داستان از جایی آغاز میشه که وارد یک سوپر قدیمی و کوچیک شدم، از اونایی که هنوزم با لفظ بقالی می‌شناسیمشون. پیرمردی پشت پیشخان بود. خریدهام شد۹۵۰۰ که یه اسکناس ده تومنی بهش دادم. دنبال ۵۰۰ تومن پول خرد می‌گشت که برگردونه.
از طرفی چون توقف دوبله کرده بودم (علیرغم خلوتی ظهر) باید زودتر برمی‌گشتم. بنابراین گفتم: بقیه‌ش باشه خدمتتون؛ که با تحکم فرمود: نخیر صبر کن! (جوری که احساس کردم اگه ۵۰۰ تومن رو نگیرم بهش برمیخوره)

لذا حرفمو اینطوری اصلاح کردم که حاج آقا مهم نیست اگه شکلاتی چیزی هست بدین؛ که ایشون با لحنی جدی‌تر از قبل فرمود: نخیر. پول خورد هست. صبر کن! (به نظر می‌رسید که دادن یک کالای کم ارزش به جای پول خرد رو هم بی‌احترامی به مشتری می‌دونست)
البته انتظار نداشتم که ارزشمندتر بودن زمان برای برداشتن ماشین از پارک دوبله رو نسبت به این مبلغ ناچیز درک کنه.

تا اینجاش مشکلی نبود. بلکه مشکل از جایی آغاز شد که بعد از دریافت بقیه پول و زمانی که قصد رفع زحمت داشتم، از شانس خراب و بدِ روزگار، شهوت حاجی ناگهان زد بالا ! البته خوشبختانه از نوع شهوت کلام
فرمود: پسرم! حساب حسابه. کاکا برادر
و رفت بالای منبر و روضه‌هاش شروع شد مبنی بر اینکه از یک قرونت نباید بگذری و جوونای ما نمی‌دونن که چطور باید پول خرج کنن و برای روز نبادا (روز مبادا رو نبادا تلفظ می‌کرد) به فکر باشن و برای همینه که اینقدر بدبختن و … (۱۰ دقیقه زمان)
زشت بود وسط صحبت‌های حکیمانه و پندهای حیاتی این پیر فرزانه حرفشو قطع کنم و ضدحال بزنم. برای همین ایستادم و گوش جان سپردم به تک تک جملات بی‌ارزشی که باید به رسم ادب می‌شنیدم و پند می‌گرفتم.

داستان معروفی تعریف کرد که قبل از اون ده‌ها بار از دیگر کهنسالان فامیل شنیده بودم. همون حکایتی که یکی میره درِ خونۀ یکی از خیّرین معروف و قبل از اینکه زنگ بزنه از پشت در میشنوه که آقای خیّر ثروتمند داره با خدمتکاراش دعوا می‌کنه که چرا یک عدد چوب کبریت رو گم کردین (یا بیشتر از حد استفاده کردین) بنده خدا با خودش میگه مثل اینکه به کاهدون زدم، اینی که برای یک چوب کبریت داره قیصریه رو به آتیش میکشه محاله بخواد کمکی به موسسه خیریه بکنه. اما بعد که وارد خونه میشه و کمک‌های هنگفت بنده خدا رو می‌بینه متعجب میشه و آقای خیّرِ هم وقتی تعجب طرف رو می‌بینه، برای خلاصی از فشار شهوت کلام، کلّی براش حرف میزنه و نصیحتش می‌کنه که: حساب حسابه و کاکا برادر! من در مورد حساب و کتاب از یک چوب کبریت نمی‌گذرم اما موقع بذل و بخش و امر خیر، کلّی دست و دلبازی میکنم و در آخر هم مثل اکثر حکایت‌های ایرانی، نتیجه میگیره که پس تو هم سعی کن مثل من باشی و همانند من فکر کنی تا رستگار بشی و ادامه داستان.

در مباحث قانونی، زمانی که اختلافی پیش بیاد، رجوع به مواد قانونی که توسط قانونگذار تعیین شده، در همه جای دنیا راه حلّ درست و قابل قبولی به نظر میرسه. در بسیاری از موارد هم اختلاف نظرها توسط ارجاع به روایات و گفته‌های بزرگان دینی (حالا فارغ از صحت اونها یا جعلی بودنشون که در حیطۀ علم حدیث قرار می‌گیره و در تخصص امثال بنده نیست) راه حل نهایی برای اتمام بحث‌ها در بین متشرّعین و مذهبیّون خواهد بود.

