بنا به‌دلایلی(که دلایلش هم اصلاً مهم نیست) تصمیم گرفتم پست امشب رو برخلاف همیشه، بجای استفاده از کلمات زیاد، با تصاویر پُر کنم. عمده تصاویر هم متعلق به سفرهام به خراسان جنوبی از چندسال قبل تا همین چندهفتۀ پیش بصورت درهم و مخلوطه. منطقه‌ای کویری با مردمانی همیشه سبز که بخش بزرگی از خاطرات خوب زندگیم رو مدیون اونها هستم.

 

فردوس

شهری چندهزارساله که بجز مردمان خوب، با آبگرم‌های معدنی(که هنوز نرفتم) و انار مرغوب و از همه مهم‌تر امنیت بسیار بالای شهر شناخته میشه.

معمولا در سفرهام به خراسان جنوبی کار طولانی و خاصی در این شهر نداشتم که نیاز به اقامت شبانه باشه. اما همیشه سعی کردم با کج کردن سرِ خر، به عشق هتل سنتی عمادنظام، حداقل یک شب رو در اونجا سپری کنم.

عکس‎های زیبایی از محیط این هتل در اینترنت موجوده که می‌تونین ببینین. پس فقط عکس‌های خودم رو میذارم:

 

خوابیدن در این کپر(Kapar)ها حال و هوای خوبی داره

 

بعد از ورود به کپر، با این صحنه زیبا مواجه میشیم.

 

ترکیب رنگ‌های سنّتیِ زندگی‌بخش از نمای نزدیک‌تر

 

سرویس بهداشتی مجهز به وان که شاید چندان با محیط سنتی هماهنگ نباشه که خب به نظرم اصلاً مهم نیست.

عکس‌های بالا مربوط به حدود دوسال قبله که واحدهای کَپَری تازه افتتاح شده بود و افتخار داشتم به عنوان اولین مهمون، مقیم اونجا بشم (یادم باشه در آینده زمانی که قرار بود از افتخاراتم یاد کنم، به این موضوع اشاره‌ای داشته باشم!) البته در کنار کپرها، کلبه‌های چوبی زیبایی هم ساخته شده که در عکس اول معلومه و طی چندبار اقامت در این هتل، نمی‌دونم چرا هیچوقت تمایلی به اقامت در اون کلبه‌ها نداشتم.

 

لابی هتل:

 

محوطۀ پشت هتل عمادنظام و ورودی رستوران

 

علیرغم اینکه شخصاً یکی از چیپ‌ترین و خزترین رفتارهای زندگیِ امروز رو عکس گرفتن از غذایی که می‌خوریم می‌دونم، اما در راستای تکمیل موضوع، یه عکس براتون میذارم که توسط همکارم گرفته شده. حدود 2سال پیش بود که یک شام سنّتی فراموش‌نشدنی در این شهر خوردیم که آش رشته‌اش با روح و روان همکارم بازی کرد و میرزاقاسمی‌اش مذهب من رو تغییر داد.

 

اینم مکانی هست بین جاده زیبای «فردوس _ گناباد» که معمولا در اونجا توقف می‌کنم و چنددقیقه‌ای به این صحنه زیبا خیره میشم که بر اثر عوامل طبیعی(احتمالاً فرسایش یا چیزایی که ازشون سردرنمیارم) تبدیل به این مجسمه‌های زیبا شدن.

 

 

 

قائن

مهد مرغوب‌ترین زعفران جهان. شهری که معمولاً در اونجا توقف زیادی ندارم. نهایتاً دو سه ساعت و دیدار با دوتن از مشتریان شرکت که صدالبته هربار هم مورد لطف دوستان قرار می‌گیرم.

دسته زعفران

 

سرگُل زعفران

از محبت و مهمون‌نوازی عزیزان(هم قائن و هم بیرجند) سالهاست زعفرون نخریدم و نمی‌دونم قیمتش چند شده.

 

 

بیرجند

علاقه عجیبی به این شهر دارم. شهری که بدون اغراق با مشخصۀ مردمان بافرهنگ و اصیل شناخته میشه و تابحال حتی یک موردِ منفی از نظر رفتاری در مردمانش ندیدم.

