چندسال قبل مدیری داشتیم اعجوبه‌. بخوام بهتر عرض کنم ضرب‌المثل معروف «سوراخ سوزن و دروازۀ شهر» در موردش مصداق عجیبی داشت. اتفاق میفتاد که برای چندرغاز کارگر بیچاره رو به صلّابه می‌کشید، اما وقتایی هم بود که ناگهان کُتش رو درمی‌آورد و فردین خونش میزد بالا و بذل و بخشش‌های عجیبی می‌کرد (بیشتر زمانایی که کلّه‌ش گرم بود!) البته قصدم از نوشتن این پست، اشاره به سجایا و فضایل معنوی این بنده‌خدا نیست. بلکه قصد دارم خاطره‌ای فراموش‌نشدنی از همراهی با ایشون در محضر یک جن‌گیر (یا رمّال یا دعانویس یا هر عنوان دیگری) رو خدمتتون عرض کنم.

 

فکر می‌کنم اواخر ۹۱ بود یا اوایل ۹۲ وضعیت بیش‌ازحد خراب بود. البته نه فقط ما، بلکه اکثر کارخونه‌های این مملک در شُرف فنا و نابودی بودن، ما هم یکیش. ساده‌تر عرض کنم: ورشکستگی!

یه روز منو به دفترش احضار کرد. رفتم و دیدم با حالتی درب‌وداغون شروع کرد به مقدمه‌چینی‌های بی‌ربط. کاملاً مشخص بود که برنامه‌ای داره و روش نمیشه راحت به زبون بیاره. خلاصه بعد از کلّی صحبت و افاضات در مورد مسائل ماورایی(!) گفت که قصد داره بره پیش یکی از بزرگان این صنف مقدس و ارزشمند (رمالی یا جن‌گیری یا هرچیزی)

باورش برام سخت بود. بعد از سال‌ها دوستی و رفاقت که از جیک و پوک هم خبردار بودیم هرگز ندیده بودم از موضع قدرت و اقتدار پایین بیاد. معمولاً از درِ بالا به دیگران نگاه می‌کرد. بعضی وقتا هم تحصیلاتش دراونور آب و در یک جزیره کوچولو و دورافتاده در غرب افریقا (در بعضی روایات شنیده شده که بهش انگلستان هم گفتن) رو به رخ ما می‌کشید. اصلاً به گروه خونیش نمی‌خورد این چیزا.

 

اولش خواستم با گفتن عباراتی مثل «زشته» و «از تو بعیده» و این چیزا منصرفش کنم که نشد. تصمیمشو گرفته بود. البته بهش حق هم می‌دادم. جلوی آدمی ایستاده بودم که کُرک و پرش ریخته و ماحاصل تمام عمرش در شُرُف فنا و نابودی بود. ورشکستگی کارخونه، اقساط معوقۀ بانک و ضرر و زیان چندمیلیاردی. مگه شوخیه؟

سعی و تلاش مجددم برای انصرافش از این تصمیم بازهم بی‌فایده بود. البته پیشنهاد بهتری هم نداشتم. بنابراین مثل بُز واستادم و نگاهش کردم تا حداقل درددل کنه(از نوع فحش‌دادن به ایکس و ایگرگ) و سبک بشه. و هرگز فکر نمی‌کردم که آخرش با این جمله مواجه بشم:

ــ سعید! می‌تونی باهام بیای؟

 

مونده بودم چی بگم. احساس خوبی برای پاسخ مثبت نداشتم. از یک‌طرف اگه می‌گفتم نه، طبق روال قوانین نانوشتۀ رفاقت، انگ «بی‌معرفت» بهم می‌چسبید. از طرف دیگه اگه بگم کنجکاو نبودم هم دروغ گفتم. بهرحال افتخار ملاقات با چنین اعجوبه‌هایی(!) همیشه میسّر نیست و فکر می‌کنم چنین تجربه‌ای به اندازۀ حروم کردم یکی دوساعت زمان از عمرمون ارزش داشته باشه (منم که خراب کسب تجربه!)

 

موافقت خودمو اعلام کردم. به این شرط که این موضوع بین خودمون باقی بمونه و بقیه بروبچه‌ها باخبر نشن.

