نمی‌دونم تا چه حد با طبقه‌بندی نژادهای مختلف اسب آشنا هستین. البته اگه آشنایی ندارین مشکلی نیست چون منم بلد نیستم. تابه‌حال سوار اسب هم نشدم. یعنی یه بار خواستم سوار بشم ولی صاحب اسبه گفت با این وزنی که تو داری اسبم می‌شکنه و ‌از وسط نصف می‌شه! نفهمیدم اسبه سوسول بود یا صاحبش. ولی خب تا دلتون بخواد خرسواری کردم.

امشب قصد دارم به صورت اجمالی نوعی تقسیم‌بندی(مثل همیشه غیرعلمی) خدمتتون ارائه بدم و امیدوارم به کسی برنخوره. اگر هم خورد چندان مهم نیست! بهرحال شنیدن بعضی صحبت‌ها درد داره. مخصوصاً اگه از جنس واقعیت باشه. هرچند اطمینان دارم که مخاطبین اصلی این نوشته، نه تنها اینجا، بلکه کلاً هیچ وبلاگی رو نمی‌خونن.

گروه اول

اسب‌های زیادی به صورت وحشی و آزاد در طبیعت زندگی می‌کنن که دست هیچ انسانی بهشون نرسیده و امیدوارم هیچ‌وقت هم نرسه. یعنی خوشبخت‌ترین نوع موجودات دنیا که رهایی رو به زیبایی و با فراغ بال تجربه می‌کنن. تجربه‌ای که برای ما انسان‌ها بسیار سخت و تقریباً نزدیک به محاله، حتی اگه میلیاردها هم هزینه کنیم. البته نمی‌دونم که این اسب‌های عزیز قدر این رهایی رو می‌دونن یا خیر. 

 

گروه دوم

اسب‌هایی که به لطف نژاد خوب‌(عرب یا ترکمن) در بهترین هتل‌(اصطبل‌)های ۵ ستاره با امکانات VIP ازشون پذیرایی میشه و چه‌بسا که بر اساس نگاه دیگر همنوعان خود، جزو مرفهین بی‌درد جامعۀ اسب‌ها طبقه‌بندی بشن. یه چیزی مشابه ۴ درصدی‌ها (درصدهای معروفی که یه بنده‌خدایی خیلی زور زد تا بتونه بر همین اساس رای جمع کنه و گویا موفق نشد) البته بازهم نمی‌دونم که تو فکر این اسب‌های عزیز چی می‌گذره. اینکه بهترین کیفیت خوراک، پوشاک و مسکن‌ براشون بدون هیچ دغدغه‌ای فراهمه، آیا قدرشو می‎دونن و شاکر درگاه الهی هستن یا خیر؟

 

گروه سوم

اسب‌هایی که به دلیل عدم برخورداری از نژاد خالص(یا به تعبیر غالب امروزی، نداشتن ژن خوب) تمام عمر به گاری بسته میشن و کار می‌کنن. بازهم از درون این اسب‌ها بی‌خبرم. اما بر اساس چهرۀ متفکّر و افسرده‌شون احتمال میدم که اگه انسان بودن نهایتاً دست به دامن قرص برنج یا سیانور یا خلاصه یکی از فنون هاراگیری ژاپنی می‌شدن تا از این وضعیت خلاص بشن.

 

و اما گروه چهارم

صحبت بنده بر سر همین گروه چهارمه. یعنی عزیزانی که شایستگی و لیاقتشون این بود که در گروه سوم قرار بگیرن اما به مدد بازی روزگار و دست‌های پیدا و پنهان و هزار و یک پارامتر دیگه، به جای بسته شدن به گاری، هم اکنون به عنوان مدیر یا مالک‌(بعضاً) بزرگ‌ترین سازمان‌های کشورمون ایفای نقش می‌کنن! امیدوارم به واژۀ بعضاً داخل پرانتز توجه مضاعف بفرمایید. یعنی همۀ مدیران رو عرض نکردم. البته برخلاف سه گروه فوق، از درون این‌ها تاحدی باخبرم که در ادامه عرض خواهم کرد.