اما در بسیاری از موارد، هنوزم می‌بینیم که ارجاع به حکایت‌های قدیمی و ضرب‌المثل‌های معروف فارسی همچنان رواج داشته و شخص گوینده، بلافاصله بعد از صحبت‌ها و نصیحت‌هاش گریزی هم میزنه به یک ضرب‌المثل تا محکم‌کاری کنه. غافل از اینکه بسیاری از اون ضرب‌المثل‌ها نه تنها قابلیت ارجاع و سندیت ندارن، بلکه چه بسا یک مشت خزعبلات بی‌دروپیکر و پوسیده‌ای باشن که شاید در زمان خودشون به درد می‌خوردن. مثلا:

 

حرف مرد یکیه!

از نظر علم روانشناسی، بجز یک انسان بیمار کسی نمی‌تونه و نباید ادعا کنه که حرفش یکیه. حالا مرد و زنش چندان مهم نیست. یک آدم نرمال در طول گذر زندگی تغییرات زیادی کرده و بسیاری از عقاید خودش رو با عقاید محکم‌تر و منطقی‌تر جایگزین می‌کنه.

قبلاً هم در یکی از پست‌هام این مثال رو زدم که فرض کنین یکی همین الان از خود من بپرسه که یا شیخ! مرا نصیحتی کن تا عاقبت بخیر گردم (چیزی که در نسل‌های قدیم به وفور شاهد بودیم و میشه گفت از جهاتی نشان‌دهندۀ نوعی گشادی! پیشنیانمان بوده که دنبال این بودن که ماحصل یک عمر تجربه طرف مقابل رو در یک جمله بشنون و به کار بگیرن)
بنده به این شخص چه پاسخی خواهم داد؟ قطعاً بستگی به سن و سال و تجربه‌ام خواهد داشت. یعنی:

اگه ۵ ساله بودم فقط می‌گفتم مواظب باش تو شلوارت ن.ش.ا.ش.ی!

اگه ۱۵ ساله بودم می‌گفتم مواظب باش از بقیه بچه‌ها کتک نخوری.

اگه ۲۵ ساله بودم می‌گفتم سعی کن گازکوب درس بخونی تا از بقیه عقب نمونی و بدان که عاقبت نیک از آنِ درس‌خوانندگان است!

اگه ۳۵ ساله بود می‌گفتم بدان و آگاه باش که زندگی به هیچ وجه شوخی‌بردار نیست. پس زندگی رو جدی بگیر وگرنه بد می‌بازی.

و در ۴۵ سالگی (یعنی امروز) با اطمینان و بدون ذره‌ای تردید اعلام می‌کنم هیچ‌چیز رو جدی نگیر که بد می‌بازی! چرا که هنرمندان واقعی زندگی امروز کسانی هستن که قدرت و توان تقسیم مشکلات به دو قسمت مساوی رو داشته باشن که نیمی رو به کتف راست و نیم دیگر رو به کتف چپ حواله بدن (حالا منظورم الزاماً کتف نبود!)

و نهایتاً اگه ۸۵ ساله باشم (که قطعاً به اون سن نخواهم رسید) احتمالاً به طرف میگم: فقط مراقب باش تو شلوارت ن.ش.ا.ش.ی!
(امان از بازی دنیا. امان)

 

هرآنکس که دندان دهد نان دهد

وجود میلیون‌ها کودک گرسنه و در حال مرگ در همین لحظه‌ای که مشغول نوشتن این خزعبلات هستم، محکم‌ترین دلیل بر ردّ این ضرب‌المثل احمقانه هست. مگر اینکه اون کودکان بینوا دندون نداشته باشن.
اصولاً رابطه‌ای بین نان و دندان و اینکه کسی که یکی رو میده باید اون یکی رو هم بده نه کشف شده و نه اثبات؛ و در عین حال تجربه نشون داده کسانی که به اتکاء همین ضرب‌المثل احمقانه، تولید مثل انجام داده و می‌دهند درحقیقت مشغول اضافه کردن آمار بزهکاری و ناهنجاری‌های اجتماعی بوده و به نظر میرسه که حالاحالاها هم ادامه خواهد داشت.

