پردۀ اول

یه رفیق داشتم به اسم اشکان. بابابزرگ پیری داشت که همون موقع‌ها ۱۰۰ سال رو رد کرده بود و در تمام فصول سال با پیژامۀ راه‌راه و کت و بلوز پشمی و پیراهن یقه بسته، روی پلۀ جلوی خونه تلپ بود و آفتاب می‌گرفت. طبق گفته‌های اشکان، بابابزرگش در دوران جوانی، یک زمین بایر و بی‌ارزش تو روستاشون رو با یک بُـز معامله کرده بود. اون زمین بعد از گذشت چند دهه تبدیل شده بود به یک زمین مرغوب در فلان منطقۀ خوب تهران که شهرداری وقت (زمان کرباسچی) بابتش ۹۰ میلیون تومن پول داد و زندگی ایل و تبار اشکان از این‌رو به اون‌رو شد. از باب مقایسۀ راحت‌تر ذهنی شما، در اون ایام یکی از اقوام ما در منطقۀ شهرآرا یک آپارتمان خوب خرید به کمتر از ۵ میلیون تومن. راستی تا یادم نرفته اینم اضافه کنم که علیرغم تاثیر شگرف ۹۰ میلیون تومن در زندگی خونوادۀ اشکان اینا، اما بعد از اون اتفاق، همچنان بابابزرگش با همون تیپ الکسیس‌کُش به آفتاب گرفتن ادامه می‌داد.

 

 

پردۀ دوم

دوران خدمت نامقدس سربازی، با یک جناب سروان همکار بودم که اصالتاً اهل شمال کشور بود. وضع مالی خوبی هم داشت. یه بار تو جمع خصوصی و خودمونی، موضوع عجیبی تعریف کرد. با این مضمون که پدربزرگش کشاورزی بوده از فلان ایالت شمال که حاکم (یا کدخدا یا خان یا خلاصه هر خری که گندۀ منطقه بوده و طبیعتاً مالک چندین پارچه آبادی) سرگرمی خاص و عجیبی داشته. به این صورت که سالی یک بار مسابقه‌ای بین چند مرد قلچماق و مدعی اون منطقه برگزار می‌کرده که شامل آویزون کردن وزنه‌هایی به عضو خاص اون مردان بوده و هرکسی که می‌تونست با اون وزنه مسافت بیشتری طی کنه، برندۀ مسابقه قوی‌ترین مرد منطقه میشده! و خان هم احتمالاً در حال قلیون کشیدن، تکه‌ای زمین به عنوان جایزه به اون آقای قوی و خاص می‌داده. گویا در اکثر مسابقات هم بابابزرگ جناب سروان قصۀ ما برندۀ قوی‌ترین مرد منطقه بوده و همینطور زمین پشت زمین بهش جایزه می‌دادن. هنوزم خراب جملۀ آخر سروانم که در پایان این موضوع چنین نتیجه گرفت: «الان ما هر ثروت و املاکی که تو خاندانمون داریم صدقه سر … بابابزرگمونه»!

 

 

پردۀ سوم

چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم پستی بود که دیشب در تلگرام دیدم که نوشته بود یادداشتی از آلبرت اینشتین بعد از گذشت نزدیک به ۱۰۰سال به قیمت ۱.۳ میلیون دلار فروخته شد. گویا مرحوم اینشتین در سال ۱۹۲۲ در یکی از هتل‌های ژاپن به عنوان تشکر از پیکی که نامه‌ای براش آورده بود، دستخطی بهش داده و گفته بود اگر شانس بیاری روزی این یادداشت‌ها بیشتر از یک انعام ساده ارزش پیدا می‌کنن.

اصلاً کاری ندارم که این مطلب درسته یا مثل غالب خزعبلات شبکه‌های اجتماعی از جنس فاضلاب محتواست. حتی به خودم زحمت سرچ در گوگل هم ندادم. زحمتش با خودتون. چون قصدم چیز دیگریست که در نتیجه اخلاقی عرض می‌کنم.

 

نتیجه اخلاقی:

به بابایی میاد به جای انعام، یه دستخط می‌گیره که نوادگانش اون رو به قیمت ۱٫۳ میلیون دلار می‌فروشن.

یکی دیگه (به قول خودش) ثروت تمام خاندانشون از برکات … بابابزرگش بوده.

یکی هم مثل اشکان از صدقه سر بُـز بابابزرگش تکون اساسی به زندگی‌شون میدن.

اونوقت مرحوم پدربزرگِ پدری بنده، بزرگترین افتخارش این بوده که از سن ۷سالگی نمازش ترک نشده. پدربزرگِ مادری بنده هم بزرگترین سند افتخارش این بوده که زده تو گوش رضاخان! (البته چیز خاص و بدیعی هم نیست. چون احتمالاً می‌دونین که صدها هزار نفر از اجدادمون تو این مملکت زدن تو گوش رضاشاه. اصلاً طفلکی شاه شد که فقط چک و سیلی بخوره)

درنهایت خدا رحمتتون کنه. آدمای خوبی بودین. اما انصافاً در حقمون پدربزرگی نکردین.

 

 

خب این از مقدمه که هیچ ربطی هم به موضوع اصلی نداشت. اصلاً هرچی فکر می‌کنم ما اینجا موضوع اصلی نداریم. چندتا موضوع بی‌ربطه فقط.

