در ایام طفولیت که مثل دیگر همسن و سالان خود، بزرگترین دغدغه‌ام کیفیت بازی‌ها و صبح را به شب رساندن بود، بعضی از جمعه‎ها یا روزهای تعطیل، پدرم مرا همراه خود به خانه‌ای قدیمی در حومه شهر نیشابور می‌بُرد.

در آن ایام و در ذهن کوچک خود(که هنوز هم بزرگ نشده) همین را می‌دانستم که صاحبخانه، از دوستان پدر است و باید به او سلام کرد و احترام گذاشت و صد البته نمی‌دانستم او کیست. همانگونه که امروز هم بسیاری او را نمی‌شناسند.

پیرمرد هر زمان مرا دست در دست پدر می‌دید، با مهربانی و لحنی خاص با ذکر عنوان همشهری ازم پذیرایی می‌کرد. چرا که من تنها فرزند خانواده بودم که متولد نیشابور و شناسنامه‎ام ممهور به نام این شهر بوده و هست. البته همشهری بودن با پیرمرد برایم چندان جذابیتی نداشت. همانگونه که امروز هم واژه‌های همشهری، همولایتی و حتی هموطن را نمی‎توانم آنگونه که بسیاری به آن اعتقاد دارند، درک کنم.

هربار که آنجا می‌رفتیم، پدرم و این پیرمرد درویش‌مسلک و خاکی در آن کلبۀ کوچک (که ساختۀ دست همان میزبان بود) ساعات خوشی را در عالَم شعر و مشاعره سپری می‎کردند و من هم می‌رفتم بیرون از آن خانه تا شاید در دل بیابان برای خود سرگرمی‌ای بیابم که معمولاً یافتن گلّه‎ گوسفند برایم بهترین دستاورد بود.

صد البته پرسش‌های ذهنی کودکانه‌ای هم داشتم که: چرا موهای پیرمرد این‌قدر ژولیده و نامرتب است؟ … چرا دستهایش این‌چنین خشن و زمخت است؟ … چگونه تیرهای چوبی را بالا برده تا سقف خانه را بر روی آن بسازد؟

و سال‌ها طول کشید تا چراهایم جنس دیگری به خود گرفت:

چرا اینقدر گمنام بود، گمنام زیست و گمنام رفت؟ … چرا به جز خشت‌مالی هیچ پیشۀ دیگری نداشت؟ … چرا در فقر شدید مالی از دنیا رفت؟ و از همه مهم‌تر:

در سکوت نیمه‎شب بیابان و گرما و سرمای طاقت‌فرسای خشت مالی در روز، چه الهامی بر او میشد که ماحصلش چنین خروجی شگفت‌انگیزی بود؟

حیدر یغما شاعر خشتمال نیشابوری یکی از عجایب دنیای شعر و ادبیات معاصر  ما بود و تمام بهره‌اش از سواد، فقط اندکی خواندن و نوشتن درحد رفع نیاز! اما شگفت‌آور اینکه جامعۀ ادبی کشورمان همچنان در قدرت اشعار (مخصوصاً غزلیاتش) متحیّر مانده است.

او تا سن سی سالگی حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشت و بعدها توانست به صورت خودآموز آن را در کلاس‌های قرآن فرا گیرد. گویا فقط دانستن الفبایی از زبان مادری برایش کافی بود تا بیش از ۴۰هزار بیت شعر قوی از خود به یادگار گذارد.

البته بنده شخصاً هرگز طبع شعر نداشته و ندارم و نه‌تنها علاقمند به شنیدن آثار منظوم نیستم بلکه از چنین مجالس و افرادی گریزانم! (حالا علت این عدم علاقه از بی‌ذوقی‌ام نشات می‌گیرد یا از بیشعوری‌ام، نه می‌دانم و نه برایم اهمیت دارد که بدانم) اما همانند هر شخص عادی دیگری قادرم از میزان تعجب و شگفتی و به‌به چه‌چه اهل ادب، تا حدی به میزان اهمیت این پدیدۀ بی بدیل آگاه شوم و شکی نیست که این آگاهی نیازی به دانستن و درک شعر ندارد.

در زمان دانشجویی، یکی از اساتیدمان که دکترای زبان و ادبیات فارسی داشت، می‌گفت که من و بسیاری همانند من با این سطح تحصیلاتمان از ارائه یک غزل به قدرت این شاعر خشتمال (که هرگز رنگ مکتب و مدرسه را ندید) ناتوانیم.

 

حیدر یغما سال‌ها قبل و در سکوت، دنیای خاکی را ترک کرد. البته طبق روال معمول این کشور مُرده‎پرست، هرسال سمینارهای کوچک و بزرگی در مدح اندیشه‌های این شاعر خشتمال با شرکت بزرگان ادبیات برگزار می‌گردد!

از یک نظر، شاید مرحوم حیدر یغما در بدترین زمان ممکن پا به عرصه حیات گذاشت. چرا که از این‌سو، اگر امروز در بین ما می‌زیست، هرچند شاید فقر وحشتناکش تفاوتی با آن زمان نمی‌کرد(!) اما به مدد ابزارهای دنیای امروز، کمی شناخته‌تر میشد. و از آن‌سو، اگر چندصدسال قبل متولد می‌شد، چه بسا امروز برای بردن نامش، نیاز به وضوی معنوی داشتیم، حتی اگر لعل لب و جام شرابش را به هر عنوان بی‌ربطی که دوست داشتیم تعبیر می‌کردیم.

اما با این اوصاف فکر می‌کنم که یغما در هر زمانی هم که متولد میشد، بازهم حیدر یغما بود و اسطورۀ بی‌نیازی و استغنا در زمان خود؛ که در زمان خشت‌مالی این بیت معروفش را زمزمه می‌کرد:

 خشـت می‌مالید یغما تـا بدانندی شَهان   

بی‌نیازی سکّه بر گِل می‌زد و بـر زر نزد

او در سال‌های پایان عمر، به دلیل از بین رفتن سنّت خشت‌مالی (و جایگزینی آجر) برای گذران زندگی درویشانه‌اش به کارگری روزمزد در مزارع دیگران مشغول بود.

 

باری

پیکر این اعجوبه معاصر، در شهر نیشابور و مابین مقبره خیام و عطار آرام گرفته است. آرامگاهی که بعد از گذشت بیش از سی سال از رحلت، همچنان در فراموشی بوده و به طور کامل ساخته نشده. هرچند مطمئنم واژه‌هایی مثل سنگ قبر، آرامگاه و همایش‌های رنگارنگ، برای افراد بی‌نیاز برابر است با یک پوزخند تلخ!

روحش شاد