خب حالا ممکنه این سوال پیش بیاد که روش تشخیص این گروه چطوریه؟ پاسخ ساده‌ست: از نحوه استخدام کردن پرسنل

اینها اگر قصد استخدام نظافتچی یا کارگر ساده داشته باشن آگهی میدن و مراسم مصاحبه و پر کردن فرم در واحد منابع انسانی‌شون انجام میشه مثل بقیه جاها. اما اگه قصد استخدام بعضی پست‌های حساس رو هم داشته باشن(مثلا مدیر مالی، مدیرفروش، مدیرشعبه و یا حتی دیده شده مدیربرند!) روال استخدامیشون دقیقاً همینطوره.

چند سال قبل یکی از کاربلدها و حرفه‌ای‎های حوزۀ حسابداری، برای تصدی پست مدیرمالی یک سازمان بزرگ دعوت به همکاری شد. وقتی رسید اونجا، نگهبان ساختمون جلوشو گرفت و چند تا فرم گذاشت که باید اینها رو پر کنی! گفت با آقای مدیرعامل قرار مصاحبه دارم. نگهبان گفت هیچ فرقی نمی‌کنه. هرکسی که می‌خواد بره برای مصاحبه(در هر قسمتی) باید اول این فرم‌ها رو پر کنه! و بعدش هم باید بره واحد منابع انسانی. اون بنده خدا هم برگشت و پشت سرش رو نگاه نکرد.

حالا به نظر شما چه کسی این وسط ضرر کرد؟ اون آقای حسابدار کاربلد که امروز با میانگین دریافتی بالای ۶ میلیون تومن در سازمان دیگری مشغول شده؟ یا آقای مالک (مدیرعامل) سازمان قبلی که فرق بین کارگرساده و مدیرمالی رو نمی‌فهمه و بر اساس استخدام اشتباه در این پست، دو مرحله پشت سرهم زیان‌های سنگینی به سازمانش وارد شد؟

 

و بازهم چند سال قبل، یکی از دوستان (که الحق یکی از اساتید حوزۀ کاری ما هستن) از طرف یکی از بزرگ‌ترین برندهای کشورمون دعوت به همکاری برای یک پست حساس شد. وقتی رزومۀ قدرتمند و پُروپیمون این آقا رسید دست یکی از مدیران میانی، سریعاً پاره‌اش کرد و گفت: « اگه این بابا بیاد اینجا، به یک ماه نرسیده اول منو از اینجا میندازن بیرون!» و البته خبر نداشت که مخاطبش، قبل از اینکه همکارش باشه، شاگرد آقای رزومه‌دهنده بوده و تمام این عبارات تهوع‌آور و منحوس رو صاف میذاره کف دستش!

بازهم به نظر شما چه کسی ضرر کرد؟ آقای رزومه‌دهنده که اکثریت سازمان‌های درست و درمون بر اساس این رزومه، خواهانشن؟ یا اون برند بزرگ و نامدار کشورمون که همچنان در حال جذب و تعدیل نیرو و آزمون و خطاست؟ متاسفانه مدیرعامل سازمان شعورش نکشید که برای بعضی پست‌های حساس نباید به مدیران میانی اعتماد کرد.

۲ نکتۀ مهم

 ۱) قبلاً قصد داشتم یک مطلب در مورد آفَت مدیران میانی در سازمان‎های کشور بنویسم که فکر می‌کنم در همین پست منظورم مستتر هست.

 ۲) به عنوان شفاف‎سازی عرض میکنم که خود من هم اکثراً در نقش مدیر میانی انجام وظیفه کرده‌ام.

واقعیت اینه که نگهبان سازمان فوق‎الذکر تقصیری نداره. اون وظیفه‌شو انجام میده. چیزی که از بالا بهش گفتن. خدا خیرش بده. حتی از نظر بنده، شاید مدیران میانی که با دو دست و دو پا و ۳۲ عدد دندون میزشون رو چسبیدن و نگران استخدام افراد حرفه‌ای درسازمان هستن هم تقصیری ندارن. چون غم نان، دغدغۀ کمی نیست. بهرحال وقتی وارد این دنیا شدیم کسی بهمون تضمین نداده که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم با افرادی فرهیخته که ابتدایی‌ترین اصول تفکرسیستمی رو بدونن و بفهمن.

