دوران دبیرستان، بنا به فرمودۀ دوست عزیزی که بهم گفت گروه خونی تو کمیاب‌ترینه (AB) دچار اندکی توهّم گردیـده و با ایـن تصورخام که من خیلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سال‌ها ادامه داشت.

یادمه اولین باری که رفتم انتقال خون، از سوالات آقای پزشک مربوطه در مورد رفتارهای پرخطر و افعال خاک‌برسری(!) اونقدر خجالت کشیدم و سرخ و سفید شدم که بندۀ خدا خودش فهمید این بچه از بیخ مرخصه و ویروس HIV حتی به زور پس‌گردنی هم حاضر نیست وارد بدن این بدبختِ پاستوریزه بشه و درنتیجه جواز ورود به سالن اهدای خون رو امضا کرد. بعدها هربار که می‌رفتم برای اهدای خون، اول تو اتاق پزشک سرک می‌کشیدم. اگه دکتر، آقا بود (مخصوصا اون آقای دکتر مهربون اولی) می‌رفتم داخل. ولی اگه دکتر، خانوم بود مثل یابوی کتک‌خورده، چهارنعل فرارمی‌کردم تا روز دیگه. حتی اتفاق میفتاد که برای یک اهدای خون تا چهار یا پنج مرتبه وارد سازمان شده و به خاطر این موضوع با گوش‌های آویزون برگشته بودم. برام قابل هضم نبود و خجالت می‌کشیدم که یه خانوم بیاد از جوون دبیرستانی مثل من در مورد رفتارهای پرخطر سوال کنه و بپرسه که آیا در چندماه گذشته از این کارهای خاک‌برسری انجام دادی یا نه؟ خب زشته. یعنی چی این حرفا؟!

حوالی سال ۷۴ یا ۷۵ (دوران مقدس! دانشجویی) در مرکز انتقال خون تهران اشتباه مرگباری مرتکب شدم. به دلیل مصادف شدن اون روز با تعطیلی رسمی و خلوتی سازمان، تعداد پرسنل کمتر بود و همین موضوع باعث شد بعد از خون‌گیری، کسی بالاسرم نباشه تا اجازه بلندشدن نده (چون کار بسیار خطرناکیه) لذا زودتر از زمان استاندارد از جام بلند شده و نشستم روی صندلی، که ناگهان همه چیز در کسری از ثانیه کات شد تا صحنۀ بعد که چشمامو باز کردم. نفهمیدم از نظر زمانی چقدر گذشته. دیدم روی تخت درازم کردن و کلی سفیدپوش بالای سرم هستن که نگرانی و وحشت از چشماشون موج میزد و یه خانوم دکتر ریزنقش بالای شکمم نشسته و داره شونه‌هام رو محکم تکون میده و سرم رو می‌کوبه به تخت و با پوزیشنی که انگار سوار خر شده خودش هم بالا و پایین می‌پره! اولش تعجب کردم که این حرکات احمقانه چیه؟ بعدش فکر کردم حتماً مُردم و اینجا بهشته و اینم حوری بهشتیه دیگه! 🙂

ولی هرچقدر به ذهنم فشار آوردم در هیچ روایتی نخونده بودم که خوشامدگویی حوریان بهشتی به این شکل باشه!

درنهایت دو ساعت اونجا نگهم داشتن و چپ و راست این میومد و اون میومد بالاسرم و وضعیتمو چک می‌کردن. دو نفر هم مراقب گذاشته بودن کنار تختم تا از جام تکون نخورم! از همه بدتر، اون آقای دکتری که مجوز خونگیری منو امضا کرده بود خیـــلی از دستم عصبانی بود هی غر میزد و می‌گفت: «آخه مردحسابی. اومدی خون دادی زرتی از جات بلند شدی؟ نگفتی که با این قد ۲ متری(!) فاصله قلب تا مغزت چقدر زیاده؟!» منم فکر می‌کردم نهایتاً فشارم افتاده و برام عجیب بود که چرا اینا اینقدر سخت می‌گیرن قضیه رو. البته اونا هم چیزی نگفتن . هرچند که بعدها واقعیت رو فهمیدم.

