زمانی که مرحوم دکتر مصدّق والی فارس بود، یکی از بزرگان و معتمدین شیراز به نام ادیب (یا ادیب‌الدّوله) نامه‌ای دریافت کرد که هیچ نام و نشانی نداشت و در اون فقط یک جمله نوشته شده بود:

« جناب ادیب. ای مرتیکۀ قرمساق! به ریش توپی تو  ریدم » !

(با عرض پوزش از مخاطب گرامی. اما بهرحال واقعیت تاریخیه و باید درست نقل‌قول بشه)

ادیب با دیدن این نوشته خیلی عصبانی شد و آمپرش زد بالا و رفت سراغ مرحوم دکتر مصدّق و اصرار کرد که باید نویسندۀ این نامه رو پیدا کنی تا من پدرشو دربیارم و حقّشو کف دستش بذارم.

دکتر مصدّق هرچقدر سعی کرد آرومش کنه و بهش بفهمونه که باباجان، بی‌خیال شو و پیگیر هر قضیه‌ای نباش و هرچیزی ارزش پیگیری نداره که بخوای دنبال احقاق‌حق باشی ولی به خرج ادیب نرفت که نرفت.

درنهایت، با توجه به نفوذی که آقای ادیب در شیراز داشت و با زدوبندی که با رییس شهربانی اون زمان و دیگر بزرگان انجام داد قرار بر این شد که آقای ادیب یقۀ هرکسی که بهش مشکوکه رو بگیره و بکشونه به محکمه تا در برابر مرحوم مصدّق و دیگر بزرگان شیراز، دستخطش مطابقت داده بشه با اصل نوشته (استکتاب)

گفته شده حدود ۴۰ نفر از جوانان و لات‌ولوت‌های شیراز که آقای ادیب بهشون مشکوک بوده گردآوری شدن. قاضی محکمه به همه‌شون قلم و کاغذ داد و رفت سراغ نفر اول و گفت بنویس:

جناب ادیب. ای مرتیکه قرمساق به ریش توپی تو …!

(دقیقاً مثل معلمی که داره دیکته میگه با وضوح و شفافیت بالا هم عنوان کرد!)

جماعت حاضر همگی زدن زیر خنده. ادیب سرخ و سفید شد ولی هیچی نگفت. استکتاب‌کننده رفت سراغ نفر دوم و با صدایی بلندتر و شمرده گفت بنویس:

جناب ادیب. ای مرتیکۀ ….

خنده ها بلندتر از قبل شد بطوریکه گفته شده حتی دکترمصدق هم نتونسته جلوی خنده‌شو بگیره و ادیب هم از شدت خشم فقط می‌تونست سکوت همراه با خودخوری کنه.

به نفر دهم نرسیده بودن که جناب ادیب از جا بلند شد و داد زد :

آقا غلط کردم! هرکی این کارو کرده خیلی هم خوب کرده!

و مجلس رو ترک کرد.

 

خیلی برام عجیبه وقتی که این طرف و اون طرف می‌بینم یا می‌شنوم که ملّت برای هر چیز کوچکی که با مذاکره به راحتی حل می‌شه، لقمه رو هزار بار دور سرشون می‌پیچونن و به طرفشون میگن:

پدرتو درمیارم…

شکایت می‌کنم…

حقمو ازت می‌گیرم….

فکر کردی مملکت قانون نداره…

و …

احتمالاً این عزیزان یا تابحال پاشون به دادگاه و سیستم قضایی نرسیده یا اینکه یادشون رفته اینجا ایرانه!

درنهایت:

گره‌ای که با دست باز می‌شه رو نیازی نیست با دندون بازش کنیم.

 

پ.ن) جریان استکتاب در حضور مرحوم مصدق رو سالها قبل از نوشته های مرحوم “اصغر میرخدیوی” خوندم که به علت عدم وجود کتاب اصلی و همچنین نبودن هیچ محتوای مرتبط در اینترنت ناچاراً بر اساس اندک حافظۀ بجا مونده از سالهای دور اونو نوشتم.

 

 

(بازنویسی از وبلاگ قبلی)