بلکه مقصر اصلی، اسب عزیزی‌ست که به جای بسته شدن به گاری، در مقام مالک و صاحب تصمیم اون سازمان(با هر عنوانی) مشغول ایفای نقشه که چنین روش احمقانه‌ای برای استخدام پرسنل تعیین کرده. کسی که شاید به مدد وام‌های کلان و بریز و بپاش‌های دوران سازندگی این کشور، دم و دستگاهی به هم زده و قطعاً اگه قرار بود امروز از صفر شروع به کار کنه این دستش به اون دستش چیزایی می‌گفت که زشته اینجا بنویسم! کسی که در جزئی‌ترین هزینه‌های سازمان دخالت می‌کنه و دلش خوشه که با تعدیل یک یا چند نیرو و یا دستور به خرید چای ارزان به جای چای مرغوب برای پرسنل، هزینه‌های سازمان رو کاهش داده! اما هرگز(تاکید می‌کنم: هرگز) نخواهد فهمید هزینۀ عدم جذب نیروی حرفه‌ای و کارآمد براش چقدر سنگین و کمرشکن درمیاد. شاید به این دلیل که این هزینه در هیچ سرفصل حسابداری ثبت نمیشه. اما ویران‌کننده‌ترین ضررهاست.

و اما توضیحی هم بدم که در ذهن این عزیزان چی می‌گذره: اسب‌های گروه چهار زمانی روی زمین سفت، خرابکاری نوع ۱ انجام میدن که خیلی دیر شده. اونها در هر محفل و مجلس خصوصی، مثل بچه‌ای که خرابکاری نوع ۲ گریبانشو گرفته و همه‌جاش میسوزه، داد و فغان می‌کنن از اینکه نیروی خوب و کاربلد و حرفه‌ای نیست.

چرا عزیزم! هست. خوبشم هست. تو نمی‌بینی. تو شعورت به بعضی چیزا نمی‌کشه. با عرض پوزش از خوانندگان کمی با ادب‌تر(!) فکر می‌کنم اگه مرحوم مغفور جلال‌الدین محمد بلخی (مولانا) در جامعه امروز زندگی می‌کرد، داستان نه چندان مودبانۀ نداشتن چشم بصیرت که منجر به ندیدن کدو شد رو به جای خاتون و کنیزک، برای این اسب‌های گروه چهارم بکار می‌برد.

البته باید اضافه کنم که خوشبختانه این تقسیم‌بندی، شامل درصد کوچکی از سازمان‌های ما میشه و  خدا رو صدهزارمرتبه شکر، اکثر سازمان‌های ما توسط افراد کاربلد و حرفه‌ای اداره میشن! (من با اجازه‎تون برم یه سجدۀ شکر به جا بیارم بابت این موضوع و برگردم چند مثال بزنم)

و اما تجربیات خودم:

چند سال قبل

توسط یکی از سازمان‌های بزرگ کشورمون برای پست مدیر شعبه خراسان دعوت به همکاری شدم. (این داستان مربوط به قبل از توبه معروفم بود و قدیمی‌ترها خوب می‌دونن که امروز بهیچوجه حاضر به همکاری با سازمان های بزرگ نیستم) یک صحبت اولیه و تلفنی با مدیرعامل(مالک مجموعه) انجام شد و بعد از توافقات اولیه، بلیت رفت و برگشت و هتل در شیراز توسط شرکت مهیا گردید.(این شرکت بزرگ در شهر شیراز مستقره) مصاحبه اصلی ما چند ساعتی زمان برد که تماماً با شخص مدیرعامل(مالک مجموعه) بود و بعد از توافقات نهایی، ارجاع داده شدم به واحد منابع انسانی و ادامه داستان (اینجا دیگه مخلص تمام بروبچه‌های منابع انسانی هم هستیم)

علیرغم اینکه دوران همکاری ما چندان دوامی نیافت و من کمتر از یک ماه بعد به دلیل اختلاف نظر با مدیرعامل، استعفا دادم (که داستانش مفصله و بعد از چند ماه از رفتنم همه چیز به نفع نظریات بنده تموم شد) اما هنوز هم هرکجا که صحبت میشه از این آقای مهندس به عنوان یکی از باشعورترین و فهمیده ترین مدیرانی که دیدم یاد می‌کنم. ضمن اینکه مهمون‌نوازی و برخورد گرم شیرازی‌های عزیز و مهربان تا آخر عمر از یادم نخواهد رفت.