بگذریم.

 

موضوع دوم

طی یک‌ماه گذشته قدم‌های خوبی در راستای رسیدن به افق ۱۴۰۰ خودم برداشتم. یعنی رسیدن به «بهشت» مدنظرم، شامل زندگی در حاشیۀ یک شهر کوچک (الزاماً زیر ۲۰۰هزار جمعیت) در یک خونه با بافت سنتیِ روستایی و محدودکردن خودم در حصار چند مرغ و اردک و باغچۀ کوچیک و ایضاً حذف کامل موبایل و احتمالاً اینترنت از زندگی. البته شاید ۱۴۰۰ بهش نرسم ولی بیشتر از ۱۴۰۱ دیگه خودم تحمل ندارم و اگه بهش نرسم احتمالاً باید دلم رو به بهشت اون دنیا خوش کنم!

طی این مدت که مشغول تحقیقات بودم، با یکی از دوستان که مدتها در یکی از شهرهای کوچیک گیلان زندگی کرده بود هم مشورت می‌کردم که گفت: «شما نمی‌تونین اونجا زندگی کنین» علتش رو پرسیدم. گفت «شب‌ها خیلی سوت و کوره و شهر خلوت میشه و اصلاً نمیشه رفت دور زد»!

بهش میگم مرد حسابی. در شرایط عادی (اگه ماموریت نباشم) ساعت ۱۰ صبح از خونه میرم بیرون و حوالی ۴ و ۵ عصر که برمی‌گردم، بلافاصله بعد از ورود به منزل پشت درِ خونه رو می‌ندازم. یعنی تا صبح روز بعدش اصلاً بیرون نمی‌رم. بر چه اساس فکر می‌کنی شب‌ها میرم دوردور؟!

طفلکی تمام تصوراتش بهم ریخت.

نتیجه اخلاقی این بخش: به‌راحتی زندگی دیگران رو قضاوت نکنیم.

 

 

 

موضوع سوم:

مواقعی که جوّ محیط کار خیلی سنگین میشه میام پایین دمِ در هوایی تازه می‌کنم و برمی‌گردم. چندروز قبل جوّ محیط به طرز عجیبی سنگین بود، طوری که گذر ۱۰ دقیقه برام به اندازه ۲ ساعت گذشت. اومدم پایین که دیدمش. برای اولین بار.

اولش غریبی میکرد.

ولی با اولین نوازش، ولو شد رو زمین و شروع کرد به بازی.

احساس کردم دلش از من پُرتره.

یه خورده بازی کردیم و روی زمین غلت زدیم. چقدر خوب بود. اصلاً متوجه نشدم یکساعت و ده دقیقه (۷۰دقیقه) گذشته.

آخرشم کلی باهم حرف زدیم و قرار گذاشتیم هر زمان مهاجرت کردم به بهشت کوچیکم، بیاد با ما زندگی کنه. کلی ذوق کرد و آخرش پرسید:

ــ حالا کِی میریم عمو؟

گفتم:

دعا کن عزیزم. تو دلت پاکه. به زودی…

 

 

موضوع چهارم:

با یه حساب سرانگشتی چیزی بالغ بر ۱۰۰ میلیارد تومن ملک و املاک و ارثیه بهش رسیده (البته موضوع مال پارسال و قبل از کروناست) بعد سوار ماشین میلیاردیش مثل دست‌ِخر اومده تو دوره‌های مدیریتی ثبت‌نام کنه! (ضمن اینکه هیچ فعالیتی در هیچ حوزه‌ای نداره)

بهش میگم تو دیگه چرا؟

میگه به خاطر توسعه فردی!!

اومدم بگم داداش اشتباه نکن. این خزعبلات (توسعه فردی و این چیزا) مال امثال ما فقیر فقراست و روزی می‎فهمیم چه کلاه گشادی سرمون رفته که دیر شده، ولی ترجیح دادم طور دیگری بهش حالی کنم. گفتم: احساس نمی‌کنی در موقعیتی هستی که خودت می‌تونی توسعه فردی رو بطور متفاوتی معنا کنی؟

پرسید یعنی چی؟

گفتم هیچی. ولش کن. راحت باش!

 

 

پ.ن:

در تمام چندسال اخیر و در بین بمباران جملات خوش آب و رنگی که از در و دیوار و زمین و هوا به سرمون ریخته و می‌ریزه، فقط ۲ جمله بوده که جزء جملات خاص زندگیم محسوب شده. از اونایی که باید تخت پیشونیم خالکوبی کنم. یکیش از «هرب کلهر» بوده و دیگری از «رابرت بوش» که در پست‌های قبلی بهشون اشاره کردم.

و اما سومیش، جمله‌ای بود که دیشب دیدم و یه تکون اساسی خوردم. ترجمۀ همون دستخط (۱٫۳ میلیون دلاری) آقای انیشتین:

 

یک زندگی آرام و ساده شادمانه‌تر از موفقیتی است که با تلاطم‌های زیاد به دست می‌آید.

فکر می‌کنم خدابیامرز هم بعضی چیزا رو خیلی دیر فهمید…

 

سعید

۲۳ آبان۹۹