حوالی سال ۸۶ برای مدتی کوتاه در کارخونه‌ای کار می‌کردم که کنار محل دپوی زباله‌های شهرمون بود. یعنی افتخار هم‌جواری با یک سرزمین معطّر! با اینکه روزهای اول از بوی وحشتناک اونجا دچار سردرد شده بودم، ولی بعد از مدتی این موضوع برام کاملاً عادی شد.

یادمه یه بنده‌خدایی از شرکت بیمه اومده بود برای بیمه‌های مسوولیت و آتش‌سوزی و این‌چیزا. طفلکی بیشتر از اینکه نگران درست‌نوشتن مشخصات شرکت و بیمه‌گذار باشه، نگران موهای ژل‌زده‌اش بود. غلط نکنم در عرض نیم ساعت، بیشتر از ۱۳۹ بار دستش رفت تو موهاش و درستشون کرد. بعد از اینکه از اون‌جا رفت هم یه‌هفته‌ای درازبه‌دراز تو خونه، چهارچرخش رفته بود آسمون. دفعۀ دوم که اومد، دیدم ماسک زده. ازم پرسید:

ـ شما تو این آشغال‌دونی چیکار می‌کنین؟! مگه چقدر بهتون میدن که حاضرین اینجا کار کنین؟ (نمی‌دونم منظورش متلک بود یا اینکه بلد نبود حق مطلب رو به درستی ادا کنه)

بهش گفتم:

ـ من که کارگرم. ولی به نظرخودت، مدیرعامل اینجا که تحصیلکردۀ اونور آبه و پول خُرد توی جیبیش به اندازه دیۀ کامل من و تو در ماه‌های حرامه چرا روزی حداقل ۱۰ ساعت اینجاست؟

بنده خدا رفت تحقیق کرد و دید نه بابا. طرف(مدیرعاملمون) مثل اینکه خیلی خره!

[توضیح مهم شماره ۱: منظور از واژه خر در این قسمت، به معنای اصلی آن یعنی بزرگ است]

 

 

اون کارخونۀ خراب‌شده ۲۴ ساعته و بدون تعطیلی کار می‌کرد و منم خوشبختانه ساعت کاریم دست خودم بود. یعنی از روز اول شرط کرده بودم که ساعت کاریم دست خودم باشه. بعضی وقتا صبح می‌رفتم تا ظهر، گاهی اوقات صبح تا شب و خیلی وقتا هم شب تا صبح. بستگی به فاز خودم داشت. حتی شده بود تا ۴۸ ساعت یکسره هم مثل خر کار می‌کردم (بهرحال جوون بودیم و جاهل)

یه شب (یا بهتر بگم نیمه شب) تو کارخونه نشسته بودم و داشتم امورات حساس، حیاتی و سرنوشت‌سازی مثل کُشتن مگس با مگس‌کُش انجام می‌دادم که حسن اومد اتاقم.

حسن، رئیس بخش نگهبانی بود که مسوولیت ۱۴ نگهبان کارخونه در ۳ شیفت رو برعهده داشت. پسری روستایی، بی‌آلایش و بسیار دوست‌داشتنی. معرفت عجیبی هم داشت. مثلا خیلی وقتا می‌دیدیم که شیفت فلان نگهبان متاهل رو خودش برعهده می‌گرفت و بهش مرخصی می‌داد تا بره سر خونه و زندگیش. ما هم معمولاً دخالتی در سیستم کاریش نداشتیم. انصافاً هم علیرغم سواد اندک ابتدایی و نداشتن رزومۀ دندون‌گیر (حداقل در حیطۀ کاری خودش) اما یکی از بهترین و کم‌اشتباه‌ترین همکاران ما بود.

با لهجۀ شیرینش گفت: سعیدآقا. بریم سایت بازیافت؟

گفتم: آره. چرا که نه

قبلاً ازش خواسته بودم اگه فرصت کرد و سرش خلوت بود، منو یه سر ببره سایت بازیافت زباله‌ها تا ببینم چی به سر زباله‌های شهرمون میاد.

