این روی سکّه

با نگاهی به گذشتۀ نه چندان دور کشورمون، به موارد عجیبی برخورد می‌کنیم. پدربزرگ‌هامون رو می‌بینیم که با دیدن دوچرخه در خیابون بسم‌الله گفته و سر خر رو کج می‌کردن تا از شرّ این مَرکب شیطان در امان باشن. مادربزرگ‌هایی رو می‌بینیم که به‌جز دایرۀ خویشاوندان نزدیک، کسی اسم واقعی‌شون رو نمی‌دونست (و نباید هم می‌دونست) و با عبارات ننۀ‌حسن، ننۀ‌جواد، ننۀقلی و درمجموع با چسبیدن به اسم پسربزرگ خود نامیده ‌می‌شدن.

همچنین مردمانی که اونقدر دلسوز و خیرخواه فرزندانشون بودن که حاضر می‌شدن حتی به قیمت فروش فرش زیر پا و داروندار خود، پنج تومن جریمۀ دولت رو بپردازن اما اجازۀ ورود جن به واسطۀ آبله‌کوبی به بدن بچه‌هاشون رو ندن. گاهی در خلوت خودم به گریۀ دردناک امیرکبیر بر بالین کودک بقال (بر اثر آبله) فکر می‌کنم و احتمال می‌دم شاید تنها تسلّی صدراعظم مغضوب دیروز و محبوب امروز، این بود که نسل‌های بعد، دست از این تعصب و جهل و مقاومت در برابر تغییر بردارن. خدا رحمتت کند میرزاتقی‌خان. نیستی تا ببینی که مقاومت در برابر تغییر توسط نوادگان همون مردم هم ادامه یافته هرچند مصداق‌هاش از نظر ظاهر، کمی متفاوت شده.

پارسال در محضر یکی از مدیران محترم بودم. البته از نوع دولتی. یعنی اونایی که در هر حال آبم باهاشون تو یه جوب (جوی) نرفته و نخواهد رفت. درددل داشت از اینکه قصد تجهیز بخش بایگانی اون سازمان عریض و طویل (و صدالبته بی‌خاصیت!) دولتی رو به فنّاوری روز دارن، اما پرسنل زحمتکش قدیمی در برابر این تغییر مقاومت کرده و چه سنگ‌اندازی‌هایی که در این راه انجام نمی‌دن و کلی داستان دنباله‌دار پشت سرش که موضوع صحبت اینجا نیست.

بهرحال تا بوده همین بوده. حداقل در این مملکت (از جاهای دیگه اونقدری خبر ندارم که بتونم به صراحت و در چند جمله چیزی بگم) همیشه هر تغییری با نوعی مقاومت همراه بوده. چه دیروز که ورود علم پزشکیِ روز و جراحی به کشورمون صدای اعتراض تعدادی سلمانی و دلاک حموم که حاشیه امنشون به خطر افتاده بود رو درآورد و چه امروز که ورود تکنولوژی جدید حمل و نقل عمومی (مثل اسنپ) رانندگان آژانس‌های سنّتی رو به تحصن مقابل مجلس کشوند.

اما مهم اینه که در هر حال دوچرخه اومد بدون اینکه براش مهم باشه که پدربزرگامون دوستش دارن یا خیر. همونطور که واکسن اومد چه با جن چه بی جن! اسنپ اومد، چه با رضایت رانندگان تاکسی چه بی‌رضایت اونها. شبکه‌های اجتماعی هم علیرغم مخالفت و تکه‌پرانی قدیمی‌ها که چپ و راست گیر می‌دادن به اینکه چرا جوونا به جای حضور در جمع و گوش سپردن به صحبت‌های صدمن یه غاز نسل قبل، سرشون تو اون ماسماسکه، فراگیر شد تا ارتباطات واقعی رو تبدیل به ارتباطات مجازی کنن و درنهایت، شکی نیست تکنولوژی‌هایی که هنوز نیومدن (و نمی‌دونیم چی هستن) هم روزی خواهند آمد.

از یک نظر، تغییر مثل قطاره که وقتی درحال حرکته، اینکه یک یا چند نفر بگن که من اعتقادی به اومدن قطار ندارم و بخوان روی ریل بایستن و دست‌ها رو از هم بازکنن تا جلوشو بگیرن بازهم تفاوتی در اصل موضوع نخواهد داشت. قطاره میاد و با نهایت خونسردی از روشون رد میشه. به همین سادگی

 

آن روی سکّه

چند سال قبل رفتم به یکی از دوستان سر بزنم. شنیده بودم به تازگی مدیر شعبه یک شرکت بزرگ و معروف در استان ما شده. گفتم برم یه تبریک بگم و کمی سربه سر هم بذاریم و برگردم. آهان راستی. شما هم احتمالاً می‌شناسینش. داوود تیر خلاص رو عرض می‌کنم 🙂

وقتی وارد دفترش شدم بدجور جا خوردم. دیدم حضرت آقا کلّه رو تیغ انداخته! صاف مثل کف دست. قدیما می‌گفتن تریپ یول برینری. البته غرب‌زده‌ها این اصطلاح رو بکار می‌بردن! خودی‌ها و وطن‌پرست‌ها از اصطلاح بومی زینال بندری استفاده می‌کردن که اشاره داشت به فیلم معروف تاراج در دهه ۶۰ با بازی جناب جمشید هاشم‌پور که اون زمان اسم هنری این بزرگوار جمشید آریا بود.