فردای اون روز پشت درِ خونۀ آقای جن‌گیر بودیم و خواستیم زنگ بزنیم که دوستم گفت:

ــ سعید! یه خواهش ازت بکنم؟ اگه ممکنه فقط واسه یکساعت جلوی اون نیش عقرب رو بگیر! (نیش عقرب کنایه از زبون تند و تیز بنده حقیر بود که بارها کار دستم داده)

گفتم باشه.

زنگ زدیم و وارد منزل آقای دعانویس شدیم.

 

 

تیپ جالب و منحصربفردی داشت. یه کت داغون با پیژامۀ راه‎راه که البته پاچه‌های پیژامه رو هم تو جوراب کرده بود.

حدود ده دوازده نفر قبل از ما تو نوبت بودن. همگی داخل یک اتاق نشسته بودیم و ملّت به نوبت می‌رفتن جلو و مشکلشون رو می‌گفتن.

چیزی که برام جالب بود اینکه همیشه تصور می‌کردم مراجعین به این صنف، معمولا خانم‌ها هستن. ولی برخلاف تصورم، نصفشون آقا بودن که بعضیاشون هم برای رفع مشکلات مالی مربوط به کسب‌وکارشون اونجا حضور داشتن.

به‌نظرمی‌رسید سیاست‌های ارزشمند دولت وقت(مموتی) هرچقدر که باعث فلاکت صنعت و تولید این مملکت شد، اما برای صنف دعانویس‌ها درآمد خوبی داشت.

باری

دعانویس قصۀ ما برای هر مشکلی، راهکارهای مختلفی به مراجعین می‌گفت. حرکات احمقانه‌ای مثل دفن کردن استخون توی قبرستون تا انداختن دعا در آب و آتیش زدن کاغذ و …

اما نکتۀ جالب اینکه همۀ این دستورالعمل‌ها به یک مسیر مشترک ختم میشد. فرقی هم نمی‌کرد دعوای زن‌وشوهری باشه یا حلّ بحران هسته‌ای؛ و اون مسیر مشترک هم این بود که حاج‌آقا باید همون شب می‌رفت بالای کوه و گوسفندی قربونی می‌کرد تا جن‌هاش گوشت اون گوسفندا رو بخورن و کار مراجعه‌کننده رو راه بندازن!

بعضی‎ها یک گوسفند و بعضی‌ها هم دوتا. تشخیصش به عهدۀ خود حاجی بود. قیمت هر گوسفند ۴۰۰ هزار تومن(در اون زمان)

البته حاجی هم که در راه رضای خدا کار می‌کرد و اصلاً پول نمی‌گرفت!

 

از شما چه پنهون بر اساس اون ذات معروف محاسبه‌گرِ ایزانیره (که مخصوصاً در مطب پزشکان میزنه بالا) تا وقتی که نوبت ما برسه مشغول شمردن گوسفندها و محاسبۀ درآمد حاجی بودم. زمانی که به ۱۲ گوسفند رسید، نمی‌دونم چرا ناخودآگاه یک خشم نهفته از پدر در وجودم شعله‌ور شد و یه لحظه خواستم بلند شم برم بابامو بیارم این صحنه رو نشونش بدم و بگم:

پدرجان! چرا یه عمر به ما گفتی درس بخون؟ نتیجه‌ش چی شد؟ اینکه هرروز واسه چندرغاز از بوق سگ مثل اسب چهارنعل بدویم و آخرشب هم مثل شترمرغ تیرخورده دست ازپا درازتر برگردیم. اونوقت این جونوری که با تیپ منحصربفرد و جذّابش اینجا نشسته، در عرض یک ساعت ۴میلیون و ۸۰۰ به جیب بزنه! خب چی می‌شد اگه ما رو به جای اینکه بفرستی مدرسه و دانشگاه، می‌ذاشتی پیش یکی از همین دعانویسا شاگردی کنیم، الان چندتا جن داشتیم و یه گوشه مشغول کاسبی‌مون بودیم و سرمون به کار خودمون بود و …

اما ناگهان یادم اومد که نهههههههه! این پولا که تو جیب حاجی نمی‌ره!

بلکه قراره همه‌شون گوسفند بشه بره تو معدۀ جن‌های نازنین (الهی کارد بخوره به اون شکمشون)

واسه همین بی‌خیال بابام شدم و برگشتم به دنیای واقعیت.