حالا که صحبت به اینجا رسید بد نیست یادی کنیم از عکس معروف نیویورک تایمز در سال ۱۹۹۳ که دنیا رو شوکه کرد. دختربچه گرسنه افریقایی و لاشخوری که منتظر مرگ کودک بود تا بره سروقتش. عکسی که هم خودش جنجال به پا کرد و هم خودکشی عجیب عکاس در ۳۳ سالگی و یکسال بعد از گرفتن عکس

 

روزی کسی رو کس دیگه‌ای نمی‌خوره

راحت‌تر از اونی که فکر کنیم می‌خورن! یه لیوان آب هم بالاش. مثال بارزش هم کثرت جمعیت حاضر در دادگاه‌ها بر اساس خوردن حق دیگرانه (بهش کلاهبرداری هم میگن)
مگر اینکه بخواهیم با گفتن اصطلاح احمقانۀ اون پولی که از من خوردن حق من نبود آب رو جایی بریزیم که می‌سوزه! (امان از دست اون بابایی که دوران ریاست جمهوریش همه ما رو بی‌ادب کرد!)
پیرمردی رو می‌شناختم از بزرگان بازار مشهد. بسیار مومن و مذهبی بود. یه بار رفته بودم ازش چک بگیرم که موقع نوشتن چک ۵ بار بسم‌الله گفت و یکی دوبار هم صلوات فرستاد! یکی از همسایه‌هاش از بانک پول گرفته بود و موقع برگشت یه موتورسوار نامرد پولا رو ازش زده بود. حاجی وقتی جریانو شنید با صراحت گفت:
اون مال (یعنی پول‌های زبون‌بسته‌ای که دزد ازت زد) حلال نبوده!
یه بارم دوچرخه شاگرد مغازۀ کناری‌شو دزد زد. با کمال صراحت به اون طفلک مالباخته گفت:
اون دوچرخه از مال حلال نبوده که دزد زده!
(گویا حاج‌آقا اعتقادی نداشت که این جملات به صورت بالقوه می‌تونه نقش فحش خواهر و مادر رو برای مالباخته ایفا کنه)

اما در یک شب دل‌انگیز، زمانی که خود حاجی با ماشینش رفت جلوی خونه و پیاده شد تا در پارکینگ رو باز کنه، یک سارق عزیز از راه رسید و پرید تو ماشین و فلنگو بست! و از فردای اون روز چه جوّ زیبا و خاصی تو اون راستۀ بازار حکمفرما شد! ماشین حاجی فلانی رو دزد زده … (و ادامۀ پچ‌پچ‌ها و خندیدن‌ها)

 

سحرخیز باش تا کامروا باشی

یکی از دوستانم همیشۀ خدا با پسرش درگیری اساسی داشت سر اینکه چرا شازده پسرش تا ۹ صبح می‌خوابه! چه جنگ و دعواهایی بابت این موضوع که از این پدر و پسر ندیدم.
شخصاً فکر می‌کنم واژه سحرخیزی طبق شرایط و اوضاع تغییر می‌کنه. مثلاً در دورانی، پدربزرگان ما مجبور بودن قبل از اذان صبح و در تاریکی هوا (مثلا ۴ صبح) بیدار و سوار تنها مرکب اون زمان(یعنی خر) بشن تا به سر جالیز و زمین و چه می‌دونم آوردن گندم و پخت نون و این چیزا برسن. اونها طبیعتاً نمی‌تونستن تنبلی و راحت‌طلبی و دیر بیدار شدن فرزندانشون(یعنی پدران ما) در ساعت ۵ یا ۶ صبح رو بفهمن. چون اون زمان، هم وسیله نقلیه پیشرفت کرده بود و هم چیزی به اسم نونوایی اختراع شده بود!

همونطور که دوست من نمی‌تونه علت بیدار شدن پسرش در ساعت ۹ صبح رو بفهمه و هضم کنه. از نظر اون، چون خودش یک عمر ساعت ۶ صبح از خونه زده بیرون پس باید پسرش هم همین کارو انجام بده! حالا بیا و بهش بفهمون که آقاجان! دنیا پیشرفت کرده و قرار نیست همه ساعت ۶ صبح از خواب بیدار بشن تا کامروا بشن.

 

 

آب دریا از دهن سگ نجس نمی‌شه

خیلی راحت‌تر از اونی که فکر می‌کنیم نجس میشه! به مدد گسترش دنیای ارتباطات و تولید محتوا و قرار داشتن انواع تریبون‌ها دست هر ننه قمری(منظور خودم بودم) فاصله بین حرمت تا هتک حرمت دیگران بسیار کمرنگ شده. اشخاص و برندهای معروفی بودن و هستن که به دلیل همین موضوع فاتحه‌شون خونده شده. این بخش رو ادامه نمیدم چون باید بعدش جواب خیلی‌ها رو بدم!

