دانۀ فلفل سیاه و خال مَه‌رویان سیاه

پردۀ اول اسمش رضا بود. فوق لیسانس الکترونیک از یک دانشگاه دولتی معروف. مدیر کارخونه‌ای بود که توش کار می‌کردیم. حدود ۹۰ نفر پرسنل. خداروشکر زمان همکاری‌مون زیاد طول نکشید! رضا شخصیت خاصی داشت. یک صفر و یک به تمام معنا. البته خودشم به این موضوع معترف بود و آنچنان به صفر و یک بودنش…

ادامه ی مطلب

پیران قدیم، پیران جدید

بخش اول تابه‎حال به این پیرمردای بیکار دقت کردین که اکثراً دم درِ مسجد می‌شینن و تمام هنرشون در زندگی، پس انداختن یک‌ دوجین بچه و توسری زدن به همسر (یا همسرانشون!) و ضعیفه خطاب کردن اونهاست؟ همونایی که سگرمه‌هاشون توی همه و وقتی از کنارشون رد میشی اول باید سلام کنی و اگه خدای…

ادامه ی مطلب

اسطورۀ بی‎نیازی

در ایام طفولیت که مثل دیگر همسن و سالان خود، بزرگترین دغدغه‌ام کیفیت بازی‌ها و صبح را به شب رساندن بود، بعضی از جمعه‎ها یا روزهای تعطیل، پدرم مرا همراه خود به خانه‌ای قدیمی در حومه شهر نیشابور می‌بُرد. در آن ایام و در ذهن کوچک خود(که هنوز هم بزرگ نشده) همین را می‌دانستم که…

ادامه ی مطلب

آدم‌ها یا خط آخر ترازنامه؟

معمولاً یکی هست که با بقیه فرق می‌کنه اجازه بدین با چند مثال در حوزه‌های مختلف، جملۀ بالا رو کمی بازتر کنم. در حوزه فوتبال: همه دیدیم که عشاق سینه چاک این رشتۀ ورزشی، علیرغم اینکه لیست بلندبالایی از حرفه‌ای‌های این حوزه در آستین دارن اما یک نفر براشون با بقیه متفاوته و هر زمان…

ادامه ی مطلب

اندر باب “تغییر”

این روی سکّه با نگاهی به گذشتۀ نه چندان دور کشورمون، به موارد عجیبی برخورد می‌کنیم. پدربزرگ‌هامون رو می‌بینیم که با دیدن دوچرخه در خیابون بسم‌الله گفته و سر خر رو کج می‌کردن تا از شرّ این مَرکب شیطان در امان باشن. مادربزرگ‌هایی رو می‌بینیم که به‌جز دایرۀ خویشاوندان نزدیک، کسی اسم واقعی‌شون رو نمی‌دونست…

ادامه ی مطلب

بکُش و خوشگلم کن!

این خاطره درمورد یکی از نزدیکانم به نام شهرام می‌باشد که به دلیل تناول بیش از حد غم و غصه و ناراحتی و اندوه، دچار اضافه وزن زیادی بود! یعنی یک چاقی خطرناک با وزنی بیش از ۱۴۵ کیلوگرم! در یک شب زمستانی اواخر سال ۹۲ زنگ زد و گفت که تصمیم راسخی مبنی بر…

ادامه ی مطلب

به خودمون رحم کنیم

فکر می‌کنم همۀ ما به همون اندازه که از افراد “زرنگ” و به قول عامیانه” تیز” خوشمون میاد و جذبشون میشیم، به همون میزان هم از افرادی که “احساس زرنگ‌بودن” می‌کنن بیزار باشیم. بعید می‌دونم نیازی به مثال باشه. کافیست سر بچرخونیم تا نمونه‎های بیشماری در اطراف، فامیل، همکاران، آشنا، غریبه، دوست و دشمن ببینیم….

ادامه ی مطلب

اسب‌های گروه چهار

نمی‌دونم تا چه حد با طبقه‌بندی نژادهای مختلف اسب آشنا هستین. البته اگه آشنایی ندارین مشکلی نیست چون منم بلد نیستم. تابه‌حال سوار اسب هم نشدم. یعنی یه بار خواستم سوار بشم ولی صاحب اسبه گفت با این وزنی که تو داری اسبم می‌شکنه و ‌از وسط نصف می‌شه! نفهمیدم اسبه سوسول بود یا صاحبش….

ادامه ی مطلب

پرایمینگ ذهنی

اوایل ازدواج بین چند خونه‌ای که برای سکونت دیده بودیم، یک انتخاب بین من و همسر گرامی مشترک بود. طبقۀ همکف منزلی نسبتاً قدیمی با حیاط بزرگ و اختصاصی و صاحبخونه‌ای که از همکاران قدیمی پدرم بود. درواقع هردومون اهل آپارتمان‌نشینی و لوکس‌گرایی و تجملّات نبودیم و هنوزم نیستیم و اساساً با زندگی سنّتی راحت‌تریم….

ادامه ی مطلب

بازداشت به جرم حمل آفتابه

به‌نظر‌میرسه دوران خدمت مقدس(!) سربازی برای همۀ ما مردان ایرانی یک وجه مشترک داره. اینکه قبل از اعزام، به زمین و زمان و عالم و آدم فحش میدیم و احساس می‌کنیم وقت گرانبهامون تلف خواهد شد و تا آخرین روزنه‌های امید به دنبال گرفتن معافی می‌دویم. اما نهایتاً بعد از اینکه مجبور شدیم و رفتیم،…

ادامه ی مطلب