هتل سپهر و هتل کوهستان دو هتل اصلی این شهره که طی سال‌های گذشته، چندباری در هردوی اونها سمینار و سخنرانی داشتم. البته بیرجند هتل جهانگردی هم داره که چندان باهاش آشنا نیستم.

علیرغم اینکه هتل سپهر رو از نظر تمیزی و نزدیکی مسافت، به کوهستان ترجیح میدم اما در سفر آخرم (دو سه هفته پیش) به دلایلی 3 شب در دل کوهستان و این هتل اقامت داشتم. جای همگی خالی.

عکس از اینترنت

 

گویا حدود 10 سال قبل این هتل با هزینه‌های بسیار سنگین ازجمله تراشیدن کوه احداث شد و از اون زمان پذیرای مهمانان داخلی و خارجی زیادی بوده و هست. به نظرم هوای دلپذیر کوهستان و زیبایی محیطی، عامل اصلی جذب مهمان در اونجاست.

ولی سیستم مدیریت و همچنین وضعیت تعمیر و نگهداری هتل، جای اما و اگرهای زیادی داره که خب موضوع بحث ما نیست.

بهرحال ما که راضی بودیم. امیدوارم خدا هم ازشون راضی باشه.

 

عکس رو از بالکن اتاق گرفتم. چیزی که برام جذاب بود، رنگ آبی واقعی(!) آسمون این شهره

 

یکی از معروف‌ترین غذاهای سنتی بیرجند، کشک اون منطقه هست که برخلاف تمام کشک‌ها، رنگش سیاهه، یا بهتر بگم بنفش پررنگ(در عکس رنگش واضح نیست) و بسیار خوشمزه. 

این سفره هم مربوط به سه چهار سال قبله که مهمان یکی از مشتریانمون در بیرجند بودیم. کشک و بادمجون و گوشت داغ، با طعم و کیفیتی فراموش نشدنی.

فکر می‌کنم نیاز به تاکید نباشه که این عکس هم توسط یکی از دوستان گرفته شده!

 

یه چندتا عکس هم از جاده‌های کویری بذارم:

یادم نیست این عکس مال چه زمانیه. ولی خوب یادمه نیم‌ساعتی پشت این بزرگوار معطل شدم تا خط ممتد تموم بشه و سبقت بگیرم.

 

از صحنه‌هایی که در کویر زیاد می‌بینیم. طفلکی روباه خوبی بود.

 

 

بد نیست حالا که تا اینجا اومدیم، یادی کنیم از مجسمۀ بُز معروفی که در محوطه هتل کوهستان قرار داره و حاصل زحمات یک هنرمند متعهّده. طوری که تعهد این بزرگوار به درآوردن جزئی‌ترین اندام‌های بدن بُز اونقدر ستودنیست که به احترامش همگی با هم کلاه از سر برمی‌داریم.

اوج «تعهّد کاری» یک هنرمند مجسمه‌ساز

 

 

طبس

ملقب به عروس کویر. بجز سال 57 (بعد از زلزله معروفش) که به دلیل ماموریت پدر برای مدتی کوتاه در اونجا ساکن بودیم، دیگه اقامت طولانی در این شهر نداشتم. نهایتاً یکی دو ساعت. اما این بار قضیه فرق کرد. با اینکه کارم یکی دو ساعته اونجا تموم میشد، اما 3 روز اونجا موندیم. اجازه بدین نگم این شهر با روح و روانم چه کرد، وگرنه مجبور میشم چندهزار کلمه در موردش بنویسم و گند بزنم به قراری که اول پست گذاشتم. پس چندتا عکس میذارم و می‌گذرم.

محل اقامتم در یکی از این کلبه‌ها (هتل نارنجستان) بود.

