پردۀ اول

اسمش رضا بود. فوق لیسانس الکترونیک از یک دانشگاه دولتی معروف. مدیر کارخونه‌ای بود که توش کار می‌کردیم. حدود ۹۰ نفر پرسنل. خداروشکر زمان همکاری‌مون زیاد طول نکشید!

رضا شخصیت خاصی داشت. یک صفر و یک به تمام معنا. البته خودشم به این موضوع معترف بود و آنچنان به صفر و یک بودنش افتخار می‌کرد که مرحوم ناپلئون بابت فتوحاتش اینقدر سرشو بالا نمی‌گرفت. برای هر مشکلی فقط یک راه حل داشت یا بهتر بگم: یک جمله معروف:  از فردا نیا!

اگه نگم هر روز، ولی هفته‌ای حداقل ۴ یا ۵ نفر رو پرت می‌کرد بیرون (اکثراً کارگر ساده. طبیعتاً چنین جراتی رو برای نیروهای حرفه‌ای تر نداشت) از اون طرف هم مدام درحال آگهی دادن برای استخدام نیروی کار جدید بود. دوندگی بین کارخونه و اداره کار، بابت شکایت اخراجی‌ها هم کلّی از وقت و انرژیش رو می‌گرفت. اواخر همکاری‌مون به این نتیجه رسیده بودم که احتمالاً یک لذت مازوخیسمی عجیبی از این سگ‌دو زدن بین کارخونه و اداره کار می‌بره.

یه روز صبح وارد کارخونه شد و در حال گذر از سالن تولید، ناگهان یکی از کارگرا رو خِفت کرد که چرا بهم سلام نکردی؟! کارگر بیچاره گفت: بخدا سلام کردم آقا مهندس، شما نشنیدین. رضا هم بلافاصله فرمود: از فردا نبینمت! (به همین راحتی انداختش بیرون)

یه بار هم سرپرست شیفت رو احضار کرد که گزارش بگیره. بنده‌خدا همین که اومد تو اتاق، یهو پاچه‌شو گرفت که چرا ریشاتو نزدی؟! گفت: ببخشید آقا رضا فرصت نشد و … که نذاشت حرف بنده خدا تموم بشه و گفت: از فردا نبینمت! همین الان برو تسویه حساب کن (شاید اون مکان داغون صنعتی رو با هتل شرایتون اشتباه گرفته بود)

یکی از پرسنل که سه سال سابقه کار در اونجا داشت، یک روز نیومد سرکار. فرداش که احضارش کرد، طفلک با نهایت ادب گفت: « ببخشید آقای مهندس. همسرم ناراحتی قلبی داره و دیروز حالش بهم خورد الان سی‌سی‌یو بستریه. میگن باید عمل بشه و …»

طوری که دل هر انسانی به درد میومد. ولی آقا رضا در پاسخ به همین وضوح فرمود: به درک! مشکل خودته

اون بنده خدا هم بهش برخورد (به نظرم حق داشت) و خلاصه اینکه یکی این گفت و یکی اون گفت و نهایتاً دست به یقه شدن و مغلطه‌ای راه افتاد که مجبور به جدایی‎شون شدیم. البته در این مورد خاص، مالک محترم کارخونه، شخصاً وارد عمل شد و هزینه‎های بیمارستان و جراحی همسر ایشون رو پرداخت کرد. ولی متاسفانه این بزرگوار همیشه بالا سرِ کار نبود و صفر تا صد کارها به دست آقا رضا انجام میشد.

موارد فوق مشتی از خروار بود که شخصاً با چشم خودم شاهد بودم. امیدوارم آقا رضا هرجا هست خدا حفظش کنه و بنده رو هم هدایت.

 

پردۀ دوم

خدا رحمتش کنه. فامیلش قادری بود. البته با آقای قادری معروف که یک شب اومده بود خونۀ بعضیا و گویا سقاخونه تشریف داشتن هیچ نسبتی نداشت! مالک یک کارگاه کوچک تراشکاری بود که حدود ۱۰ نفر براش کار می‌کردن و بعدها هم اونجا رو گسترش داد و تعداد پرسنل به حدود ۴۰ نفر رسید. بارها رفته بودم کارگاهش و هربار هم ازش یاد گرفتم. یک معلم بود. یک انسان.

