از خاطرات ملوکانه

چندشب قبل، از فرط بیکاری قصد ملوکانه بر مرگ صغری[خواب] نمودیم، به امید دیدار حوریان بهشتی؛ تا با نمایان نمودن مثقالی پرو پاچۀ بلورین خود [احتمالاً با نیت دون‌پاشی] یادآور شوند که ایهاالنّاس تقوا پیشه کنید تا ببینید اینجا چه خبرهههههههه!

و چه بسا پورسانتی هم از برادر عزرائیل ابتیاع نمایند از بهر مباحث مارکتینگ و بازاریابی.

بهرحال تعارف که نداریم. زندگی خرج دارد و این دنیا و آن دنیا هم ندارد.

.

تا چشمانمان گرم شد و اولین حورالعین، رُخ [ببخشید پاچه] نمایان نمود، با دیدن نیم مَن پشم ارغوانی همراه با یک عدد سُم سرخابی رنگ، و صدایی کانه خرس گریزلی که می‌گفت: «من همسر زیبای تو در آن دنیا هستم» از خواب پریده و آنچنان صیحۀ جگرخراشی از اعماق لوزالمعده سردادیم که مصادف شد با اعترافات هم‌زمان هفت همسایۀ این طرف و آن طرف قصرمان از خاطرات مشابهی که با همشیره اینجانب داشته‌اند.

اینجا بود که خواب را فراموش نموده و غیرت ملوکانه‌مان به جوش آمد و شمشیر از نیام برکشیدیم تا ما هم به قصد تلافی، خاطرات مشابهی را به هر 14 همسایۀ این طرف و آن طرف یادآوری نماییم که دیدیم ای بابا! ما که اصلاً خاطره‌ای با آنان نداریم و کمی که گذشت تازه یادمان آمد که ما اصلاً خواهر نداریم!

.

پس از تثبیت حالمان، کلاه ملوکانه را از سر برداشته و بر روی میز قرار دادیم تا در مقام داوری بر ما قضاوت نماید که چه باید انجام دهیم.

کلاه هم بلافاصله پرسید «قرص‌های امشبت رو سروقت خوردی»؟

فرمودیم: « آری. دقیقاً طبق نسخۀ حکیم بزرگ شهر»

کلاه فرمود: «پس برو کپۀ مرگت رو بذار تا من هم بخوابم»

یادمان آمد این کلاه از دوران طفولیت خود هم چندان مودب نبود و هرگز نتوانستیم از آن در مقام قاضی استفاده کنیم. ولی بهرحال یادگار اجدادمان بود و حرمتش واجب.

.

پس از آن شمارۀ یکی از رعایا را گرفتیم و گفتیم الا یا ایهاالرعیت! ما را راهنمایی کن برای بی‌خوابی امشب.

عرض کرد: «حضرت اجل! بروید اخبار را نگاهی بیندازید»

فرمودیم : «مردک! مگر نمی‌دانی که اخبار در زندگی ملوکانۀ ما نقش همان گندم ممنوعه برای پدربزرگمان را داشت. ضمن اینکه تمام اخبار عالَم را حوالۀ کتف راست نمودیم و رفت»

عرض کرد: «ولی کتف چپ‌تان به نظر خالی از سنگینی است. ضمناً اگر امکان دارد به جان‌نثار اجازه دهید بروم بخوابم که رعایا باید صبح زود سر کار بروند»

فرمودیم «باشد مردک! برو بمیر»

.

بعد از مدت‌های مدید، اخبار را روشن نمودیم و دیدیم مثل همیشه، اصل موضوع یکی است و به قول معروف، خر همان خر است، ولی پالونش روکش سرامیک شده:

ــ این رفت اونو کُشت

ـ اون یکی رفت این یکی رو کُشت

ـ یه عده هم شروع کردن به یادآوری تجاوزهایی که بهشون شده بود

ـ عده دیگری هم هرچی زور زدن تجاوزی یادشون نیومد، اما بهرحال یادآوری کردن دیگه!

ـ یکی دروغ گفت

ـ یکی دیگه گفت میرم به همه میگم که تو دروغ گفتی

ـ اونم گفت مادرت رو به عزات میشونم اگه به کسی بگی من دروغ گفتم

ـ اونم گفت از باباتم نمی‌ترسم چه برسه به خودت

ـ یه …خلی رفت به یه کشور دیگه حمله کرد

ـ یه خل تر از اون هم چپ و راست جلوی دوربین(!) از کشورش[مثلاً] دفاع میکرد

قانون جنگل هم که همیشه و کمافی السابق برقرار بود. فقط در قامت‌های شیک و لباس‌های گرانقیمت و کراوات و …کلاس‌های تهوّع‌آور

.

درنهایت دیدیم از اخبار، چیزی عایدمان نمی‌شود، پس همۀ حوادث عالم را حواله کتف سمت چپ نمودیم و رفتیم به قصد خواب(البته بدون نیّت زیارت حوری) و چه خواب خوبی هم کردیم.

یادمان باشد فردا حتماً حکیم باشی را  به حضور احضار کنیم و کشف ملوکانۀ خود مبنی بر «اثرگذاری سنگینی کتف چپ در خواب خوب» را برایش توضیح دهیم.

هرچند رعایا قدر این اکتشافات ما را نخواهند دانست.

سعید

16تیرماه 1401

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.