خلاصه اینکه آقای داوود خان ما کلّه رو سه تیغه کرده و یک کلاه کپ انگلیسی هم گذاشته بود سرش و تیپ جالب و متفاوتی زده بود. گفتم این چه کاری بود کردی مرد حسابی؟ با نهایت جدیت از تغییر سخن گفت! و اینکه از روزی که وارد این سازمان شده تصمیم گرفته با تغییر وارد بشه! (کار از پرتقال‌فروش گذشته، فکر کنم بهتره بگردیم دنبال خربزه‌فروش!) با توجه به شناختی که ازش داشتم کاملاً مشخص بود که باز تازگیا یه کتاب یا نوشته جدید خونده ولی گویا نتونسته حق مطلب رو به درستی درک کنه!

افراط و تفریط‌های حوزۀ تغییر در سازمان‌های ما مصداق‌های دیگری هم داره. از یک طرف، در برابر تغییرات مثبت مقاومت می‌کنیم (که احتمالاً ریشه در خون و فرهنگ ما داره) از طرف دیگه وقتی وارد یک پست جدید می‌شیم، بلافاصله بعد از سلام و علیک میفتیم به جون میز و صندلی و تغییر ظاهری دفترکار. غافل از اینکه این نوع تغییر، مطلقاً کار درستی نیست.

در سیستم دولتی هم که همه ما با اصطلاح مدیران اتوبوسی آشنا هستیم که بعد از انتصاب و احتمالاً مراسم تودیع و معارفه، اولین کار مدیر زحمتکش و خدومی که تنها دغدغه‌اش، احساس تکلیف و خدمت به مردمه(!) اینه که مدیران قبلی رو بریزه پشت وانت بازیافت و یه اتوبوس مدیر جدید بیاره.

خیلی‌ها تصور می‌کنن که اگه به جای مدیر فلان شرکت بودن بهمان کارها رو می‌کردن و با انجام تغییرات کلّی، سازمان رو به سودآوری می‌رسوندن. یعنی حکایت معروف سازمان ۵۰۰ نفره شامل یک مدیرعامل و ۴۹۹ نفر در حسرت مدیرعاملی(!) که معتقدن حقششون خورده شده. بالاتر از اون، فکر می‌کنم حداقل ۴۰ میلیون نفر در این مملکت، حاضرن قسم بخورن که اگه به جای رییس‌جمهور بودن (کلّی عرض کردم. منظورم شخص یا جریان خاصی نیست) از پایه و اساس همه چیز رو تغییر می‌دادن و اشتغال و رفاه عمومی همراه با تحول مثبت اقتصادی ایجاد می‌کردن.

خلاصه اینکه واژۀ عجیبیست این تغییر. همونقدر که در برابرش مقاومت می‌کنیم، از اون طرف به سرعت هم در حد دستمالی که توش فین کردیم بی ارزشش می‌کنیم.

درنهایت بد نیست یادی کنیم از جملۀ معروف اسطورۀ نظریه‌پردازی مدیریت دنیا مرحوم مغفور پیتر دراکر(رحمت الله علیه و رضی الله عنه) که البته اونایی که کمی بیکارترن و دوست دارن مته به خشخاش بذارن با ذکر عنوان پیتر دروکر ازش یاد می‌کنن. یادمه چندوقت قبل هم در متمم اشاره‌ای به این موضوع شده بود که الان حس و حال گشتن و پیدا کردن اصل جملات نیست (… هم خودتونین!)

این بزرگوار، علیرغم اینکه یکی از دلایل بدبختی، فلاکت، درجازدن، دربه‌دری و مشکلات سازمان‌ها رو نگاه به گذشته و ادامه همون راهکارهای قبلی می‌دونست، اما زمانی که قرار بود از تغییر حرف بزنه خیلی با احتیاط درموردش صحبت می‌کرد.

در چند مورد با چشمان نیمه‌بینای خودم دیدم که هر بار مشاور (مثلاً) زبده، وارد و کاربلدی به عنوان منجی وارد یک سازمان شد، از همون روز اول و به صورت انقلابی، شروع کرد به انجام تغییرات اساسی و همیشه هم کار به جایی می‌رسید که بعد ازمدت کوتاهی، یه عده با آفتابه دنبالش راه می‌افتادن برای رفع و رجوع هنرمندی‌ها و شاهکارهای جناب منجی!

شخصاً اگه قرار باشه فقط یک مثال از اصطلاح معروف چاقوی دولبه بزنم، واژۀ “تغییر” اولین و قوی‌ترین کلمه‌ایست که به ذهنم می‌رسه.

نتیجه اخلاقی (درقالب شعار!) : بیاییم حرمت واژۀ تغییر رو کمی بیشتر نگه داریم و تا این حد به اضمحلال نکشیم. باشد تا رستگار شویم.