دو تا شرط استخدام داشت: یکی اینکه نماز بخونی. یکی دیگه هم اینکه اهل دود نباشی. به درست یا به غلط، اعتقادات سنّتی و خاص خودشو داشت. ولی اونقدر مرد بود که از روز اول اینها رو شرط کنه برای استخدام.

یه تراشکار تازه‌کار استخدام کرد که هر دو شرط بالا رو داشت. یعنی هم سیگار نمی‌کشید و هم نمازش ترک نمی‌شد. اما بعد از مدتی به مشکل دیگه برخورد و موند با این بابا چیکار کنه. مشکل این بود که نمازشو خیلی سریع می‎خوند. یه جورایی سجده رو به صورت دبل‌کلیک روی مُهر انجام می‌داد. مدتی تحملش کرد و آخر گفت که ببین. من نمی‌تونم این‌جور نماز خوندن تو رو تحمل کنم. دو راه داری. یا همین الان تسویه حساب می‌کنی و تو رو بخیر و ما رو به سلامت. یا از فردا به شرطی اینجا کار می‌کنی که نمازت رو پشت سر خودم بخونی (البته خدابیامرز عقدۀ پیشنماز شدن نداشت. چون نمازشو به تنهایی می‌خوند)

از اون روز، وقت نماز که می‌شد، گوشۀ اتاق حاجی سجاده پهن می‎کردن و دونفری نماز می‎خوندن. آهسته و مثل آدمیزاد! یک ماه که گذشت، حاجی یه پاداش ۴۰هزارتومنی بهش داد. اون موقع حقوق اداره کار زیر ۲۰۰تومن بود و بهش تاکید کرد که اینو به خاطر اصلاح نماز خوندن بهت دادم.

تا روزی که حاجی زنده بود اون کارگر هم پیشش کار می‌کرد و بعد از فوت حاجی، از پسرش بیشتر گریه کرد. نه تنها اون، بلکه همه کارگرا تا حد پرستش دوستش داشتن. خدابیامرز سواد چندانی نداشت. نهایتاً در حد سیکل قدیم. ولی به سبک خودش مشکلات رو حل می‌کرد و مدیریت سیستم رو به روش خودش انجام می‌داد.

یادمه یه بار برای مراسم عروسی یکی از کارگراش یک تراول چک ۵۰۰ هزار تومنی هدیه داد (زمانی که یک لباسشویی اتومات ایندزیت ایتالیا ۴۵۰ هزار تومن بود) بهش گفتم ماشالا چه بذل و بخششی می‌کنی حاجی. گفت: «سیّد بود آقای یگانه. فردای قیامت همین چیزا برامون می‌مونه» درمجموع نام نیکی از خودش باقی گذاشت. خدا رحمتش کنه

 

 

درواقع رضا و مرحوم قادری، هردوشون یک کار انجام می‌دادن. یعنی مدیریت یک واحد صنعتی. ولی به روشی کاملاً متفاوت. البته تفاوتی از زمین تا آسمون. به قول ایرج میرزا :

دانۀ فلفل سیاه و خال مه‌رویان سیاه    

هردو جانسـوزند اما این کجا و آن کجا

(بقیه‌شو نمیگم. چون می‌دونین که مودبانه نیست. بهرحال گویا والدین ایرج میرزا در تربیتش کمی کوتاهی کردن!)

البته اینکه کدومشون روش درست رو در پیش گرفته بود موضوع صحبت ما نیست. سالهاست همین اختلاف‌نظر خیلی‌ها رو مشغول کرده و ملت به سروکلۀ هم میزنن که آیا فارغ‌التحصیلان حوزۀ مهندسی برای مدیریت مناسب‌تر هستن یا علوم انسانی خونده‌ها.

