دولت‌مند و درویش

صبح با کلّی ذوق، چندتا گلدون رُز خریدم. اما مطمئن بودم که امکان کاشتنشون تو باغچه برای امشب مقدور نیست. چون سرمون خیلی شلوغ بود. قرار بود با رضا بریم سرکشی از بازار.

حوالی ساعت 3 بود که رضا زنگ زد. صداش خیلی گرفته و بغض‌آلود بود.

گفت: می‌تونم باهاتون خصوصی صحبت کنم؟

سریعاً شاخک‌هام تیز شد که مشکلی وجود داره.

حداقل دستاورد تجربۀ سالها کار مدیریتی برای حقیر این بوده که هر زمان یکی از پرسنل، مشکل(مخصوصاً روحی) داشت، این موضوع میره تو اولویت و بقیه کارها از اولویت خارج میشن. البته ممکنه بسیاری از مدیران محترم با این موضوع مخالف باشن. اما خب مثل همیشه به کتف راستم! بهرحال هرکسی روش کاری خودش رو داره.

باهاش قرار گذاشتم و رفتم سوارش کردم. هیچ اشاره‌ای هم نکردم به اینکه امروز عصر کلّی کار داشتیم و گند زدی تو برنامه‌های شرکت.

 

تا حوالی 9 شب با هم بودیم و کلّی درددل کرد. حتی به پیشنهاد اون، کافه هم رفتیم(جایی که هیچوقت نمیرم) و درحالیکه از بوی قلیون میوه‌ای محیط درحال بالا آوردن بودم به حرفاش گوش دادم (علیرغم اینکه سنگین سیگار می‌کشم اما از بوی قلیون میوه‌ای از هر نوعش بیزارم)

کلّی درددل کرد و صد البته اینکه چی گفت و مشکلش چی بود(با عرض معذرت) هیچ ربطی به شما نداره. بلکه هدفم از نوشتن این پست، مطلب عجیبی بود که خواستم باهاتون در میون بذارم:

.

.

ازم خواست اگه میشه یه سر ببرمش قبرستون شهر. گفتم باشه. قبرستون قشنگی بود که برای اولین بار می‌دیدم. درحال عبور از بین قبرها با دیدن یک صحنه خشکم زد.

سنگ قبری که با دیگران فرق می‌کرد. اکثر سنگ قبرها از جنس سنگ سیاه بود، اما این یکی از سنگ مرمر گرونقیمتی درست شده بود و تاریخ وفات هم 15 تیرماه چندسال قبل بود.

علت اینکه روی این قبر زوم کردم شاید به این دلیل بود که تولد خودمم 15 تیرماهه. یعنی فردا (هرکی تو کامنتا پیام تبریک بفرسته فحش بد میدم!  چون هیچ اعتقادی به مزخرفاتی مثل سالگرد تولد و ازدواح و این چیزا ندارم)

اما نه!

دلیل چیز دیگه‌ای بود.

 

از رضا پرسیدم این خدابیامرز رو می‌شناختی؟

خب بهرحال در شهر نسبتا کوچیکی زندگی می‌کنم که ملت همدیگه رو معمولا می‌شناسن.

نگاهی به سنگ کرد و گفت آره. حاجی فلانی بود و مالک بزرگترین پمپ بنزین شهرمون که خیلی خرپول بود و چندسال قبل مُرد.

گفتم به تاریخ وفاتش دقت کن. چیز خاصی نمی‌بینی؟

نگاهی کرد و گفت آره راست میگی تاریخ فوتش مال فرداست.

پرسیدم برات عجیب نیست؟

گفت: چی؟

گفتم اینکه امشب سالگرد درگذشت این مرحومه و اینهمه خاک روی سنگش نشسته و هیچکس محض رضای خدا شب سالگردش نیومده یه آبی بریزه و بگه خرت به چند؟

یعنی به همین زودی فراموش شد؟

.

صحنه خاصی بود. حداقل برای من. به نوعی یکی از بی‌رحمانه‌ترین واقعیت‌های دنیا رو امروز دیدم.

وقتی رفتی، رفتی.

به قول قدیمیا خاک سرد می‌کنه.

حالا میخوای کارگر ساده باشی

یا یکی از پولدارترین افراد شهر

یا حتی از مشاهیر و بزرگان

درهرحال بازهم فراموش میشی.

.

.

به قول اون بابای همیشه لخت و ک…ن برهنه که گویا اسم کوچکش طاهر بود:

به قبرستان گذر کردم کم و بیش

بدیدم قبر دولت‌مند و درویش

.

نه درویش بی‌کفن در خاک رفته

نه دولت‌مند بُرده یک کفن بیش

سعید

14 تیرماه 1401

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *