به‌نظر‌میرسه دوران خدمت مقدس(!) سربازی برای همۀ ما مردان ایرانی یک وجه مشترک داره. اینکه قبل از اعزام، به زمین و زمان و عالم و آدم فحش میدیم و احساس می‌کنیم وقت گرانبهامون تلف خواهد شد و تا آخرین روزنه‌های امید به دنبال گرفتن معافی می‌دویم. اما نهایتاً بعد از اینکه مجبور شدیم و رفتیم، تا آخر عمر حسرت اون روزا رو می‌خوریم که یادش بخیر چه دورانی بود! (البته بنده هم از این قاعدۀ کلّی مستثنی نیستم)

 

زمان: تابستون ۱۳۷۵ هجری شمسی

مکان: یه پادگان نظامی وسط برّ بیابون

دورۀ ۴۵ روزۀ آموزشیِ ما در پادگانی گذشت که تپه‌ای داشت پر از عقرب! البته عقرب‌ها در طول روز (چون از لونه‌شون بیرون نمیان) مشکلی ایجاد نمی‌کنن. اما شب‌ها قضیه فرق می‌کرد و باید خیلی مواظب می‌بودیم. ضمن اینکه تنها یک مورد عقرب‌گزیدگی در اون مدت اتفاق افتاد. اونم وسط رژه صبحگاهی! گویا عقرب از شب قبل تو لباس یکی از سربازا رفته و دقیقاً هم موقع رژه صبحگاهی هوس نیش‌زدن کرده بود! (خوشبختانه بهداری پادگان سرم و آمپول مخصوص رو همیشه داشت)

یه روز که گُردان درحال استراحت بود رفتم بالای تپه. دیدم چندتا از خلاف‌سنگین‌های منطقۀ(…) کشور عزیزمون نشستن دورهم و کاغذی گذاشتن جلوشون که روش چیزای عجیبی بود. با دقت بیشتری نگاه کردم. دیدم تعداد زیادی دُم عقرب گذاشتن جلوی آفتاب تا خشک بشه! پرسیدم اینا دیگه چیه؟ گفتن: “دُم عقربه! خشک می‌کنیم و می‌زنیم تو سیگار و می‌کِشیم“! (جل الخالق)

راستش تا اون روز، خلافِ این شکلی، حتی به گوشم نخورده بود چه برسه به اینکه ببینم. اون زمان دیگه بالاترین خلاف بین جوانان تریاک و حشیش بود نه دُم‌عقرب(بعدها از یکی از عزیزان مبارزه با موادمخدر شنیدم که دُم‌عقرب یکی از ویران‌کننده‌ترین مخدرهاست و صدماتش جبران‌ناپذیره)

از این هم‌خدمتی‌های خلاف‌سنگینِ عزیز پرسیدم شما چطوری عقرب می‌گیرین؟ گفتن با آفتابه تو لونه‌ش آب می‌ریزیم. عقرب میاد بیرون. ما هم می‌گیریمش(به همین سادگی)

خب حقیقتاً دُم عقرب که برای من کاربردی نداشت. ولی بر اساس اینکه تا اون زمان، شنیدن اسم عقرب یکی از کابوس‌های زندگیم بود و حتی با دیدن عکسش لرزه به اندامم میفتاد، دیدم که زندگیِ ۴۵ روزه تو اون پادگان فرصت خوبیه تا بتونم به این ترس خودم غلبه کنم. (همون داستان مواجهه با ترس و این چیزا). بنابراین رفتم یه آفتابه پر آب آوردم و برای اولین‎بار در زندگی، با ترس و لرز زیادی مشغول ریختن آب تو لونۀ عقرب شدم.

بعد از چند دقیقه سروکلۀ موجود چندش‌آور پیدا شد. با یک چوب زدم کشتمش! و عجب هم احساس غرور کردم. دوباره یه عقرب دیگه و بعدش هم یکی دیگه. فردا هم بعد از زمان آزادباش(استراحت) دوباره همین آش و همین کاسه. کلاً ترسم از عقرب ریخته بود و حتی کار به جایی رسید که این توهّم بهم دست داد که رفتن من به اون پادگان، یکی از الطاف و نعمت‌های الهی برای سربازان اونجا بوده که نسل عقرب رو کلاً ریشه‌کن کنم! (تعجب نکنین. ما هم بلدیم توهّم بزنیم)

اما از اون طرف، هر روز صبح تو صبحگاه مشترک، فرماندۀ پادگان داد میزد و حنجره‌شو پاره می‌کرد که نکنین این کار رو. من اگه ببینم یکی داره عقرب می‌گیره پدرشو درمیارم. چیکار دارین به این موجودات بدبخت؟! (حالا دیگه عقرب شد موجود بدبخت)

البته حق داشت. بنده‌خدا نمی‌تونست داد بزنه و مصداق بارز جرم رو به زبون بیاره و بگه آهای ملت، دم عقرب نکِشین! مجبور بود بگه عقرب‌ها رو نکُشین تا شاید اینطوری پیامش رو منتقل کنه. بنابراین منم خیلی با احتیاط و چراغ خاموش و اکثراً در تنهایی این جُرم سنگین رو مرتکب می‌شدم.

تا اینکه یه روز و درحالیکه داشتم با یه آفتابۀ پرآب از تپه بالا میرفتم، دوتا دژبان گردن‌کلفت منو گرفتن: “آهااااان. پس تویی که عقربا رو می‌گیری“! و بلافاصله با همون تریپ آفتابه به دست منو بردن پیش سرهنگ (که مثلاً آلت جرم هم ضمیمه پرونده‌ بشه)

هرچی بین راه بهشون گفتم باباجان. به‌خدا اشتباهی گرفتین. من از اوناش(دُم‌عقرب‌کِش) نیستم. من دارم منطقه رو پاکسازی می‌کنم برای امنیت شما. من حافظ امنیت جان و سلامتی و ناموس(!) شما هستم. ولی انگار نه انگار. به خرجشون نرفت که نرفت. کلاً دژبان‌های قدرنشناسی بودن.

سرهنگ تا منو دید شناخت. چون به مدد اندک خط خوانایی که داشتم منشی(یعنی میرزابنویس) فرمانده گردان بودم و سرهنگ هم زیاد به ستاد سرکشی می‌کرد. از دژبان‌ها پرسید: جریان چیه؟ گفتن: جناب سرهنگ این سرباز داشت با آفتابه از تپه بالا میرفت. سرهنگ هم یه نگاهی به منِ آفتابه‌به‌دست انداخت و نعره زد: « الاغا ! یه نیگا به قیافۀ این بندازین! اصلا به شکلش می‌خوره دم عقرب بکشه؟» (بعد این همه‌سال هنوزم نفهمیدم که بالاخره ازم تعریف کرد یا بهم فحش داد)

بهرحال هرچی بود خدا رحم کرد. تا بدنامی و رسیدن به مرحلۀ انگشت‌نمای‌خلق‌شدن فاصلۀ زیادی نداشتم. خدا خیرت بده سرهنگ!