سال‌ها قبل (دوران مجردی) یکی از دوستان، یه واحد بزرگ دامداری صنعتی و مکانیزه داشت که شامل حدود ۵ هکتار زمین، استخر، خونه ویلایی، تاسیسات گاوداری و حدود ۳۰۰ راس گاو شیری نژاد هولشتاین (Holstein) بود

بعضی وقتا میرفتم اونجا سر می‌زدم. معمولاً پنجشنبه‎ها و روزهای تعطیل بیشتر. حس خوبی بهم می‌داد. یادش بخیر

همنشینی با این موجودات دوست‌داشتنی برام خیلی دلنشین‌تر از سروکلّه زدن با آدم‌ها بود (و هست)

(در تصویر پایین که از اینترنت کش رفتم تعدادی از گوساله‌های کنجکاو نژاد هولشتاین رو می‌بینین)

.روز اول فروردین ۷۸ سراسیمه اومد دنبالم و رفتیم به سمت دامداری. یکی از بهترین گاوهای شیری که نژاد بسیار خوبی هم داشت دچار مشکل شده بود. گویا بیمارِ داستان ما (یعنی خانوم گاوه) لم داده روی زمین و درحال نشخوارکردن بوده که یک گاو بیشعور اومده کارتیه اون حیوون رو لگد کرده (نوک پستون گاو شیری رو کارتیه میگن)

معمولا گاوهای شیری (مخصوصاً اونایی که چند شکم زاییدن و به قول معروف جزء پیشکسوت‌ها هستن!) زمانیکه لم میدن پستونشون از خودشون یک متر جلوتر روی زمین ولوئه.

.رسیدیم. خانوم گاو رو برده بودن به محل مخصوص معاینه. کاملاً توسط میله‌های آهنی مهارش کرده بو‌دن که تکون نخوره.

زیر پای گاو هم چاله‌ای بود که به زور توش قرار گرفتیم. مثل چاله تعویض روغنی.

روز اول عید دکتر درکار نبود. وضعیت حیوون هم اورژانسی. باید سریعاً کارتیۀ له‌شده برداشته می‌شد. تازه فهمیدم چرا اومده دنبال من. از خون می‌ترسید این رفیق ما

بهش گفتم برو از چاله بیرون. کمی لیدوکایین تزریق کردم. چند دقیقه بعد با تیغ مشغول برداشتن کارتیه شدم. حیوون درد می‌کشید ولی نمی‌تونست تکون بخوره.

تموم که شد مقداری خاکستر پنبه گذاشتم روی محل برش تا خون بند بیاد (البته تمام اینها بر اساس دستورات دامپزشک محترم اون واحد دامداری بود که به صورت تلفنی و از سواحل جزیرۀ کیش ما رو راهنمایی می‌کرد)

کارم تموم شده بود و می‌خواستم از اون چاله تعویض روغنی (ببخشید چاله جراحی) بیام بیرون که ناگهان:

دم گاو بالا رفت!

.تا اومدم خودمو پرت کنم بیرون که …

فیشششششششش

چنان دوشی گرفتم که تا عمر دارم از یادم نمی‌ره!

البته بقول قدیمی‌ها هرچی جادو و جنبل پشت سرم بود باطل شد. چون مدتی بعد بختم باز شد!

🙂

 

پ.ن) چندماه بعد از اون جریان، به علت پایین اومدن بازدهی شیر گاو موردنظر، که از نظر اقتصادی برای واحدهای دامپروری بسیار آسیب‌زننده هست، قهرمان داستان (یعنی خانوم گاوه) راهی کشتارگاه گردید. چهار پنج سال بعد هم اون واحد دامپروری ورشکست شد و الان وجود نداره. اینو برای عزیزانی عرض کردم که چپ و راست کامنت می‌ذارن و در راستای باز شدن بختشون آدرس دامداری موردنظر رو ازم می‌پرسن! 🙂