چون راه زیادی نبود، پیاده راه افتادیم. همین که از درِ کارخونه بیرون اومدیم، مثل همیشه با اجتماع ده‌ها سگ آروم و لاغرمردنیِ نر و ماده‌ای مواجه شدم که بیرون کارخونه حضور داشتن و می‌پلکیدن. موجواتی که حسن مثل بچه‌های خودش دوستشون داشت و منم هرروز موقع ورود و خروج باهاشون روبرو می‌شدم و هرازگاهی بهشون غذا می‌دادم، ولی هیچ‌وقت برام جذاب نبودن.

 راستش نمی‌فهمیدم حسن چرا این‌قدر این موجودات زشت و بدترکیب رو دوست داره. هیچوقت هم سوال نکردم که اینا به چه دردی می‌خورن که نگهشون داشتی.

علیرغم اینکه در تمام طول زندگی، همیشه با حیوانات ارتباط نزدیکی داشتم و هنوزم دارم، اما هیچوقت ارتباط خوبی با سگ و اصولاً جانوران گوشتخوار نداشتم. شایدم محیط خانواده نسبتاً مذهبی در این مورد نقش داشته. ولی بهرحال نمی‌تونم حضور یک سگ رو داخل خونه و توی دست و پا تحمل کنم.

 

رسیدیم به سایت بازیافت زباله. چند نفر از نگهبانان اونجا منتظرمون بودن و خوشامد گفتن. معلوم بود حسن سنگ تموم گذاشته. چون از محل ورودی تا محل دپوی زباله‌ها خیلی طولانی بود، باید از اونجا به بعد رو با موتور ادامه مسیر می‌دادیم. حسن نشست ترک موتور یکیشون و منم ترک موتور یکی دیگه و حرکت کردیم به سمت محل دفن زباله‌ها. فکر می‌کنم دفعه سوم یا چهارم در کل زندگیم بود که سوار موتور می‌شدم. بین خودمون بمونه، هنوزم با این سن و سال و هیکل بلد نیستم موتور روشن کنم چه برسه به روندنش. علتش هم فقط یک چیزه: مثل سگ از موتور می‌ترسم!

[توضیح مهم شماره ۲: منظور از واژه سگ در این بخش، صرفاً تاکید مضاعف بر میزان ترس زیادم داشت. ترسی که ناشی از دیدن یک صحنه دلخراش تصادف موتورسوار در دوران کودکیمه]

 

چندسال قبل و در خلال یکی از سفرهام به بلاد کفر و منطقه آسیای جنوبشرق، قرار شد با تنی چند از همکاران، از جایی به جای دیگه بریم و بهمون گفتن این مسیر رو باید با موتور برین. اولش کمی دودل بودم که درنهایت قبول کردم. اما وقتی موتور سوار اومد هنگیدم. چون دیدم بانوی بسیار باتقوا و بافضیلتی در مقام راننده موتورسیکلت اومد تا منو ببره که صد البته هرکاری کرد سوار موتور نشدم. مونده بودم چه بهونه‌ای بیارم که نه بهش بربخوره و نه رگ فمینیستیش بزنه بالا. همین مونده بود با این فوبیای وحشتناکم از موتور، پشت سر یک خانوم هم بشینم. خلاصه اینکه به زبون بی‌زبونی بهشون حالی کردم که « أنا أشهَدُ و أومَنُ و مُتأکّدُ بالمَحرَم و النّامَحرَم!» که درنهایت یه سبیل‌کلفتی پیدا شد و ما رو انداخت ترک موتورش و رفتیم.

 

باری

دنیای زباله‌ها از نمای نزدیک، دنیای جالبی بود. خیلی جالب‌تر از چیزی که متصور بودم. بخش زیادی از زباله‌ها در زیرِ زمین دفن شده بود که چندین لوله مثل دودکش از زمین بیرون اومده و درحال سوختن بودن. یکی از پرسنل محترم اونجا، کلّی در مورد فرایند دفن زباله و اینکه باید گازهای خطرناک متصاعد شده از زباله‌ها حتماً بسوزه حرف زد که چیزی از حرفاش نفهمیدم. بهتر بگم اصلاً گوش نکردم! چون برام جذابیتی نداشت (اساساً در تمام زندگیم، علم ارزشمند شیمی و متعلقاتش هیچوقت برام جذاب نبوده) تنها چیزی که از صحبتاش یادمه این بود که می‌گفت اگه این گازهای زبالۀ زیرِ زمین محبوس بشه، انفجاری اتفاق میفته که نصف شهر میره رو هوا (راست و دروغ داستان گردن خودش)

 

دوباره سوار ترک موتور شدیم تا به منطقه بعدی بریم. یعنی محل دپوی زباله‌های عفونی و بیمارستانی که مسیری نسبتاً طولانی رو طی کردیم. چه صحنه وحشتناک و فاجعه‌باری! در کنار انواع و اقسام زباله‌های بیمارستان، با بوی وحشتناک و مشمئزکنندۀ مردار هم روبرو شدیم که می‌گفتن مربوط به اعضای داخلی بدن انسان‌هاست (مثل کلیه و کبد و طحال و این چیزا که از اتاق عمل میارن)

البته تا جایی که می‌دونم اعضای خارجی بدن (مثل دست و پا و این چیزا) پس از قطع در اتاق عمل، برای انجام تشریفات دفن، تحویل خانواده بیمار میشن. یک مورد تجربه این موضوع دردناک رو داشتم که دست راست یکی از پرسنل رفت داخل چرخ‌دنده‌های دستگاه و ۴ انگشتش همزمان قطع شد. در بخش اورژانس، انگشتاشو گذاشتن تو یه پلاستیک و دادن به من! پرسیدم اینا رو چیکار کنم؟ گفتن باید دفنشون کنین که اونم ماجرای مفصلی داشت که خارج از حوصله اینجاست.

البته نزدیک شدن به اون کوه متعفن(زباله‌های بیمارستانی) از نقطه‌ای به بعد ممنوع بود. هرچند اگه ممنوع هم نبود جذبه و کششی برای رفتن ایجاد نمی‌کرد. بهرحال شانس که نداریم. ممکن بود سرنگی، سوزنی چیزی بره تو پامون و یه عمر آش نخورده و دهن سوخته و انواع و اقسام انگ‌های خاک‌برسری توشۀ دنیا و آخرتمون بشه.

چندتا سگ هم اونجا مشغول تغذیه بودن. فکر می‌کنم یکی از غنی‌ترین و پُرپروتئین‌ترین تغذیه سگ‌ها (حداقل در کشورمون) در این قسمت باشه و اون سگ‌ها جزء خوش‌شانس‌ترین و مرفه‌ترین سگها طبقه‌بندی بشن (چیزی مشابه همون ۴درصدی‌های معروف!)

یکی از نگهبانان اونجا می‌گفت که اگه سگ‌‌های این منطقه کسی رو گاز بگیرن مشکل چندبرابر میشه. راست هم می‌گفت. غیر از مشکلات معمول گازگرفتگی حیوانات (یعنی پروسۀ درگیر شدن با واکسن یا سرم هاری و کزار و این چیزا) شخص گازگرفته‌شده، باید منتظر انواع و اقسام بیماری‌های عفونی هم باشه. خدا نصیب نکنه. البته در ادامه یادآوری کرد که سگ‌های این قسمت کاملاً تحت‌نظر و شناخته‌شده هستن و اگه مورد خاصی ببینیم سریعاً معدوم می‌کنیم. هرچند سگ‌هایی که اونجا دیدم سگ‌های خوبی بودن و کاری بهمون نداشتن.

 

برگشتیم به یک جای مسطح و نسبتاً تمیز که دوستان از قبل تدارک چای هیزمی رو داده و مقداری هم میوه از باغشون چیده بودن. هرچند بوی وحشتناک زباله‌های عفونی که هنوز در مشامم باقی بود باعث شد لحظاتی در مورد خوردن چای و میوه مردد بشم، اما سریعاً به خودم اومدم و دیدم بهتره مثل همیشه به اسید معده اعتماد کنم. قبلا موارد بدتر از این هم داشتم (مخصوصاً وسط ماموریت‌های کویری) که اعتماد به اسید معده خوب جواب داده.

