یکی از کارهایی که به کرّات انجام دادم و شمارشش از دستم خارج شده، مصاحبه برای استخدام نیروهاست. البته نه فقط در سازمان‌هایی که خودم مشغول کار بودم، بلکه بارها پیش اومده که مالک فلان شرکت که از دوستانم بوده، بعد از درج آگهی استخدام، از اینجانب خواسته که مصاحبه‌ها رو انجام بدم. طبیعتاً خاطرات زیادی از این موضوع دارم، اما یک مورد با بقیه تفاوت اساسی و عجیبی داشت:

آخرین مورد!

 

راستش از شما چه پنهون قصد استخدام نیرو نداشتیم یا بهتر عرض کنم اصلاً بهش فکر هم نمی‌کردیم. بهرحال وضعیت اقتصادی خراب‌تر از اینهاست که به فکر گسترش سازمان کوچیکمون باشیم. تا اینکه روزی آقای محترمی به عنوان مدیرفروش یکی از برندها برای عقد قرارداد وارد شرکت ما شد. یعنی قرار بر این بود که فقط بهمون جنس بفروشه و بره دنبال کارش. اما اتفاق عجیبی افتاد.

در تمام مدت جلسه، به تنها چیزی که فکر نکردم موضوع اصلی جلسه بود! چرا که تمام حواسم فقط معطوف به یک چیز شد:

شخصیت، برخورد، متانت و حرفه‌ای بودن این شخص.

حسّ خاصی در درونم فریاد میزد: سعید! این گوهر نابیه که نباید از دست داد!

و البته میزان صدای این حسّ درونی اونقدر بلند بود که به این فکر نمی‌کردم که خب اگه این بابا بیاد طبیعتاً باید جای من قرار بگیره!

اما اصلاً مهم نبود. بلکه مهم فقط یک چیز بود:

اون باید میومد. همین!

 

وقتی جلسه تموم شد و آقای محترم از پیش ما رفت، زمزمه‌هام خطاب به مدیرعامل شروع شد که باید این آقا رو جذب کنیم. اولش جدی نگرفت و گفت اون آقا با فلان شرکت کار میکنه، ضمن اینکه ما نیازی به نیروی جدید نداریم (به عبارت دیگه بهم گفت: خودت هستی دیگه. نیازی به نیروی جدید نیست)

اونقدر اصرار کردم تا جلسه بعدی گذاشته شد. مسیر صحبت رو منحرف کردم به صحرای کربلا. به طرز نامحسوس (طوری که بهش برنخوره) باهاش مصاحبه کاری انجام دادم و هر قدم که جلوتر می‌رفتم، به این واقعیت نزدیک‌تر می‌شدم که: اون از من بسیار بهتره!

و یقین داشتم که اومدنش مساویست با باز شدن درهای موفقیت بیشتر برای سازمان. موفقیت‌هایی که ایجاد اونها از عهدۀ من خارج بود.

تابحال در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. یعنی مصاحبه با کسی که از خودت خیلی بالاتر و بهتره؛ یا بهتر عرض کنم، قبل از این موضوع حتی یک بار هم به این فکر نکرده بودم که اگه روزی در چنین موقعیتی قرار بگیرم، چه عکس‌العملی نشون خواهم داد.

معمولاً و طبق تجربه‌ای که در مصاحبه‌های دوران جوانی‌ام (در مقام عنوان کارجو) داشتم، به وضوح می‌دیدم زمانی که طرف مقابل (یعنی مصاحبه‌کننده) به هر دلیلی احساس می‌کرد من از اون بهترم، ردخور نداشت که ردم کنه!

طوری که همیشه به کارجویان عزیز میگم اگه قصد ورود قطعی به سازمانی رو داشتین هرگز در برابر مصاحبه‌کننده طوری رفتار نکنین که احساس خطر کنه! البته اگر طرف مقابل مالک (یا در شرایط بسیار استثنایی دلسوز واقعی مجموعه) باشه، طبیعتاً عکس این قضیه صادقه و باید خود واقعیتون رو نشون بدین.

بهرحال تعارف که نداریم. غم نان دغدغه کمی نیست. مخصوصاً برای ما مردمی که روزها با ۲ دست و ۲ پا و ۳۲ عدد دندون میزمون رو چسبیدیم و شب‌ها در شبکه‌های اجتماعی خودمونو با ژاپن(!) مقایسه می‌کنیم و به فلان مقام مسئول فحش میدیم که وقتی کارآمد نیستی چرا استعفا نمیدی!! (در این مورد معمولاً وزیران راه و شهرسازی سرآمد هستن)

راستی اسم وزارت راه اومد. داریم به ۱۹ مردادماه نزدیک میشیم. بد نیست یادی بکنیم از جانباختگان حادثه دردناک ارابۀ مرگ تهران طبس. روحشون شاد.

 

 

خوشبختانه نهایتاً موفق به جذب این بزرگوار شدیم. آقای مدیرعامل پیشنهاد داد همکار جدیدمون زیرمجموعۀ بنده باشه که قبول نکردم و با صراحت گفتم هیچ دلیلی نمی‌بینم مدیر نیرویی باشم که از هر لحاظ از من حرفه‌ای‌تره و نهایتاً چارت رو طوری چیدیم که بنده و ایشون موقتاً همراستا باشیم تا چند صباح دیگر که یکی از ما دو نفر سکان فروش سازمان رو به دست بگیره.