بهرحال شکی نیست که مهندسین عزیز، اعداد و ارقام رو می‌شناسن، با واژه‌های کیفیت و تولید بهتر آگاهن، ذهن خلاق‌تری دارن و درمجموع میشه گفت اکثر رشته‌های مهندسی به نوعی با هدف بهینه‌سازی منابع مرتبطن و همین موضوع باعث میشه که خروجی بهتری تحویل بدن و طرفداران این نظریه هم معمولاً سند معتبر ۵۰۰ مدیر برتر فورچون رو (که مهندسی خوندن) در جیبشون دارن تا در زمان مقتضی تو صورت طرف مقابل بکوبن. 

اما از اون طرف، مدافعین حوزه مدیریت و علوم انسانی، ضمن تاکید بر مثال کهنه و نخ‌نماشده (و صدالبته کاملاً درست) گذر از دوران برده‌داری تیلور، هدایت کارمندان با تلفیق پارامترهای فرهنگی، انسانی، اجتماعی و روانشناسی رو مهم‌تر از این چیزا می‌دونن.

حالا حق با کدومه؟ اجازه بدین بدون اینکه وارد این مقوله بشم فعلاً صحبت رو ادامه بدم:

 

در پردۀ اول دیدیم که مدیریت مجموعه، در دستان آقا رضا بود. یک مهندس. سیستم تشویق و تنبیه پرسنل در اونجا بر پایه دو رنگ سفید و سیاه (صفر و یک) بود. مثلاً در مقطعی بچه‌های بخش مالی اشتباهات زیادی داشتن که آزاردهنده شد. اولین راه‌حل آقارضا این بود:

همه رو بریزیم بیرون و سریع جایگزین بیاریم. (تنبیه سریع)

بعد از کلی صحبت و زمانی که تفهیم شد اینجا یک واحد دولتی نیست که به راحتی آب خوردن بشه همه رو ریخت بیرون و یه اتوبوس نیروی جدید آورد(!) کمی فکر کرد و گفت:

اگه حقوق همه‌شون رو ۳۰هزارتومن بیشتر کنیم چی میشه؟ (تشویق با عدد و رقم)

اما واقعیت این بود که رفع مشکل تمامی این افراد، به واسطۀ عدد و رقم حل نمی‌شد. در بین ۷ نفر نیروی مالی، طبیعتاً افراد مختلف با روحیات متفاوتی وجود داشتن:

یکیشون با اضافه کردن ماهی ۵۰هزارتومن به حقوق اساساً مشکلش حل میشد و طبیعتاً دقت بیشتری در کارش انجام می‌داد.

اما نفر بعدی، مشکلش با یک میلیون هم حل نمی‌شد. چون نیاز به دیده شدن داشت. برای این افراد باید از راه دیگری وارد شد. مثلاً هرازگاهی به صورت شخصی آوردشون دفتر و باهاشون گپ زد و در آخر هم دستی به شونه‌شون بزنیم و بگیم: ممنونم ازت. تو همکار خیلی خوبی هستی (فقط اگه خانوم بود بحث محرم و نامحرم فراموش نشه. اینو عرض کردم تا فردا بهم تهمت اشاعۀ فساد و منکَر و براندازی نزنین) البته تجربه ثابت کرده که این گروه افراد، در فواصل مختلف، باتریشون هم تموم میشه و باید مجدداً اون جلسه رو برگزار کرد تا دوباره شارژ بشن. نکته مهم اینجاست که در این مورد نباید زیاده‌روی کرد. چرا که امکان داره به خاطر چند هندوانه اضافه‌ای که زیر بغلش چپوندیم، شب توی خونه از خوشحالی رگ دستشو بزنه!

 

یکی دیگه‌شون عشق مدیریت داشت. البته اونقدر حرفه‌ای نبود که به عنوان مدیرمالی منصوب بشه. بنابراین گذاشتیمش به عنوان مدیر انبارها. از اینکه می‌تونست به ۳ نفر نیروی سادۀ انبار دستور بده خرکیف شده بود! در واقع اون شخص نه با افزایش حقوق انگیزه پیدا می‌کرد و نه با دست رفاقت زدن به پشتش. برای اون شخص باید امکانی فراهم میشد تا به دیگران دستور بده. اینها عشق عجیبی به کامندر بودن و رهبری دارن. اتفاقاً بر همین اساس، در حوزۀ سرپرستی انبار به نحو چشمگیری موفق شد.