 

یک نفر مونده به اینکه نوبت ما بشه، کمی جلوتر رفتم و کنار خود حاجی نشستم. داشت دستورالعمل بعدی رو به آقایی می‌داد که برای رفع مشکل سنگ شدن (فروخته نشدن) ملک مرغوبش اونجا بود. مثل همیشه بعد از راهکارهای تخصصی، بهش گفت که باید امشب واسه جن‌هاش یه گوسفند قربونی کنه و بده بخورن و ادامۀ خزعبلات که نمی‌دونم چرا این زبون بی‌صاحب من بی‌موقع باز شد و به شوخی گفتم:

ــ حاج آقا ببخشیدا. این جنّای شما یه خورده پُرخور نیستن؟

که اگه می‌دونستم این شوخی چه عواقبی برام داره غلط می‌کردم به زبون بیارم.

 

حاجی فقط برگشت یه نگاه به من کرد و لبخند زد. البته لبخندی از جنس زهرخند!

 

ما آخرین نفر بودیم. دوستم شرح ماجرا رو گفت و حاجی هم خطوط کج و معوجی روی چند تکه کاغذ نوشت و دستور آتیش‌زدنشون رو داد و ۸۰۰ تومن هم بابت دوتا گوسفند رفت تو پاچۀ رفیق ما. ضمن اینکه اضافه کرد مورد شما خیلی سنگینه و باید همین امشب فلان کار رو براتون انجام بدم. اصطلاح دقیقش یادم نیست. چیزی بود تو مایه‌های سفره و سطل و آب و این چیزا.

باز دوباره اون ذات پلید شوخی‌کردن اومد سراغم و بهش گفتم:

ــ حاجی! ببخشید فضولی می‌کنم. اگه اجازه بدین من برم داروخونه سر کوچه و یه جعبه قرص چربی خون بگیرم. این حجم کلسترول واسه جن‌هاتون خوب نیستا!

حاجی نگاهی بهم کرد و با حالتی خاص گفت:

ــ پس چربی‌شون میره بالا؟

گفتم:

ــ آره دیگه. اصلاً اگه اجازه بدین ما براشون مرغ و ماهی بیاریم!

این بار حاجی رفلکس فوری از خودش نشون نداد. سرشو انداخت پایین و با نهایت خونسردی به نوشتن خطوط روی تکه‌های کاغذ ادامه داد و بعد هم دستورالعمل و زمان مخصوص آتیش‌زدنشون رو به دوستم داد و گفت که حاضر شیم بریم برای کاری که نمی‌دونم چی بود(همون سطل آب و سفره و اینها)

آخرشم درحالیکه مشغول جمع‌کردن دفتر و دستکش بود برگشت و بهم گفت:

ــ پاشو بیا بریم زیرزمین تا مرغ و ماهی نشونت بدم!!!

 

سه‌نفری عازم زیرزمین مخوف و تاریکی شدیم که جون می‌داد واسه ساخت فیلم ترسناک. از پله‌ها که می‌رفتیم پایین، دوستم که مشخص بود از دستم عصبانیه زیرلب چندتا لیچار بارم کرد که سعید! خفه میشی یا خودم خفه‌ت کنم؟!

 

نشستیم روی یک موکت کثیف. محیط بسیار تاریک بود.

پرسیدم اینجا چراغ نداره؟

حاجی گفت نه! باید تاریک باشه!

بعد هم یه سطل خالی ماست بهم داد و گفت از پله‌های اینطرفی برو حیاط و یه مشت خاک باغچه توش بریز و تا نصفه آب کن و بیار. به عبارت دیگه یه سطل خالی ماست با کمی خاک باغچه و مقداری آب از شیر حیاط، مثلاً قرار بود که مشکل رفیق ما رو حل کنه!

همون اول دوستم (یا بهتر عرض کنم مدیری که همیشه قُمپُز شجاعت واسه کارمنداش درمی‌کرد) خودشو کشید کنار و از من خواست که آب توی سطل رو هم‌بزنم! حاجی هم OK داد و گفت ایرادی نداره.