نتیجه اخلاقی این بخش: یکی از بهترین تکیه‌گاه‌هایی که میشه بهش اعتماد کرد “اسید معده” است.

 

درمجموع شب خوبی بود و قطعاً محبت عزیزانِ مهمون‌نواز در بین انبوه زباله‌های شهرمون در خاطرم خواهد موند. در زمان کمتر از دو ساعتی که اونجا بودم، رایحه محبت و صمیمیتشون باعث شد که بوی نامطبوع محیطی کلاً از یادم بره (عجب شاعرانه شد)

 

مهمون بازی تموم شد و برگشتیم کارخونه. ساعت نزدیک ۳ صبح بود. می‌خواستم آماده بشم برم خونه که حسن گفت می‌خوام برم گشت‌زنی اطراف کارخونه. میاین با هم بریم؟ احساس کردم دوست داره با هم باشیم. گفتم باشه بریم. گشت‌زنی اطراف کارخونه (یعنی یک بیابون برهوت به وسعت چند کیلومتر با تپه‌های اطرافش) جزء وظایف هر شب نگهبانان بود. تابحال نرفته بودم. تجربه خوبی میشد.

حسن رفت لوازمشو برداره و آماده بشه. چند دقیقه بعد برگشت. البته با همراهانش. یعنی چیزی بیشتر از ۲۰ سگ! از بزرگ و کوچیک تا نر و ماده. سگ‌هایی که عرض می‌کنم از نوع دوبرمن و ژرمن و هاسکی و این چیزا نبود. بلکه همونایی بودن که قبلا هم عرض کردم همیشه بیرون کارخونه ما زندگی و تولیدمثل می‌کردن. همونایی که به عنوان سگ ولگرد ایرانی در اطرافمون می‌بینیم و می‌شناسیم. چیزی شبیه عکس پایین.

 

راه افتادیم به سمت تپۀ اول. سگ‌ها هم مهربانانه همراهی‌مون می‌کردن.

از حسن پرسیدم: این سگ‌ها رو برای چی میاری؟ اگه مشکلی بوجود بیاد مگه اینا می‌تونن کاری بکنن؟

گفت: شما این سگ‌ها رو نمی‌شناسین. از صدتا رفیق، رفیق‌ترن!

چیزی نگفتم و ادامه مسیر دادیم.

بین راه، حسن از خاطراتش می‌گفت که از همین جایی که داریم رد می‌شیم چندتا مار و بچه‌روباه و عقرب و بُزُنقَرَه(در اصل بوزونقوره که اسم محلی تَشی یا همون خارپشت‌های بزرگه) گرفته و حتی ادعا می‌کرد یک جوجه عقاب هم از بالای کوه بلندی که از کنارش رد می‌شدیم گرفته بود. هرچند شخصاً فکر می‌کنم گرفتن جوجه عقاب به این کشکی‌ها نباشه. احتمالاً جوجه قرقی بوده.

 

حدود یکساعت بعد و در حال پایین اومدن از تپه دوم، ناگهان با یک گلّه بزرگ گوسفند مواجه شدیم که در خواب ناز بودن. یعنی یکی از وحشتناک‌ترین صحنه‌هایی که میشه در بیابون دید. راستش همیشه از گلّه گوسفند می‌ترسم. البته نه به خاطر وجود گوسفند! بلکه موجود زبون‌نفهمی به نام سگ گلّه که هیچ زبونی(بجز زبون صاحبشون) رو نمی‌فهمن و به هیچ طریقی نمیشه باهاشون مذاکره کرد. مخصوصاً اگه از نوع سگ سرابی(عکس پایین) باشن که دیگه آخر بدشانسیه!

ملاقات با اینها نصیب دشمن آدم هم نشه!

 

با نگرانی به حسن گفتم: اینجا گله گوسفنده. چیکار کنیم؟

حسن هم در پاسخ، راه‌حلی داد که دقیق یادم نیست. تو مایه‌های اینکه عیبی نداره از اونطرفشون رد می‌شیم؛ یا اینکه برمی‌گردیم و از پشت تپه دورشون می‌زنیم.