 

حالا که صحبت به اینجا رسید بذارین عرض کنم که یک اپیدمی وحشتناک هم در بسیاری از سازمان‌های ما وجود داره. بدون هیچ قصد و نیتی در رابطه با تبعیض جنسیتی، اما واقعیت اینه که این معضل رو بیشتر در بین همکاران خانم می‌بینیم. چیزی به نام حسادت بین همکاران! واقعاً ویران‎کننده و مخرّبه. راستش هنوزم نمی‌دونم برای این گرفتاری چه راه‌حلی (به جز اخراج) وجود داره. در تمام مدت بیست و اندی سال سابقه کارم، تنها یک مورد اخراج در رزومه‌ام وجود داره که اون هم خانمی بود که در همین یک مورد (حسادت به همکاران) ما رو به مرز جنون رسوند و مجبور به اخراجش شدیم (خیلی وحشتناکه‎ها. یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوین)

 

البته گروهی هم هستن که نه افزایش حقوق، نه پست مدیریتی و نه حتی زدن دست محبت و رفاقت بر شونه‎هاش (البته با حفظ رعایت شئونات مذهبی) هیچکدوم اثر نداره. بلکه فقط نیاز به یک سنگ صبور و شنونده دارن. اگه خانمهای محترم مخاطب، فحشم ندن باید عرض کنم که بازهم اکثریت این افراد رو همکاران مونث تشکیل میدن. نه یکی و دوتا بلکه چندین مورد با این عزیزان همکار بودم. (نترسین! نهایت هزینه‌اش یکی دو قرص مسکّن سردرد بعد از شنیدن درددلهاشه ولی اگه نیروی ارزشمند و کارآمدیه، مطمئن باشین می‌ارزه) ضمن اینکه این نکته مهم رو از یاد نبرین که دردنیای امروز، وجود سنگ صبور، نوعی کیمیاست و اگه شنوندۀ خوبی باشین، اون نیروی همکار، هرگز و تحت هیچ عنوانی، شما و سازمان شما رو با چندرغاز بیشتر رها نخواهد کرد. (منظورم از چندرغاز، الزاماً مبلغ پایین نیست. مورد داشتیم که خانم همکار ما حتی به حقوق ۵۰ درصد بالاتر لبیک نگفته) این مورد بیشتر در مورد پست‌های حساسی مثل مدیرفروش و امثالهم کاربرد داره. قطعاً می‌دونین که خروج یک مدیرفروش از سیستم و جذب در سازمان رقیب تا چه حد می‌تونه برای شما مخرب و ویرانگر باشه. ولی درنهایت باید یادآوری کنم که چقدر خوبه برای ارتباطات انسانی همیشه چرتکه نندازیم! اگه از دستمون برمیاد چه بهتر که شنونده و سنگ صبور شخص مقابل در مقام یک انسان باشیم. چه زن، چه مرد، چه همکار و چه غریبه.

حالا که فحشم دادین(!) پس بذارین بر اساس ضرب‌المثل معروف “تا سه نشه بازی نشه” سومین موردِ منحصر به خانم‌های گرامی رو هم عرض کنم: موضوع امنیت. فوق‌العاده مهمه. طوری که اگه تفاوت حقوق دریافتی بین محیط کاری امن و نا امن تا ۲ برابر هم متفاوت باشه، بازهم اکثریت خانم‌ها حاضر به جابجایی نخواهند بود. بین خودمون باشه، یکی از دلایل علاقۀ اکثر مدیران برای جذب نیروی خانم، موضوع وفاداری بیشتر اونهاست. یک دودوتاچارتای ساده وجود داره: محیط امن فراهم کن با وفادارترین نیروها همکار باش. (این ضرب‌المثل از خودم بود) یه توضیح هم بدم که منظورم از محیط ناامن، الزاماً مکانی نیست که حتماً قرار باشه در اونجا اتفاقات خاصی بیفته (اونوقت دیگه اسمش محیط کار نیست. لونۀ فساده!) ضمن اینکه خوشبختانه خانم‌های امروز هم برخلاف نسل مادربزرگ‌های ما نه دست و پاشون بسته است و نه چشم و گوششون. بلکه اشاره‌ام به واژه ناامن می تونه فقط یک نگاه اضافه معنادار یا به‌کاربردن یک جملۀ دوپهلو و آزاردهنده باشه که محیط رو براشون غیرقابل‌تحمل خواهد کرد.