یادمه چندباری تو خاطراتش واسه پرسنل از دوران جنگ گفته بود. تا اینکه روزی باباش تو یه مهمونی دوستانه پته‌شو ریخته بود رو آب و افشاگری کرد که در تمام مدت ۸ سال جنگ، پسرش فقط ۸ ساعت رفته باختران تا به زیدش سر بزنه!

البته قبول کردنِ این کار خطیر توسط بنده هم به خاطر شجاعت نبود. بلکه نوعی لجبازی در وجودم رخنه کرده بود که می‌خواستم یه سوتی از حاجی بگیرم و خرابش کنم.

 

مثل احمقا مشغول هم‌زدن آب توی سطل شدم. حاجی هم داشت با زبون عجیب و غریب وِرد می‌خوند و به جن‌هاش دستور می‌داد که ناگهان آب سنگین شد(!) و صدای خرت‌خرت داخل سطل نشون از این داشت که یه قطعه فلزی تو آب قرار داره.

حاجی دستور توقف داد و بهم امر کرد: برش دار!

با تردید دستمو کردم تو آب و دو تا میخ زنگ زده و پوسیده کلفت درآوردم!

داشتم فکر می‌کردم اینا از کجا اومده؟ که حاجی دستور ادامۀ همزدن آب رو داد. دوباره آب سنگین شد.

در تمام مدتی که مشغول انجام این حرکات احمقانه بودم، چهارچشمی مراقب بودم که موقع وردخوندن بتونم مچشو بگیرم که خودش این آت و آشغالا رو میندازه تو آب. ولی خب نتونستم. اون از من تیزتر بود و تاریکی زیرزمین هم مزید بر علت.

 

دردسرتون ندم. پنج شش تا میخ و یه تیکه مفتول آهنی پیچیده شده و یه قفل کوچیک از آب دراومد که دستور داد تمومه. بعد هم اون آت و آشغالا رو برداشت و گفت امشب باید برم بالای کوه این طلسم‌ها رو باطل کنم. حتماً فردا دوباره بیاین تا دستور بعدی رو بدم.

وقتی اومدیم بیرون به دوستم گفتم: اگه هوس بود همون یه بار بس بود. فردا خودت برو. من دیگه پامو نمی‌ذارم تو اون خراب‌شده.

 

رسیدم خونه. حال خوبی نداشتم. فشار عجیبی روی خودم حس می‌کردم. رفتم تو رختخواب و با فکرکردن به اینکه الان حاجی بالای کوه (و شاید هم تو ویلای خوش آب و هواش) داره گوسفندا رو به نیش می‌کشه و به ریش ما می‌خنده به خواب رفتم.

 

 

نزدیک صبح با درد شدیدی در صورتم (فک سمت راست) بیدار شدم. انگار یه نفر با مشت گذاشته باشه تو صورتم. خودمو رسوندم جلوی آینه و با دقت نگاه کردم. چیز خاصی نبود. دوباره با هزار مصیبت و به زور قرص خوابیدم، تا ساعت نزدیک ۹ صبح که دوستم از خونه حاجی زنگ زد و گفت:

ــ صورتت چیزی شده سعید؟!

دنیا روی سرم خراب شد. گفتم جریان چیه؟ تو از کجا می‌دونی؟

گفت حاج‌آقا پرسید که صورت دوستت چطوره؟! منم بهش گفتم نمی‌دونم. مگه چیزی شده؟

اونم گفت که وقتی طلسم‌ها رو باطل کردم یه تعداد جن عصبانی شدن که یکیشونو فرستادم سروقت اون دوستت(یعنی منِ بدبخت) تا بیاد و یه لگد محکم بزنه تو صورتش!!!

هنوز هنگ بودم و قادر به هضم چیزایی که می‌شنیدم نبودم که دوستم ادامه داد:

ــ حاج آقا می‌فرمایند بازم مرغ و ماهی میخوای نشونت بدم؟!

 

 

 

پ.ن: مهم نیست این چیزا واقعی باشه یا خرافات. اصلاً ارزش بحث هم نداره. همه‌مون کارهای مهم‌تر و دغدغه‌های بزرگ‌تری داریم. بهرحال چندسالی از این جریان گذشته و ترجیح دادم هیچ‌وقت بهش فکر نکنم و فقط به عنوان یک خاطره (یا بهتر بگم یک تجربه) در ذهنم بمونه و بس.