی یا نه؟

 

متاسفانه در مدل ذهنیِ حقارت‌بار والدین و دست‌اندرکاران آموزش، فقط یک راه به سوی خوشبختی وجود داشت که اون‌ هم از معبر تحصیل و درس‌خوندن می‌گذشت.

در بهترین حالت سعی بر این بود که:

آینده‌سازان کشورمون صرفاً جویای علم باشن نه طالب معرفت و  نه دارای درک و شعور

اما امروز که حاصل و نتیجۀ این نوع تفکّر پوسیده و متعفّن رو در شخصیت و رفتار افرادی که چرخ‌های اقتصاد، سیاست و فرهنگ کشورمون رو می‌چرخونن می‌بینم شاید بهتر باشه کمی در این مدل ذهنی احمقانه تجدیدنظر کنیم. اتفاقاً بخش عظیمی از دزدی‌ها، اختلاس‌ها، چپاول‌ها، طلاق‌های ثبت‌شده و ثبت‌نشده و ده‌ها ناهنجاری مختلف، به دستان توانمند افرادی انجام می‌شه که تحصیلات بالایی دارن.

.واقعاً چرا؟

شاید بشه اینطور گفت که یکی از مهم‌ترین علل مشکلات فرهنگی و رفتاری ما مردم، به جایی برمی‌گرده که والدین، به صورتی کاملاً ناخواسته طول عمر فرزندانشون رو نهایتاً ۲۵ سال دیدن! و نه بیشتر.

به عبارت دیگه، تمام دغدغه‌های پدر و مادر در تحصیلات فرزند خلاصه شد.

اینکه دیپلم بگیرن، بعد هم وارد دانشگاه بشن و یک مدرک بی‌ارزش لیسانس و نهایتاً فوق‌لیسانس بگیرن و تموم. اونوقت همه‌چی درسته و اون فرزند به خوشبختی میرسه!

به بیان دیگه یعنی همۀ زندگی فرزندانشون خلاصه  میشه در ۲۵ سال و دیگر هیچ.

متاسفانه علیرغم ادعاهای فراوان در مورد باشعورتر شدن مردمِ امروز نسبت به گذشته، اما هنوز هم هرکسی که برچسب پدر یا مادر رو با خودش یدک می‌کشه، تمام نگرانی و تلاشش در راستای رسیدن فرزندش به تکه‌ای کاغذپاره (مدرک تحصیلی) است و متاسفانه هیچ برنامه‌ای برای کیفیت زندگی اصلی فرزندشون که بعد از ۲۵ سالگی آغاز می‌شه نمی‌بینیم.

 

نمی‌تونم بفهمم پدر یا مادری که نگران از دیرشدن ساعت آبمیوۀ فرزند ۸۰ کیلویی(!) خود، آشفته و پریشان‌حال جلوی درِ آموزشگاه زبان یا موسیقی، با توقف دوبله باعث ترافیک و مزاحمت حقوق شهروندی دیگران شده چه چیزی از جنس فرهنگ در وجود خودش داره تا بتونه در آینده برای فرزندش به ارث بذاره؟ قطعاً هیچ.

قرار نیست همه تحصیلکرده باشن.

قرار نیست (و اصلاً هم خوب نیست) که همه نابغۀ علمی و هنری باشن

اما چقدر خوبه که همه (با هر مدرک تحصیلی) دارای شعور و انسانیت باشن.

پس شاید بهتر باشه که فرزندمون دیپلم باشه اما چیزهای مهمتری رو بدونه و بفهمه

بفهمه که قرار نیست بعد از ازدواج، زندگی دختر مردم (یا پسر مردم) رو به فنا بکشه

بفهمه که قرار نیست برای به دست آوردن خواسته‌هاش تبدیل به انگل اجتماع بشه

تفاوت حق‌هایی که داره و حق‌هایی که نداره رو به خوبی بدونه

اگه مجموعه‌ای تاسیس کرد و اسماً مدیر شد و چند پرسنل داشت، حق نداره بابت خواسته‌های حیوانیش حقوق منشی رو چندماه عقب بندازه.

بفهمه که اگه به موقعیتی رسید و وزیر و وکیل و رئیس‌جمهور شد، این ثروتی که دستشه، نوعی امانت محسوب می‌شه نه ارث پدرش.

.ای کاش به جای گرفتن معلم خصوصی و به زور فرو کردن ب.م.م و ک.م.م در ذهن بچه‌هامون تلاش کنیم تا مفاهیمی مثل امانت‌داری، انسانیت، محبت، نوع‌دوستی، وفای‌به‌عهد، پاک‌دستی، پاک‌چشمی، احترام‌ به‌ طبیعت و امثال اینها رو در ذهنشون حک کنیم و مطمئن باشیم که در این حالت، اگه فوق لیسانس (و حتی لیسانس) هم نگرفتن چندان مهم نیست.

قطعاً هر جامعه و کشوری به تراشکار فرهیخته، آشپز باوجدان، نانوای باشعور، کلیدساز پاک‌دست، مکانیک درستکار و درنهایت دیپلمۀ با شعور بیشتر نیاز داره تا فوق لیسانس طلبکار از جامعه؛ تا دکتر و مهندس دیوانه‌ای که حتی نزدیک‌ترین افراد (یعنی همسر) قادر به تحملش نیست؛ تا وزیر و وکیل و مدیرکلّی که شعور و درک تشخیص تفاوت بین بیت‌المال با ارث پدرش رو نداره.

می‌ترسم از روزی که فرزندانمون با شنیدن کلمۀ ایثار فکرشون به سمت خیابونی در بزرگراه جلال بره

و با شنیدن واژه تواضع، سردرِ یک آجیل فروشی در خیابون ولیعصر تنها معنا و مترادفی باشه که به ذهنشون برسه.

ای کاش به جای اینکه فقط برای قبل از ۲۵ سالگیِ نسل فردا نگران باشیم و تمام تلاشمون رو صرفاً در راستای تحصیلکرده‌شدن اونها صرف کنیم، به فکر کیفیت اصلی زندگی اونها یعنی بعد از ۲۵ سالگی باشیم و اندکی نگران بالا بردن میزان درک و شعورشون.

.و درنهایت، بنجامین فرانکلین چه زیبا گفت:

بسیاری از مردم در سن ۲۵ سالگی می‌میرند ولی تا ۷۵ سالگی به خاک سپرده نمی‌شوند.