… تمام

پنجشنبه عصر، پدر پس از مدتها دست و پنجه نرم کردن با غول زشت سرطان، در آغوش خودم درگذشت… تمام … …

ادامه ی مطلب

مسیر اشتباه

میگن یه بابایی رفت پیش دکتر و گفت: سلام آقای دکتر. اگه ممکنه یه دارویی، معجونی، روغن بنفشه‌ای چیزی برام تجویز کنین که 100 سال عمر کنم. دکتر پرسید: اهل دود و دَم هستی؟ گفت: نه آقای دکتر. این چه حرفیه؟ دکتر دوباره پرسید: یعنی حتی سیگار هم نمی‌کشی؟ گفت: نه خدا نکنه. دکتر کمی…

ادامه ی مطلب

اصلاً مهم نیست

بنا به‌دلایلی(که دلایلش هم اصلاً مهم نیست) تصمیم گرفتم پست امشب رو برخلاف همیشه، بجای استفاده از کلمات زیاد، با تصاویر پُر کنم. عمده تصاویر هم متعلق به سفرهام به خراسان جنوبی از چندسال قبل تا همین چندهفتۀ پیش بصورت درهم و مخلوطه. منطقه‌ای کویری با مردمانی همیشه سبز که بخش بزرگی از خاطرات خوب…

ادامه ی مطلب

هول نشو!

از بانوی محترمی پرسیدن که جریان ازدواجت چگونه بوده. گفت من تو داروخونه کار می‌کردم که روزی آقایی اومد و گفت کاندوم ایکس ایکس ایکس لارج می‌خوام. منم دست و پام رو گم کردم و از هول حلیم توی دیگ افتادم و با سیاست و ترفند رفتم زنش شدم. اما بعدها فهمیدم مرتیکۀ پدرسگ لکنت…

ادامه ی مطلب

آرام یا پُرتلاطم؟

پردۀ اول یه رفیق داشتم به اسم اشکان. بابابزرگ پیری داشت که همون موقع‌ها 100 سال رو رد کرده بود و در تمام فصول سال با پیژامۀ راه‌راه و کت و بلوز پشمی و پیراهن یقه بسته، روی پلۀ جلوی خونه تلپ بود و آفتاب می‌گرفت. طبق گفته‌های اشکان، بابابزرگش در دوران جوانی، یک زمین…

ادامه ی مطلب

زبانِ سرخ، سرِ سبز

پردۀ اول یکی از بزرگ‌ترین مصیبت‌های زندگیم بدغذا بودنمه که متاسفانه بخشی از بهترین و خوشمزه‌ترین غذاهای ایرانی و غیرایرانی هم در این لیست ممنوعه قرار گرفته‌اند. ازجمله فسنجون، قیمه، شیرین‌پلو، ماکارونی، لازانیا، هر نوع ماهی و غذای دریایی و چندتای دیگه که هیچ‌وقت نتونستم باهاشون کنار بیام. در کنار همۀ اینها جوجه‌کباب رو هم…

ادامه ی مطلب

به احترام «پیرزن درون»

از دوران کودکی، صحنه‌ای خاص از سریال بینوایان، در ذهنم موندگار شده و پاک نمیشه. جایی که ژان‌والژان درحال انتقال ماریوس زخمی از راه فاضلاب به جای امن بود. حالا چرا اون صحنه؟ راستش نمی‌تونستم بفهمم یه آدم چطور می‌تونه از کانال پر از گُ… بدون خفه‌شدن رد بشه؟! (هنوزم نمی‌تونم بفهمم) اصلاً چطور میشه…

ادامه ی مطلب

رفیق‌تر از صدتا رفیق

حوالی سال 86 برای مدتی کوتاه در کارخونه‌ای کار می‌کردم که کنار محل دپوی زباله‌های شهرمون بود. یعنی افتخار هم‌جواری با یک سرزمین معطّر! با اینکه روزهای اول از بوی وحشتناک اونجا دچار سردرد شده بودم، ولی بعد از مدتی این موضوع برام کاملاً عادی شد. یادمه یه بنده‌خدایی از شرکت بیمه اومده بود برای…

ادامه ی مطلب

لطف یا خیانت؟

تجسّم صبح شنبه‌ اونهم در میان جوّ سنگین و مهوّع این روزها نویددهندۀ یک روز عالی(!) بود که منو به مسلخ‌گاه دعوت می‌کرد. از پله‌های شرکت که بالا می‌رفتم، احساس می‌کردم پاهام قدرت نداره. انگار وزنه‌های سربی بهشون وصل بود. مطمئن بودم امروز هم یک دعوای اساسی داریم. حالا با کدوم کارخونه، الله اعلم. وارد…

ادامه ی مطلب

تب کرد و مُرد

امشب قصد دارم یکی از بهترین، موثرترین، کارآمدترین و گرانبهاترین تجربیات دوران کاری خودم رو با شما عزیزان مطرح کنم. مثل همیشه مفت و مجانی! امیدوارم قدر این وبلاگ‌نویس پیر رو بدونین که آخر عمری یه گوشه نشسته و تجربیات گهربارش(!) رو صادقانه در اختیارتون قرار میده! 🙂 باشد تا دستِ‌جمعی، همگی با هم [البته…

ادامه ی مطلب