 

در بعضی مواقع (اکثراً در محیط‌های کوچک و روستایی) همین که دعوت همکاران رو برای مهمان شدن به منزلشون بپذیریم، براشون یک دنیا ارزش داره. اگه زنده بودم شاید در مورد خاطراتم از یک کارخونه که در حاشیه شهر بود و تمام پرسنل اونجا ساکن روستای کناری بودن نوشتم. جزء بهترین دوران کاری‌ام بود.

 

درواقع، حوزۀ مدیریت، بیشتر از اینکه فقط منحصر به اعداد و ارقام باشه، از جنس ارتباطات انسانی است. اما با این حال نباید نتیجه گرفت که مهندسین عزیز در این حوزه موفق نیستن. حداقل خودم، یکی از بهترین و قدرتمندترین مدیرانی که در تمام عمرم دیدم، یک مهندس بود که یک مجموعه عظیم تولیدی در اصفهان رو به زیبایی راهبری می‌کرد. هرچند ایشون هم سالهاست که به رحمت خدا رفته ولی یک مدیر موفق (و البته معروف) بود.

از اون طرف، کسانی که از رشتۀ مدیریت (حوزۀ علوم انسانی) وارد این وادی شدن هم الزاماً موفق نیستن. شاید تصور بر این باشه که مهندس مدیریت خونده (فارغ‌التحصیلان MBA) آخرین میخ بر تابوت این اختلاف‌نظر باشه. راستش روم به دیوار، در اصل قرار بود مشکل رو حل کنه ولی تجربه سالهای اخیر، چیزی غیر از این رو نشون میده! 

 

اجازه بدین از زاویۀ دیگری موضوع رو ادامه بدم:

در پردۀ دوم، دیدیم که مرحوم قادری علیرغم اینکه کمترین دانش و سواد مدیریتی یا مهندسی نداشت، اما سازمان تحت مسئولیتش رو نه تنها مدیریت، بلکه به زیبایی رهبری می‌کرد. (اگه یادتون باشه در بالا اشاره کردم که بچه‌ها در حد پرستش دوستش داشتن)

اتفاقاً تعداد زیادی از سازمان‌ها و برندهای معروف کشور ما توسط افراد بزرگ و ارزشمندی اداره میشن که سواد دانشگاهی ندارن. نه مهندسی، نه مدیریت و نه MBA

یک نمونه رو که خودم شاهد بودم خدمتتون عرض می‌کنم:

در همون کارخونه‌ای که در پردۀ اول عرض شد (با مدیریت آقای مهندس رضا) روزی گروه بازرگانی یکی از معروف‎ترین برندهای کشورمون اومدن برای مذاکره. یک خانوم به همراه سه آقا. خانوم مذکور، سرپرست سه آقای همراهش بود و به طرز عجیبی مسلّط به کار و همچنین دارای شخصیت و فن بیان بالایی بود. طوریکه مدیرعامل ما (مالک کارخونه) خیلی از اون خانوم خوشش اومد (از نظر همکاری عرض کردم!) بنابراین به مدیر مجموعه یعنی آقا رضا گفت: هرطور شده بخرش! من اینو(!) میخوام.

البته باید اضافه کنم که آقای مالک مجموعۀ ما، علیرغم اینکه ذاتاً انسان خوب و درستکاری بود، اما بهرحال (خواسته یا ناخواسته) به مدد سالها مدیر بودن، دچار توهّم همیشگی اکثر مدیران این مرزو بوم بود: اینکه فکر می‌کنن دست روی هر کسی که بذارن، قابل خریده. گویی به بازار مال فروشان رفته و قصد خرید گوسفند دارن.