 

این هتل یک استخر بزرگ پر از ماهی هم داشت که گویا برای ماهیگیری مهمانان اونجا احداث شده. البته 2 سالی هست که با کلّی زحمت و فلاکت و بدبختی و بستری در مراکز ترک اعتیاد، تونستم بر اعتیاد به ماهیگیری غلبه کنم (ماهیگیرا منظورم رو خوب درک می‌کنن) و برای همیشه با این فعل ناپسند(ماهیگیری) خداحافظی کردم.

اما خب از طرفی هم روایت معتبر داریم که «اگه نتونستی ماهی بگیری، حداقل بهشون غذا بده تا کمتر بسوزی!»

بنابراین با انداختن تکه‌های کیک و بیسکویت، در عرض چنددقیقه، دوستان زیرآبی رو دورهم گرد آوردم و حسابی دچار سوزش ناشی از فقدان قلاب شدم.

یه چندتایی کپور نیم متری بینشون بود. لحظات سختی بهم گذشت.

 

مالک هتل (که یه جورایی با هم آشنا دراومدیم) وقتی نگاه حسرت‌بارم رو دید بهم گفت اگه می‌خوای بهت قلاب بدم یه چندتایی ماهی بگیر، که بهش گفتم:

ــ نکن داداش! منو تحریک نکن! موقعیتم خیلی شکننده و خرابه!…

خلاصه با تهذیب نفس و پیشه کردن تقوا و نثار چند فحش خواهر و مادر به شیطان رجیمِ بی‌ناموس، تونستم از این مرحله هم سربلند بیرون بیام. 

 

چشمه مرتضی علی از جاذبه‌های طبس

 

اسمش یادم نیست. تو جاده طبس بود

 

 

دیگ رستم

 

بنده حقیر در حال هواکشیدن(!) وسط کویر که پارسال توسط همکارم بدون اطلاع قبلی گرفته شد. اساساً طبیعی بودنِ عکس‌های ناگهانی رو دوست دارم.

 

خب پروندۀ خراسان جنوبی در اینجا بسته شد. اما حالا که رفتم تو فاز عکس‌گذاشتن، شاید بد نباشه 2 تا مطلب عکس‌دار اما بی‌ربط دیگه هم عرض کنم که در آینده مجبور نباشم برای هرکدومشون یه پست مجزا بنویسم.

 

 

مطلب بی‌ربط اول

چندماه قبل بود که سرما و یخبندون عجیبی شد. از ماشین پیاده شدم و درحالیکه مثل سگ می‌لرزیدم چهارنعل رفتم طرف شرکت که یهو دیدم وسط جوب(جوی) آب افتاده و داره نعره میزنه:

ــ حاجی به دادم برس…

بلندش کردم. خیسِ آب بود. از شما چه پنهون امیدی هم به زنده موندنش نداشتم.

تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که نذارم از سرما بمیره (شاید به این دلیل که خودم خیلی به سرما حساسم)

بردمش شرکت و کنار شوفاژ خوابوندمش تا آخرین دقایق عمرش در گرمای مطبوع بگذره.

یکی دوساعت بعد از جاش بلند شد. اما تعادل نداشت. سرش مدام چرخ می‌خورد و گیج میزد.

بردمش خونه.

مدتی تو اینترنت سرچ کردم و فهمیدم یک بیماری فراگیره. گویا اهل فن(کفتربازها) بهش میگن «کلّه گیجا» که درمان نداره و باید مدارا کرد.

ولی خب طبق تجربه و دیده‌ها معمولا اشرف مخلوقات تمایلی به مداراکردن با دیگر مخلوقات نداره و ترجیح میده راحتشون کنه.

دو هفته‌ای مهمونمون بود و با قطره ویتامین و نخود خیس شده و غذاهای مقوی پذیرایی شد.

چند روز اول که قادر به غذاخوردن نبود، تو حلقش غذا می‌ریختم.

چه شب‌هایی که تا صبح بیدار بودم به پاش (حالا همچینم فکر نکنین چه شبهااااااایی! نهایتاً 2 شب بیدارخوابی کشیدم)

آخرش تونست سرپا بشه، هرچند یه خورده گیج میزد.