 

 

من مرده‌شورم. ضامن بهشت و جهنم دیگران نیستم

اگه منظور گوینده در نکوهش فضولی و سرکشی در کار دیگران باشه بسیار هم عالی. هیچ مشکلی نیست. اما بارها شنیدم که فلان شخص مسن، زمانی که میخواد پسرش رو نصیحت کنه تا چطور وارد محیط کاری بشه، بهش میگه تو ضامن بهشت و جهنم دیگران نیستی؛ سرتو بنداز پایین و کارتو بکن و اون جوون نصیحت‌پذیر و حرف‌گوش‌کن هم در محیط کار سرشو میندازه پایین و به خیر و شر هیچکس کاری نداره.
شخصاً اعتقاد دارم یکی از دلایل اصلی تِررررر زدن به نگرش سیستمی در این مملکت، همین جمله گهرباریست که همچنان هم به عنوان ضرب‌المثل گفته میشه. قبلا هم در این مورد نوشتم که حاضرم با دزد و قاچاقچی و معتاد همکار باشم اما نمی‌تونم با کسی کار کنم که بگه:
این، مشکل من نیست
من فقط وظیفۀ خودمو انجام میدم
من ضامن بهشت و جهنم دیگران نیستم
و…
خیر عزیزم! در یک سازمان، همه باید ضامن بهشت و جهنم دیگران باشیم و پیشرفت سازمان بر هر چیزی اولویت داره. .
نکته بسیار مهم: این موضوع رو فقط برای سازمان‌های خصوصی که بر اساس پول حلال و زحمت کشی، تاسیس شده و قرار بر اینه که به سودآوری و موفقیت برسه عرض کردم نه خدای نکرده سازمان‌های دولتی و حتی خصولتی.

 

 

فعلا همین چند تا ضرب‌المثل به ذهنم رسید. بدون شک شما عزیزان موارد بهتری رو در ذهنتون پیدا کردین (یا خواهید کرد)
در هر صورت، انتظاری از افراد مسن نیست. اونها با مدل ذهنی غالبی رشد کردن که یک نقطه اشتراک داشت:
باید مثل من باشی (یا مثل من فکر کنی) در غیر اینصورت موفق نخواهی شد!
درست یا غلط، تنها کاری که میشه کرد حفظ احترام و عدم بحث کردن در راستای تغییر جهان‌بینی اونهاست. می‌دونم کار چندان ساده‌ای نیست. ولی بهرحال احترام، حداقل وظیفه‌ ایست که در قبال اونها داریم. مهم اینه که خود ما به این نقطه نرسیم و باور کنیم که تعریف بسیاری از ارزش‌ها با تغییر نسل‌ها متفاوت خواهد شد.

 

اما از اون طرف، ضرب‌المثل‌هایی هم هستن که اعتقاد دارم باید اونا رو با آب طلا نوشت یا تخت پیشونی خالکوبی کرد. یکیش که به نظرم می‌تونه تا حد زیادی ضامن سعادت دنیا و آخرت ما بشه اینه:

سوزن نزن داد هم نزن!

گویا اون قدیما یه بابایی از فرط بیکاری به خودش سوزن میزد و از شدت درد داد می‌کشید. یکی از راه رسید و بهش گفت:

ـ داداش! سوزن نزن، داد هم نزن (به همین سادگی!)

البته فکر می‌کنم نیاز به توضیح نباشه که اصل این روایت چندان مودبانه نیست و بنده سعی کردم تا عفت کلام رو حفظ کنم. بهرحال از اینجا خونواده رد میشه.

 

مثال اول:

دوران طفولیتم (البته الانم فقط هیکلم گُنده شده وگرنه فرق چندانی با اون زمان نکردم) رفته بودیم روستا. میزبانمون یه خروس جنگی بی‌اعصاب داشت. چندبار بهم اخطار دادن که طرف اون موجود نرو. ولی من رفتم و سیخش کردم. اونم نامردی نکرد و بلایی سرم آورد که یقین دارم سر هیچکدوم از مرغ‌های اون روستا نیاورده بود! منم نشستم و عررررررر زدم.
خب بچه جون! به خروس مردم کار نداشته باش. عر هم نزن (به همین سادگی)

 

مثال دوم:

