رفیق‌تر از صدتا رفیق

حوالی سال ۸۶ برای مدتی کوتاه در کارخونه‌ای کار می‌کردم که کنار محل دپوی زباله‌های شهرمون بود. یعنی افتخار هم‌جواری با یک سرزمین معطّر! با اینکه روزهای اول از بوی وحشتناک اونجا دچار سردرد شده بودم، ولی بعد از مدتی این موضوع برام کاملاً عادی شد. یادمه یه بنده‌خدایی از شرکت بیمه اومده بود برای…

ادامه ی مطلب

لطف یا خیانت؟

تجسّم صبح شنبه‌ اونهم در میان جوّ سنگین و مهوّع این روزها نویددهندۀ یک روز عالی(!) بود که منو به مسلخ‌گاه دعوت می‌کرد. از پله‌های شرکت که بالا می‌رفتم، احساس می‌کردم پاهام قدرت نداره. انگار وزنه‌های سربی بهشون وصل بود. مطمئن بودم امروز هم یک دعوای اساسی داریم. حالا با کدوم کارخونه، الله اعلم. وارد…

ادامه ی مطلب

تب کرد و مُرد

امشب قصد دارم یکی از بهترین، موثرترین، کارآمدترین و گرانبهاترین تجربیات دوران کاری خودم رو با شما عزیزان مطرح کنم. مثل همیشه مفت و مجانی! امیدوارم قدر این وبلاگ‌نویس پیر رو بدونین که آخر عمری یه گوشه نشسته و تجربیات گهربارش(!) رو صادقانه در اختیارتون قرار میده! 🙂 باشد تا دستِ‌جمعی، همگی با هم [البته…

ادامه ی مطلب

از اعترافات یک جنایتکار

«… در مدت بیش از ۳۰سال وکالت دادگستری، تعداد زیادی زن و شوهر که برای طلاق مراجعه کرده بودن رو دوباره آشتی دادم…» این عبارت، از بیانات گُهربار یکی از اساتید بزرگوارمون در دانشکدۀ حقوق بود که هربار به انحاء مختلف با کلّی افتخار ازش یاد می‌کرد. از شما چه پنهون ما هم مثل یه…

ادامه ی مطلب

جِن‌های خوش‌خوراک!

چندسال قبل مدیری داشتیم اعجوبه‌. بخوام بهتر عرض کنم ضرب‌المثل معروف «سوراخ سوزن و دروازۀ شهر» در موردش مصداق عجیبی داشت. اتفاق میفتاد که برای چندرغاز کارگر بیچاره رو به صلّابه می‌کشید، اما وقتایی هم بود که ناگهان کُتش رو درمی‌آورد و فردین خونش میزد بالا و بذل و بخشش‌های عجیبی می‌کرد (بیشتر زمانایی که…

ادامه ی مطلب

کلاه‌گیس

چرخ‌های هواپیما کمی خشن‌تر از انتظار باند فرودگاه رو لمس کرد، طوری‌که احساس کردم خلبان هم مثل من از برگشتن به کشورش راضی نیست! اصلاً به نظرم هر بازگشتی الزاماً نباید خوشحال‌کننده باشه، مخصوصاً اینکه بعد از دو هفته زندگی بی‌استرس در سواحل وارنای بلغارستان، حالا در مسیر برگشت به ایران باشی! روزمرّگی‌ها شروع ‌شد….

ادامه ی مطلب

هزینۀ اعتماد

حدود یک ماه قبل به یکی از نمایندگی‌های بوش (BOSCH) شهرمون سرکشی کردم و تجدیددیداری شد با یکی از دوستان که تازه به محل جدیدش نقل مکان کرده بود. با ورود به فروشگاه، با پوستر تکان‌دهنده‌ای مواجه شدم که به دیوار نصب شده بود. محتوای داخل اون پوستر، یک عکس از موجودی نه چندان خوش‌تیپ…

ادامه ی مطلب

دود و کُنده

اردیبهشت ۹۶ بود و نزدیک زمان سفر سالیانه شرکت. سفرهایی که نه فقط ما، بلکه تمامی شرکت‌های فعال در حوزه کاری‌مون به صورت سالیانه انجام میدن و مشتریان برترشون رو به سفرهای خارجی می برن. این بار نوبت به کشور دوست و برادر (ببخشید دوست و خواهر!) تایلند رسیده بود. مشغول جمع‌آوری گذرنامه‌ها و مدارک…

ادامه ی مطلب

یا رب مباد آن‌ که …

پردۀ اول زمان: حوالی سال ۷۷ مکان: یکی از سازمان‌های دولتی کشورمون همه مصطفی رو دوست داشتیم. من بیشتر از بقیه. کلاً پسر دوست‌داشتنی و باصفایی بود. آدم دوست‌داشتنی رو هم که همه دوستش دارن دیگه. دیپلم ردی داشت و حسابدار اداره‌ که چند سال قبلش ازدواج کرده بود. خیلی همسرشو دوست داشت. هر زمان…

ادامه ی مطلب

احمق‌ها به بهشت نمی‌روند

تلق! ناخودآگاه فحش کوتاه و غیرچیزداری زیر لب دادم، خطاب به اونایی که بعد از دو هفته هنوزم این چاله رو ترمیم نکردن. معلوم نیست جلوبندی چند ماشین باید داغون بشه تا بیان خاک تو سر این چاله بریزن. البته نباید بی‌انصافی کرد، خودمم بی‌تقصیر نیستم. چون این سومین باری بود که طی چند شب…

ادامه ی مطلب