با اینکه هوا تاریک بود و چهره‌های همدیگه رو نمی‌دیدیم اما از لحن صدای حسن کاملاً محسوس بود که خودشم نگرانه و همین موضوع نگرانی منو ده‌ها برابر اضافه کرد.

داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه سگ‌های گلّه حمله کنن باید چه خاکی به سرمون بریزیم که ناگهان اتفاقی که نباید بیفته افتاد!

صدای پارس سگ‌های گلّه بلند شد و بهمون حمله کردن. قبلاً هم تجربه مشابه (یعنی حمله سگ گلّه) داشتم. اما در روز روشن بوده و فرصت رهایی داشتم(حالا یا نزدیک ماشین بودم یا اینکه صاحبان گله نزدیک بودن و به دادم رسیدن)

اما این بار قضیه کاملاً فرق می‌کرد. چون در تاریکی و ظلمات مطلقی قرار داشتیم که چشم، چشم رو نمی‌دید و تا رسیدن به اولین سرپناه، یعنی دیوارهای کارخونه، حداقل ۲ کیلومتر راه بود!

قادر نیستم شدت ترس در اون لحظه رو در قالب کلمات توضیح بدم. فقط می‌تونم بگم کل بدنم قفل شده بود و داشتم در آخرین ثانیه‌های زندگیم به خاطرات خوب گذشته فکر می‌کردم(!) که ناگهان و در کمال ناباوری، سگ‌های همراه ما(همون سگ‌های لاغر و استخونی و بی‌اصل‌ونسب که نصفشون هم ماده بودن) مثل گلوله رفتن به سمت اونا!

کمی جلوتر از ما غوغایی به پا شد. صحنه‌ای که شاید هرگز در زندگیم تکرار نشه. محافظان چهارپای ما اجازه ندادن که سگ‌های گلّه حتی نزدیکمون بشن.

همۀ اینا یه طرف، بخش باورنکردنی قضیه اینکه حسن هم پرید وسط اون معرکه و مشغول جدا کردن سگ‌ها شد! (جل‌الخالق)

تصور اینکه نیمه‌های شب وسط برّ بیابون، بین دعوا و بزن بزن بیست‌وچند قلاده سگ قرار بگیری و هیچ کاری هم ازت ساخته نباشه و تنها همراه و راه‌ بلدت(یعنی حسن) هم رفته باشه وسط اون بیغوله و خرتوخر (البته بهتره بگیم سگ تو سگ) چندان خوشایند نیست.

داشتم کورمال کورمال دنبال چوبی چیزی می‌گشتم که خوشبختانه چوپانان گرامی از راه رسیدن و غائله خوابید و نهایتاً بعد از معذرت‌خواهی و گرفتن حلالیت و روبوسی با سگ‌های گلّه، خداحافظی کردیم و همراه با همراهان چهارپامون خوشحال و خرّم برگشتیم کارخونه.

 

نتیجه اخلاقی:

فکر می‌کنم تفاوت یک جوان روستایی با یک شهرنشین از زمین تا آسمونه. یک شهرنشین، عمراً اگه ۳۰ سال هم رزمی کار کنه بازم بعید می‌دونم بره تو دل سگ گلّه. ولی حسن با اون قامت نحیفش رفت. واقعاً باورش برام سخت بود. شاید این هم از خاصیتهای زندگی نزدیک با طبیعت باشه. نمی‌دونم

 

نزدیک صبح بود که با حسن خداحافظی کردم و راه افتادم طرف شهر. وقتی از درِ نگهبانی خارج شدم، برای اولین بار با دیدن سگ‌ها، ناخودآگاه ماشینو متوقف کردم. با اینکه هر روز می‌دیدمشون و بی‌تفاوت از کنارشون رد می‌شدم اما این بار نگاهم با گذشته فرق می‌کرد و چیزی بود از جنس قدردانی و تشکر؛ همراه با تداعیِ جملۀ حسن در ذهنم که گفت:

اینا از صدتا رفیق، رفیق‌ترن.