یارو با نیم متر سبیل و نیم کیلو خالکوبی فقط به خاطر یک موضوع کاملاً احمقانه (از نوع کم نیاوردن پیش رفقاش) قمه ورمیداره و میره وسط خیابون و چند نفرو زخمی میکنه و حتی پرونده داشتیم که سر کل‌کل با یه بدبختی، درِ خونۀ طرف رو شکسته و به زور وارد شده و به همسر اون شخص تجاوز کرده و همزمان با این وحشیگری‌ها طی نعره‌هایی حماسی(!) ادعای وصلت غیرشرعی با بستگان مونث نیروی انتظامی (و ایضاً وزارت دادگستری و وزارت اطلاعات) رو هم کرده. اما بعد که دستگیر میشه و به جرم محاربه یا تجاوز به عنف میره پای چوبۀ دار، نعره‌های حماسیش تبدیل به زار زدن و حتی خیس کردن خودش میشه.
خب پهلوون! مثل آدم زندگیتو بکن. پای چوبه دار هم نرو (به همین سادگی)

 

مثال سوم:

سال ۹۵ در شهر ایروان (پایتخت کشور دوست و برادر ارمنستان) با عزیزی آشنا شدم که بعدها جزء دوستان خوبم شد. یادمه در اون سفر، چندباری در صحبت‌هاش اشاره کرد به اینکه من تُند رانندگی می‌کنم! (دقت بفرمایید: عمل نادرست همراه با اعتراف افتخارآمیز)
چند ماه بعد و حوالی سال ۹۶ در یک سفر زمینی کوتاه با هم بودیم که راننده خودم بودم. بدون اغراق بیش از ۱۰ بار بهم غر زد که چرا یواش میری! اونم در جاده دوطرفه‌باریکی که حداکثر سرعت مجاز در روز ۹۰ بود و منم تا نزدیک ۱۰۰ میرفتم. می‌گفت من این جاده رو کمتر از ۱۴۰ تا نمیرم! چندبار هم گیر داد که از پشت فلان کامیون سبقت بگیر دیگه! (چندان اعتقادی به خط ممتد وسط جاده نداشت)
در همون سال یک بار دیگه هم به شهرش سرکشی کردم که پذیرایی مفصلی در باغش انجام داد. چه باغ زیبا و باصفایی بود. داشت استخر باغ رو آماده می‌کرد تا چندتا ماهی بریزه تا دخترش اونجا ماهیگیری کنه. با کلّی ذوق و شوق واسه تنها دخترش قلاب ماهیگیری خریده بود. بهرحال پدر بود و تمام دنیاش همون یه دونه دختر و همه می‌دونیم که دختر چقدر واسه بابا عزیزه.
غافل از اینکه اون استخر هرگز رنگ ماهی و قلاب به خودش ندید. چرا که حدود ۱۰ روز بعد از اون دیدار (که آخرین دیدارمون بود) در همون جاده بخاطر یک سبقت غیرمجاز و سرعت بالا شاخ به شاخ شد با یک ماشین دیگه!
خودش سر تیر رفت
دخترش هم همونجا فوت کرد
همسرش هم چند ماه تو کما بود
ضمن اینکه راننده و سرنشین خودروی روبرو هم در اون سانحه کشته شدن (عکس زیر، تصویر واقعی تصادف می‌باشد)

هفتۀ قبل از اون جاده رد میشدم. در محل تصادف کشیدم کنار و ایستادم. سیگاری روشن کردم و چند دقیقه‌ای به جاده خیره شدم. به خیلی چیزها فکر کردم.

به خاطرات خوبی که طی دوستی کوتاهمون داشتیم.

به آرزوهای پدرانه و مادرانه‌ای که بر باد رفت.

به رویاهای کودکانه‎ای که محقق نشد.

به افسردگی شدید و ویلچرنشینی مادام‌العمر بانویی که در یک لحظه داروندار و زندگی و شوهر و تنها دخترشو از دست داد.

و در یک کلام، چهار کشته و یک مجروح (با جراحت غیرقابل بازگشت) و پاشیده شدن ۲ خانواده فقط به خاطر اینکه دوست خدابیامرزم عجله داشت چند دقیقه زودتر به مقصد برسه.

باری

شاید برای جلوگیری از بعضی اتفاقات ناگوار زندگی مجبور باشیم روند پیچیده‌ای در پیش بگیریم. اما در بسیاری اوقات هم فقط کافیه سوزن رو کنار بذاریم. سوزن‌هایی مثل:

گیر دادن به خروس مردم(!)

احساس احمقانۀ کم نیاوردن پیش رفقا

عجله در رانندگی

و …