داشتم عرض می‌کردم که دوران مجردی به طور مرتب، سالی ۴ مرتبه اهدای خون(اهدای زندگی!) می‌کردم و هربار هم سوالات پزشکان تازه‌تر و به‌روزتر میشد. تا اینکه به جرگۀ متاهلین پیوستم. بعد از یکی دوسال با خودم گفتم بد نیست دوباره پروسه اهدای خون رو شروع کنم. رفتم سازمان انتقال‌خون. این بار پزشک مربوطه با اینکه خانوم بود ولی دیگه نگرانی نداشتم. چون متاهل بودم و تصورم بر این بود که قرار نیست به یکسری سوالات احمقانه پاسخ بدم. لذا با اعتمادبه‌نفس نشستم رو صندلی تا خانوم‌دکتر سوالاتش رو شروع کنه.

ــ متاهلین؟

ــ بعله

ــ توی چندماه گذشته خودتون یا همسرتون به دندونپزشکی مراجعه کردین؟

ــ همسرم ماه گذشته جراحی دندون داشت

ــ متاسفم آقا. شما تا تاریخ …. نباید اهدای خون داشته باشین. گمشین بیرون.

ترق (صدای پس گردنی)!

 

یکسال بعد:

ــ در چندماه گذشته خودتون یا همسرتون خالکوبی یا تاتو انجام دادین؟

ــ والله خانوم دکتر. از شما چه پنهون. وسط یکی از ابروهای همسرم کم‌پُشت بود که به پیشنهاد دکترشون رفتن تو یه کلینیک زیر نظر خود دکتر تاتوی ابرو انجام دادن و …

ــ خیر آقا. تا یک‌سال بعد شما امکان اهدای خون ندارین.

ترق (صدای اردنگی)!

 

دوسال بعد:

ــ شما در چند ماه گذشته به استان‌های … و … سفر کردین؟

ــ خانوم دکتر. اکثر ماموریت‌های من به این استان‌هاست.

ــ گمشین بیرون آقا !

 ترق (مهم نیست صدای چی بود. بی خیال)

 

بر همین اساس، سالهای زیادیست که دیگه پامو تو سازمان انتقال خون نذاشتم. به‌نظر‌میرسه تو این مملکت، دوران تاهل بیشتر از دوران تجرد رفتارهای پرخطر به همراه داره! از شما چه پنهون، یه جورایی از برخورد پزشکان، احساس انگل‌جامعه‌بودن بهم دست داده! ضمن اینکه به علت فصد خون که هرسال انجام میدم (هرچند اونم زیر نظر پزشک و در کلینیک انجام میشه) جزء مغضوبین درگاه پزشکان حساب شده و می‌دونم که نباید از شعاع یک کیلومتری سازمان انتقال خون رد بشم وگرنه با کلنگ و ساطور میفتن دنبالم. چون تا جایی که میدونم بین سازمان انتقال خون و طرفداران طب سنّتی خیلی اختلاف نظر وجود داشت و سایۀ همو با تیر می‌زدن. یعنی اگه مثلاً حجامت می‌کردی دیگه محال بود بذارن تا یک سال خون بدی (چون مشکوک به ایدز و هپاتیت بودی) نمی‌دونم الان این مشکل برطرف شده یا نه. البته امیدوارم این مطلب رو یک نوشتۀ انتقادی محسوب نکنین. فقط بذارین جزء خاطرات. بهرحال شکی نیست که یکی از دلایل سلامت بالای خون‌های اهدایی در سازمان انتقال خون کشورمون همین سختگیری‌های زیاده. خدا خیرشون بده.

 چندسال قبل با یکی از دوستان پزشکم داشتیم خاطرات گذشته رو مرور میکردیم. جریان بیهوش شدنم بعد از اهدای خون رو توضیح دادم و گفتم که فشارم اومده بود پایین! خندید و گفت:

فشارت افتاده بود؟! مرد حسابی ایست قلبی کرده بودی! خدا رحم کرده که تا قبل از (نمیدونم چند ثانیه) برت گردوندن! و پشت سرش هم توضیحاتی داد در مورد احیاءکردن که بعد از سال‌ها علت نگرانی و وحشت واضح در چشم پزشکان سازمان انتقال خون تهران و خرسواری خانوم دکتر رو متوجه شدم. بنابراین لازم می‌دونم در اینجا از خانوم دکتری که ۲۰ سال قبل بنده حقیر رو به زندگی (یا بهتر بگم، زنده موندن) برگردوندن تشکر ویژه‌ای داشته باشم و خدمتشون عرض کنم:

خانوم دکتر عزیزی که نه اسمتونو میدونم و نه اگه دوباره شما رو ببینم، می شناسمتون. ولی قطعاً شما به اندازه تمام حوری‌های بهشتی برای من دارای ارزش و احترام هستین. 🙂