خلاصه اینکه قرار شد آقا رضا با اون خانوم صحبت کنه و مخشو بریزه تو فرغون تا بیاد وارد مجموعه ما بشه. بنابراین شروع کرد:

ــ ما دوست داریم با شما همکاری کنیم….. زر زر زر زر ….. ور ور ور ور….. مشکلی در پرداخت حقوق شما نداریم…. زر زر زر زر …. ور ور ور ور …. مطمئن باشین امکاناتی که ما بهتون میدیم خیلی بهتر از شرکتیه که الان مشغولین و ادامۀ زر زرها و ورورها

تا جایی که از سابقۀ رضا خبر داشتم معمولاً در هیچ مذاکره‎ای شکست نمی‌خورد و قبل از شروع صحبت با بانوی محترم داستان ما، به مدیرعامل قول داد که با کمی بالا و پایین کردن مبلغ می‌خرش! مشابه اتفاقی که بارها در اون مجموعه افتاده بود (خیلی از پرسنل اونجا توسط همین آقا رضا خریده شده بودن) اما با کمال تعجب، عکس‌العملی از بانوی محترم دیدم که دین و مذهب و آیین و تفکراتم کلهم‌اجمعین تحت تاثیر قرار گرفت. اجازه نداد حرفای رضا تموم بشه و بهش چیزهایی گفت با این مضمون:

آقای مهندس! (اینو با لحنی گفت که ترجمه‌ش میشد: بچه‌جون!) بذار کارتو راحت کنم. چقدر میخوای به من بدی؟ یه تومن؟ دو تومن؟ ۱۰ میلیون تومن؟!! می‌خوای همین الان جلوی خودت بدون مقدمه زنگ بزنم به فلانی (یعنی مالک مجموعۀ خودش) و تلفنو بذارم رو آیفون و ازش درخواست ۲۰ میلیون وام خرید مسکن کنم تا ببینی چی میگه؟ تازه نه فقط من. بلکه هرکدوم از این آقایونی که همراه من هستن و صد البته تمام پرسنلش از کارخونه تا تمام شرکتهای تابعه

برام مهم نبود که بانوی محترم، دروغ میگه و بلوف زده یا راست میگه. مهم این بود که با این جملات، بلافاصله درِ دهن رضا رو گِل گرفت و اجازه نداد که روی قداست همکاری، قیمت بذاره.

اون بانوی محترم، کارمند مجموعه‌ای بود که یکی از معروفترین برندهای کشور ماست که رهبری اونجا به دستان شخصی انجام میشد که اصلاً سواد دانشگاهی هم نداشت! 

نه فقط اون، بلکه صدها نمونه مشابه رو داریم که سکان یک سازمان (حتی خیلی بزرگ) به دستان توانمند کسی انجام میشه که فاقد تحصیلات عالیه هست.

حالا با این تفاسیر برگردیم به سوال اصلی: رشتۀ مهندسی یا مدیریت؟

روی کاغذ رو کاری ندارم. اما تجربه (حداقل در این کشور) اینطور میگه که هیچکدوم!

چرا که مهمترین پارامتر برای هدایت موفق سازمان‌ها یک چیزه:

افراد بزرگ (حالا چه مهندسی خونده باشن چه مدیریت یا هرچیز دیگری)

رهبران بزرگ، قبل از هرچیزی، یک انسان بزرگ هستن. البته مثال نقض زیادی هم داریم. افراد حقیری هم هستن که سازمان‌های زیادی رو اداره میکنن. البته فقط اداره میکنن! (منظورم، استخدام در یک سازمان به عنوان مدیر و نشستن پشت میز و امر و نهی کردن و ارعاب و تهدید و یا تشویق‌های کهنه شده که از عهدۀ کلفَت‌مش‌باقر هم برمیاده)

 

درنهایت هدف از نوشتن پست این بود که خواستم عرض ‌کنم اگه قرار باشه به سوال معروف “مدیریت علم است یا هنر” توجه کنیم، بنده همچنان بخش هنر بودن اون رو پررنگ‌تر می‌دونم و اعتقاد دارم که بخش هنریِ این علم(!) بسیار با اهمیت‌تر از چیزیست که تصور میشه.

و در یک جمله:

مدیریت هنر مردان خداست

ببخشید مثل اینکه اشتباه شد. اون شهادت بود! تصحیح می‌کنم:

مدیریت هنر انسان‌های بزرگ است.

(در مورد تعریف واژۀ بزرگ باید یک پست جداگانه نوشت)