از یک دوست عزیز که خادم حرم امام رضاست خواهش کردم ببرش تو حرم بین کبوترهای دیگه که به بهترین نحو ممکن ازشون پذیرایی میشه.

بنده خدا هم قبول کرد و یه روز صبح زود در تاریکی هوا قرار گذاشتیم و بردم تحویلش دادم.

 

شب آخری که باهم بودیم و حسابی گند زد به زندگیم.

 

دورادور ازش خبر دارم. خداروشکر وضعش خوبه. دلم براش تنگ شده و هرازگاهی با دیدن عکساش حالم خوب میشه.

گفتم این حال خوب رو با شما هم شریک بشم. 

 

 

 

مطلب بی‌ربط دوم:

درست یا غلط، چیزی به اسم تبریک و تسلیت و آرزوی خوشبختی و آرزوی بدبختی و این چیزا در زندگیم هیچ جایی نداره یا بهتر بگم با واژۀ «مناسبت» کلاً بیگانه هستم و هیچ روزی رو روز خاص نمی‌دونم. تازه وقتی کسی به هر مناسبتی بهم تبریک بگه کلّی هم حرص می‌خورم. مخصوصاً وقتی که یک شرکت بیشعور بیاد و به مناسبت شب یلدا(!) تابلویی بفرسته و از همه فاجعه‌بارتر اینکه غلط املایی هم داشته باشه.

نمی‌دونم از کی تاحالا ظل(به معنای سایه) رو ذل می‌نویسن!

خب ننویس عزیز من! خنجر پشت گردنت نذاشتن که به زور و به هر مناسبت بی‌ربطی تبریک بگی.

بگذریم. داشتم عرض می‌کردم.

شهریورماه بود که قبل از رسیدن به شرکت، یکی از همکاران بهم اطلاع داد امروز، تولد آقای مدیرعامله

گفتم خب به درک! (البته ترجمۀ مودبانه‌اش به درک بود. راستش چیز دیگه‌ای گفتم که درست نیست اینجا بنویسم! بهرحال خونواده رد میشه)

گیر داد حالا که داری از فلان خیابون رد میشی برو قنادی ایکس و یه کیک تولد بگیر تا من مجبور نباشم بخاطر خرید کیک برم تو ترافیک و این چیزا.

خلاصه با بی‌میلی رفتم قنادی و گفتم یه کیک تولد میخوام.

گفت انتخاب کنین.

گفتم اصلاً چیز مهمی نیست که بخوام برای انتخابش وقت بذارم! خودت یه کیک بده.

موقع حساب کردن پرسید شمع روی کیک می‌خوای؟

نگاهی به بسته‌های شمع پشت سرش انداختم و گفتم:

ــ اون صفر رو بده و …(یه خورده مکث) اون 4 رو هم بده… آهان… نه نه نه… اون 5 رو بده!

یارو هنگ کرد و پرسید خب مگه طرف چندسالشه؟

گفتم اصلاً چیز مهمی نیست که چندسالشه. حال کردم عدد 50 بذارم روی کیک!

فکر کنم بنده خدا ترجیح داد بیشتر از این زمان نذاره برام! احتمالاً فهمیده بود که درمان‌شدنی نیستم. سریع کارت کشید و اومدم بیرون.

 

قیافۀ مدیرعامل 38سالۀ ما با شمع عدد 50 واقعاً دیدنی بود 🙂

پرسید حالا چرا 50 گرفتی؟

گفتم ببین. سن فقط یک عدده. اصلاً چیز مهمی نیست…!

4 موجود خوشحال رو گرد هم آوردم و ازشون عکس گرفتم.

 

نتیجه اخلاقی:

والا بخدا خیلی چیزا در زندگی اصلاً مهم نیستن ولی ما واسه خودمون بزرگشون می‌کنیم.

 

پ.ن:

عنوان پست در ابتدا «خراسان جنوبی» بود. ولی بعد از اضافه کردن دو مطلب بی‌ربط(!) عنوانش هم تغییر کرد. فکر کنم باید در مورد واژۀ بی‌ربط کمی بیشتر فکر کنم!

 

سعید

16 اسفندماه 99