.چندماه قبل

تلفنم زنگ زد. شماره‌ای ناشناس از شهری دیگر. پاسخ دادم. دعوت به همکاری بود. برای مدیرشعبه استان… در یکی از بزرگترین برندهای لبنیات کشور. البته قصد تغییر شغل نداشتم و طبیعتاً پاسخم منفی بود. ولی به دلیل کنجکاوی، صحبت رو ادامه دادم. برام عجیب بود که از توی کدوم لُپ لُپ منو گیر آوردن! ضمن اینکه رابطه بنده با حوزه FMCG مثل جن و بسم‌الله بوده و هست و همیشه ازش فراری هستم. علاوه بر اون، نهایت ارزش‌آفرینی‌ام در حوزه لبنیات نهایتاً به دوشیدن گاو ختم میشه و نه بیشتر! خلاصه اینکه دعوت کرد برای مصاحبه برم تهران (که هرگز این کارو نمی‌کنم)

پرسیدم: مصاحبۀ اول با چه کسی انجام میشه؟ گفت: با مدیر منابع انسانی و بعد هم مدیر منطقه و بعد از اون …

سریع گفتم خداحافظ و گوشی رو پرت کردم روی صندلی (بی ادب هم خودتونین!)

بلافاصله زنگ زد که جواب ندادم. احتمالاً می‌خواست بگه مرتیکۀ خر! این چه طرز برخورده؟ (حق هم داشت)

مالک این مجموعه به باور بنده، جزء اسب‌های گروه ۴ طبقه‌بندی میشه که ارزش یک کلمه صحبت هم نداره. از اینها زیاد دیدم متاسفانه

.

جناب اسب بزرگواری که در گروه چهارم طبقه‌بندیِ غیرعلمی (اما بر اساس تجربه) اینجانب مشغول چریدن هستی. با شخص شما هستم. یک مدیر شعبه با هر سیستم امنیتی هم که تصور کنی، به راحتی آب خوردن می‎تونه کلاه امثال تو احمق‌ها رو برداره(اگه نمونه‌شو ندیدی بهت آدرس بدم) پس کمی به خودت زحمت بده و قبل از هر چیزی (حتی پر کردن فرم استخدام) یک جلسه باهاش صحبت کن. چیزهایی دستت میاد که هیچکس بجز خودت نمی‌تونه اونها رو لمس و درک کنه. بیا ببین آیا منِ نوعی که قراره چنین پست حساسی تحویل بگیرم دزد هستم یا نه؟! سر چه سفره‌ای بزرگ شدم؟! نه اینکه به اتکاء چند پارامتر احمقانه (مثل تحصیلات و سوابق کاری و این چیزا) تمام بار جذب نیرو رو بندازی گردن مدیران میانی و منابع انسانی که با دیدن یک نفر حرفه‌ای‌تر از خودشون سریعاً … تو شلوارشون! عبرت بگیر از این‌همه سازمان دیگه و ضررهای سنگین و وحشتناکی که قابل اندازه‌‍گیری نیست.

آخه نادونی تا چه حد؟

اسب بودن تا کجا؟

 

 

پ.ن یک: قبلاً هم یک طبقه‌بندی دیگه از مدیران(بر اساس روش پرداخت حقوق) انجام دادم که اگه دوست داشتین می تونین اینجا بخونین. 

پ.ن دو (کاملاً بی‌ربط به موضوع) : شخصاً اعتقاد دارم اکثر ما انسان‌های دنیای امروز، وضعیتی مشابه گروه سوم داریم. ولی گاریِ پشت سرمون رو علیرغم اینکه یک عمر حمل می‌کنیم، نمی‌بینیم. و زمانی خواهیم دید که خیلی دیر شده. ایضاً باید عرض کنم که خوشبخت‎ترین انسان‌هایی که در تمام عمرم دیدم افرادی بودن که در زمان خوبی این گاری سنگین رو از گردنشون باز کردن.