 

از شما چه پنهون، ته دلم بسیار خوشحالم که در این مورد (تشخیص نیروی خوب) دچار اشتباه نشدم. چرا که در روز دوم کاریش، قراردادی با یکی از مشتریان به ارزش بالای دویست میلیون تومان بست! که در این وضعیت خراب بازار، نه از عهدۀ من، که از توان هفت نسل پس و پیشم خارج بود.

 

خلاصۀ مطلب اینکه یک واقعیت انکارناپذیر در کنار یک واقعیت دردناک قرار گرفت.

واقعیت انکارناپذیر: اون از من بهتر بود.

واقعیت دردناک: پس تکلیف من چی میشه؟!

خدارو شکر میکنم که تا این لحظه که در حال نوشتن متن هستم، حتی برای یک ثانیه هم به واقعیت دردناک فوق فکر نکردم و از کاری که کردم راضی هستم.

 

اما جبهه‌گیری عجیب همکارانم ناراحتم کرد که البته در کشور ما چیز عجیبی نیست. و از همه بدتر جبهه‌گیری باورنکردنی شخص مدیرعامل که رفتارش به طرز باورنکردنی و عجیبی کودکانه شده بود. کودکی که روی دندۀ لجبازی افتاده. لجبازی‌ای که حتی به قیمت ضرر و زیان برای سازمان خودش تموم میشد.

 

خوشبختانه روحیه مدیرم رو خوب می‌شناختم. چشم نداشت کسی رو از من بالاتر ببینه و با این حرکات، به صورت ناخودآگاه می‌خواست میزان معرفتش رو بهم اثبات کنه که البته منم در این مورد هیچ شکی ندارم. درنهایت با کلّی مکافات راضیش کردم که بهم اعتماد کنه و اجازه بده سیستم ما اینطوری بره جلو و به عبارت دیگه موضوع رفاقت رو با کار قاطی نکنه.

 

متاسفانه مشکل به اینجا ختم نشد. چون این موضوع به گوش دوستان هم رسید و زمزمه‌های همیشگی و آشنای حق آب و گل بارها و بارها در گوشم تکرار شد و هنوزم میشه.

در این مدت، خیلی رنجیده شدم. از حرف‌های سنگین دیگران. دیگرانی که تا قبل از این موضوع، تفکر دیگری در موردشون داشتم.

شاید من تا امروز در مقام کاری خودم (بر روی کاغذ و از دید دیگران) یک مدیرفروش موفق بودم.

شاید ارتباطات خوبی در این حوزه پیدا کرده باشم.

شاید صمیمیت بین من و مدیرعامل، به نوعی برادرانه شده باشه.

 و هزار و یک شاید دیگه

 

اما هیچکدوم از این شایدها نباید جای واقعیت رو بگیره. واقعیتی مبنی بر اینکه یک نفر هست که از من بهتر، قوی‌تر، باسابقه‌تر و حرفه‌ای‌تر بوده و من هرگز قادر به مقایسه خود و اون آقا نیستم. حتی اگر دیگران مخالف باشن.

همیشه در زندگی به عبارت خداحافظی در اوج اعتقاد راسخی داشتم و صد البته یکی از دلایل گرو بودن هشت بنده در برابر نُه همین دیدگاه احمقانه اما ریشه‌دار در وجودمه. اونقدر راسخ و ریشه‌دار که به قول قدیمیا: ماما آورده و مرده‌شور می‌بره!

 

تصوّر دنیایی که در اون، هر زمان که با دیدن یک شخص حرفه‌ای‌تر، خودمون کنار بریم و میدون رو به دستش بدیم، تصور قشنگیست. میشه کلّی در موردش حرفای قشنگ نوشتن و شعارهای زیبا داد. اما مهم اینه که در میدان عمل چه رفتاری داشته باشیم. اینکه آیا حاضر به قربانی کردن منافع شخصی خود به نفع منافع سازمان باشیم یا خیر؟

باری

پنجشنبه شب گذشته (۱۰ مرداد) در هتل درویشی مشهد، میزبان گروهی از همکاران، مشتریان سازمان و همچنین مدیران یکی از برندهای لوازم خانگی بودیم. شب خوبی نبود. چون وجود کمی تب، سرگیجه و بی‌حالی باعث شد برخلاف همیشه بی‌خیال سخنرانی بشم. فرداش هم که کلاً افتادم و چهارچرخم رفت هوا. اما در نهایت یک ربع آخر رو رفتم بالا و ضمن گفتن اراجیف همیشگی، یکی دو دقیقه آخر صحبتهام میخ رو محکم کوبیدم و در حضور تمامی مخالفانی که در جمع حضور داشتن، از ورود مدیرفروش جدید به مجموعه با لفظ استاد خودم یاد کردم و اومدم پایین (تا چشمشون درآد!)

 

بخش آخر عرایض بنده البته با حذف و سانسور! و همچنین کیفیت ضعیف فیلمبرداری با موبایل توسط یکی از همکاران که فکر میکنم لرزش دستش نشان از وجود پارکینسون شدید داشت!